آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 28 تیر ماه سال 1387

من باید خوب باشم! من باید از موقعیت های جدید به وجود آمده در زندگیم،نهایت استفاده و لذت

رو ببرم!

نهال خانم! اینو یادت باشه! هیچکس کامل نیست! حتی خود تو! منتها هر کسی علاوه بر

مشکلات و ضعف هاش،یه سری نقاط مثبت دیگه هم داره که تو می تونی روی اون ها حساب

کنی!

اصلا ببین! بشین سبک سنگین کن! شاید کفه خوبی های طرف مقابلت خیلی سنگین تر از

ضعف ها و مشکلاتش  باشه! شاید اون خوبی ها اونقدر با ارزش باشند که تو بتونی به اونا

تکیه کنی!

.

.

.

یادت باشه! تو ۲۱ سالگی رو چند سالی هست که رد کردی! بنابر این یه آدم بزرگسالی!

آدمی که خودش باید برای خودش تصمیم بگیره! یادت باشه که شخصیت تو همیشه یه شخصیت

مستقل بوده! هر چند که اطرافیانت به هر نحوی سعی بر به اختیار گرفتن عنان زندگی ات به

دست خودشون داشتند! ولی تو نگذاشتی! منتها خیلی خیلی خیلی خیلی زیادی« لی لی به

لالاشون» گذاشتی و باهاشون مدارا کردی!!! خوب! نتیجه؟؟؟؟ هیچی!! از زندگی عقب موندی!

خرد شدی! خیلی بیشتر از سنت! بهترین دوران زندگی ات به بطالت رفت!

.

.

.

 

ولی الان دیگه پاشو! دیگه جنگ و ستیز برای رسیدن به اهدافت لازم نیست!!! کافیه فقط یه کم

شخصیت خودت رو ،روح خودت رو،ارتقا بدی!‌ به خودت احترام بگذار نهال! بیشتر! حریم و جایگاه

خودت رو مشخص کن،اعلام کن،خودت بهش اخترام بگذار تا بقیه هم موظف بشند که چارچوب

زندگی و حریم تو رو بشناسند و بهش اخترام بگذارند و رعایت کنند!

.

.

.

 

واقعیت تلخ زندگی تو اینه که تو به خودت زیاد توجه نمی کنی! این نهال خیلی وقته که داره

می خشکه!! به خودت نمی رسی! برای سلامتی جسم و روحت هیچ احترامی قایل نیستی!!

برای وقتت هم! برای جوونیت هم! برای هوش و ذهنت هم! برای فرصت ها و موقعیت هات هم!

این خیلی بده!

تو از خودت راضی نیستی و این داره ذره ذره روح تو رو میخوره! مثل موریانه هایی که به جون

ریشه درخت افتادند!!! کم کم درخت خمیده میشه،بار و ثمری نداره،از چشم همه میفته،و نهایتا

می میره و از بین میره!!

.

.

.

نهال! تو لیاقتش رو داری که همیشه« جفت شیش» بیاری!!

 

شنبه 22 تیر ماه سال 1387

تو خونه ای بزرگ شدم که حتی آوردن عبارت«چشم زخم» به زبان هم برای ما از جانب پدر برابر

با طرد شدگی بوده!!

یعنی فقط کافی بود که عبارت«چشم خوردن»از دهان یکی از ماها بیرون بیاد تا پدر همیشه

خونسردم رو به چنان غرشی وا داره،که هر کی تو خونه دنبال یه سوراخ موش بگرده به قیمت

جون!!!!!!!

که واااااااای بر من!!! وااااای بر من که خانواده و بچه های روشن فکر و تحصیل کرده و امروزیم،چه

طرز تفکری دارند و ....

حالا کافی بود اون وسط مهمان بخت برگشته ای،دوستی،فامیلی یا...بخواد به پدر ثابت کنه که

در قران هم نوشته فلان و بهمان!!!!!!! دیگه همون هم از چشم پدر می افتاد!!!!خوب بالطبع ما هم

با همین استدلال و رویه بزرگ شدیم و رشد کردیم...

.

.

.

اما حالا،من،نهال،ژورنالیست،یگانه فرزند دختری ....،فارغ التحصیل برجسته از آمریکا،استاد

معظم دانشگاه های ایران،قویا اعلام میکنم که نه تنها به چشم زخم معتقد گردیدم،بلکه ضمن

احساس «چشم خوردگی!!!!!»،معتقدم که جادو و جنبل نیز گردیده ام و بر مبنای همین اعتقاد

راسخم،پیِ از ارث محروم شدن و خط خوردن اسم از شناسنامه ابوی و ام النهال را نیز به جان

میخرم و به دیده منت می نهم!!!!!!!!

.

.

.

.

موکدا این جا اعلام می نمایم اگر باطل السحری،راحت الهضم تر!!! از ناخن مارمولک و تار ابروی

پشه دریایی ،در چنته داشتید،مشغول الذمه اید اگر به من نگفتید!!!!!

.

.

.

پی نوشت:

 

به قول قبل تر های گیلاسی،ای تف،تف،تف،تف تو این زندگی!!!!!!!!

من نمی دونم وقتی خدا مشغول قالب گیری ِ این پیشونی ِ من بوده،اون دست دیگه اش  کجا بند

بوده که این قدر شانسم گ....شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا هی بگو انرژی مثبت،کائنات،قانون جذب،مورفی،هیلگارد،رابینز....بیشین بینیم بابا حال

نداریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اینا همش کشکه!!!!!!!!!!!!!!!!!  گذاشتن امثال من یه دو روز سرشون

با اینا گرم شه غر نزنن!!!! وا ا ِالا کو؟؟؟؟؟؟ کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا تو زندگی من اینا عملی

اجرا نمیشه؟؟؟؟

هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مگه با تو نیستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میگم هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان؟؟؟

من اعصاب ندارما !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

چهارشنبه 19 تیر ماه سال 1387

این روزا بیشترین چیزی که آزارم میده،اعتماد به نفسمه که هر بار باید به بدبختی از ته کفشم

یا دمپایی روفرشیم جمعش کنم!!!

دکترم میگه این خدشه دار شدن اعتماد به نفست،خیلی طبیعیه بعد از اون بحران!

بهش میگم:امروز که داشتم میومدم مطب شما،تو آیینه آسانسور که به خودم نگاه کردم،

دلم میخواست از همون جا برگردم!!!!! فقط ۱۰۰ بار به خودم گفتم مرده شور ریختت رو ببرن!!!!!!

دکترم بعد از اینکه هفت هشت بار تاکید میکنه که اصلا اهل تعریف کردن از کسی نیست،میخواد

به من القا کنه که خیلی جذابم(!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) و همین باعث

میشه که من بیشتر به خودم شک کنم!!!!

این روزا به خاطر ۸ کیلو اضافه وزنم حاضر نیستم پامو توی هیچ مهمونی یا قرار دوستانه ای بگذارم!

دلم نمی خواد تو اتاق رییسمون برم بس که این مدت هر وقت منو دیده میگه:

وااای خانم نهال! چقدر تپلی شدید!!!! ولی خیلی خوشگل تر شدید ها!!!!

براشم اصلا و ابدا مهم نیست که ۷ تا مرد گنده دیگه هم دورمون هستند و من دارم میرم زیر زمین!

دلم میخواد برم زیر زمین چون نمی تونم بهش بگم آخه شما کجا بودی وقتی من شر و شر از

روده ام خون میومد جوری که از اسفند به بعد از بوی خون توی حمام یا دستشویی حالم بهم

میخورد و میخواستن یه تیکه از روده ام رو بردارن و فقط به عنوان آخرین تلاش ،به زخم روده ام

فرصت دادند که یه دوره مصرف کورتون رو هم تجربه کنه ! و من از سر استیصال مجبور به مصرف

مقدار زیادی کورتون شدم و بعد هم مثل بادکنم باد کردم!!!! ولی الان ۵/۱ ماهه خون ریزی ندارم

دیگه!!!!!!!

(اینا رو این جا براتون نگفته بودم!!! بس که حالم بد بود!!! روحی و جسمی!!!! آره! وضعیت روده ام

به خاطر بحران های روحی ام به حدی وخیم شد که برام شورای پزشکی تشکیل شد! یه سری

روش های تشخیصی وحشتناک و ۱۰۰ برابر بدتر از کلونوسکوپی برام نوشته شد و بعد ،پیشنهاد

لیزر تراپی شد که با اکثریت آرا به خاطر بازگشت سریع مجدد مردود شد و بعد هم از سر ناچاری

عمل،که اونم ۲ تا از پزشک های حاضر در شورا پرونده ۲ تا مریض رو آوردن که بعد از عمل با خون

ریزی مجدد برگشته بودند!!!! اینم بگم که این نوع زخم-زخمی که من دارم-بسیار نادر هست!)

 

بماند!!! ولی یکی نیست به امثال این رییس من بگه اولا که اصلا صحیح نیست که تو در این

مورد حرف بزنی و بعد هم،چرا جلوی این همه آدم که بعدا هر کدوم برگردن هر چی بخوان و هر

وقت بخوان بگن،و بعدم،شاید طرف یه مشکلی داشته باشه واقعا!!!!!

اون روز بعد از مدت ها و شاید برای سومین بار تو عمرم خانم همسایمون رو تو لابی آپارتمان دیدم

بعد برگشته به من میگه: وای عاطفه جون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(نمی دونم چرا به من میگه عاطفه!!)

چقدر تپلی شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا جالبه خودش داره با قد کوتاه میترکه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!از چاقی!!!!

من نمی دونم تا کی باید برا ۸ کیلو اضافه وزن به همه توضیح بدم؟؟؟؟؟؟البته الان یک ماهه که

۵ کیلوگرم وزن کم کردم(با رژیم) و اضافه وزن رو به ۸ کیلو رسوندم!!!

ولی جدا موندم که این فرهنگ بر باد رفتمون ،آیا دیگه درست میشه اصلا؟؟؟

به نظر شما درست میشه؟؟؟؟ به نظر شما زمانی میرسه که یاد بگیریم اینقدر در مورد هم ،

بدون اجازه یا دلیل اظهار نظر نکنیم؟؟؟ یاد بگیریم که در شخصی ترین مسایل اطرافیانمون

دخالت نکنیم و حد و مرز خودمون و حریم طرف مقابلمون رو بشناسیم؟؟؟

 


الان ۲ هفته است که کلاس رقص میرویم و هم چنان داریم با حرکت «بی نهایت» حال میکنیم!!

لابد می پرسید این حرکت «بی نهایت» چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

علامت بی نهایت ریاضی را که خاطر شریفتان هست؟؟؟؟ خوب! حالا با یک عضو مبارکتان(!)

آن علامت را در فضا(!!!!!!!) ترسیم نمایید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این ها همه فوت و فن کوزه گری بود که به شما آموختیم ها!!!!! باشد که قدر بدانید!!!!!

چون دیگر نمی آموزانیم! اصلا شما هم بروید و جرینگی پول بدهید و هی علامت بی نهایت ترسیم

نمایید!!!!!!! چون ما اگر طبیب بودیم سر در حال کچل شدن خودمان را درمان می نمودیم!!!!!

خودمان داریم زور میزنیم و می آموزیم!!!!!!!!! چه برسد به تدریس!!!

والا!!!!!!!

آرام جان مادر!!! ما هم مثل همه(!!) این روزها داریم با رقص کیف می نماییم!!! شما چطور؟؟؟؟


ایروبیک هم از امروز رفتم! اون هم خوب بود! باشگاهی که من میرم،چون نزدیک خونمون هست و

سال هاست به صورت ناپیوسته میرم،همه مربی ها و منشی ها و پرسنل من رو میشناسند و با

هم دوستیم!

این بهم حس خیلی خیلی خوبی میده!!!!!

برای پیاده روی هم دنبای یه پایه ی مورد اطمینان و صمیمی و خوب ،با پشتکار زیاد میگردم!

باشد که موفق شویم!!!


۹۰٪ از همه این کار هایی که میکنم،فقط و فقط و فقط برای وضعیت روحی و بالا بردن اعتماد به

نفسمه!! حدود ۳ ماه کامل خودم رو تو خونه و اتاقم،در بدترین شرایط حبس کرده بودم ...

دارم سعی میکنم که بلند شم...


نکته آموزشی زنانه(فقط بانوان بخوانند):

من بعد از کم کردن وزن،دچار یه سری ترک های قرمز رنگ روی بازو و ...شدم! چون پوست بدنم

هم نسبتا سفید هست،منظره جالبی نبود! ضمن این که خودم هم با توجه به وضعیت گل

منگولی اعتماد به نفسم(که ته ِدمپایی روفرشیم گیر کرده الان)،خیلی روی این موضوع حساس

شده بودم!!

تا این که چند روز قبل رفتم پیش متخصص پوست!

دکتر می گفت این ترک ها،تا وقتی قرمز هستند ممکنه درمان بشند و وقتی سفید شدند دیگه

خوب نمیشند مگر با لیزر که اونم قطعی نیست!

گفت تنها چاره اش اینه که از همین امشب مصرف ویتامین «سی» رو زیاد کنی و از کرم ویتامین

«سی» موضعی هم استفاده کنی!

کر ِم ویتامین سی «سی گل» که خیلی هم کوچک هست و باید هر وقت از روز که شد به صورت

دورانی روی پوست استفاده بشه!!!

خوب من ۲-۳ روزه که استفاده کردم و واقعا موثره! حد اقل اینه که از اون وضعیت بحرانی یه کم

خارج شد پوستم!

ولی خوب! کرم خیلی کوچکه و زود تموم میشه و تقریبا هر ۳-۴ روز یک بار باید یکی خریداری بشه!

که البته اینش اصلا مهم نیست به شرط این که واقعا نتیجه بده!

این تجربه من بود که خواستم شما هم بدونید...هر کی هم راه یا داروی موثرتری سراغ داره،

لطفا کامنت بگذاره تا همه بتونند استفاده کنند..

.

.

.

من شخصا شرمنده همه آقایونونی که تا آخر خوندن  هستم!!!! چون میدونم که الان ۲ خالت دارند:

۱-دارن به ما ها می خندن با این دغدغه ها مون!!!!

۲-یا عصبانی هستن که وقت گرانبهاشون با این تیکه آخر هدر شده....!!!!!!!

 

 

شنبه 15 تیر ماه سال 1387

هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند،اما همه می

توانند از همین حالا شروع کنند و پایان تازه ای بسازند...

 


مثل همیشه بعد از یه بحران طولانی،خودم دستم رو گرفتم به زانوم و بلند شدم!

البته استثنائا این یه بار رو کاملا تنهای تنها نبودم!

اگه بخوام خیلی سربسته در عین حال کامل بگم،این بار حکمت و لطف خداوندی شامل حالم

شده...

وضعیت بحرانی چند روز قبل هم ناشی از یه بحران اتفاقی و عیر منتظره بود!

.

.

.

کی فهمید چی گفتم؟؟؟


امروز(جمعه)،خوشبختانه از ظهر تو خونه تنها بودم! تا بعد از ظهر فقط فکر کردم و فکر...

...این چند مدته ظاهرا سعی میکردم خوب باشم اما خوب...

به قول دکترم،شدت ضربه ای که خوردم خیلی زیاد و سنگین بود! اون اعتقاد داده که من الان در

«سوگ» هستم و «سوگوارم»!

این مدت خیلی سعی کردم به خودم کمک کنم که خوب از اونجایی که تو این زمینه،در دنیای

 واقعی،واقعا تنهام،و بدتر از همه این که شرایط محیطی باثبات و قابل پیش بینی ندارم که لااقل

بتونم روی آرامشش حساب کنم،کار خیلی خیلی سختی بود برام!

اما حسن  کار این جاست که شخصیت غالب،مستقل و خود کفایی دارم که با چاشنی صبوری و

 طاقت،همیشه به دادم میرسه...این یعنی این که تا حالا،با این همه مشکل که واقعا یکیش هم

برا از پا انداختن یه نفر کافیه،این جوری ایستادم و شدم اینی که می بینید!

ولی این بار فرق می کرد! واقعا فرق می کرد! نمی تونم براتون بگم که بر من چه گذشت!

چون دلم نمی خواد دیگه فکر کنم بهش!

اماااااا این بار،رحمت الهی،به شکل غیر منتظره و معجزه واری شامل حالم شد! این که میگم

غیر منتظره،تا حدی  بود که خودم اوایل از روی ناباوری،از این موقعیت به شدیدترین شکل ممکن،

رو برمیگردوندم و پس می زدمش!!!!

در وصف این وضعیت من همین بس که بگم کاملا به این عبارت ایمان آوردم:

 

when you feel down because you didn't get what you want,just sit tight and be

 happy ,because god has thougt of someting better to give you

ترجمه فارسی اش تقریبا این میشه:

وقتی ناراحتید از این که به چیزی که می خواستید نرسیدید،محکم بنشینید و خوشحال

 باشید،زیرا خداوند در فکر چیز بهتری برای شماست...

 

خوب باید بگم که بعد از مدتی،و با گذشت زمان،این وضعیت،خیلی به بهبود من کمک کرده!

امروز که داشتم فکر میکردم،به این نتیجه رسیدم که من،هنوز خوب خوب نشدم! چون هنوزم

در اوج احساس شادی(البته نه شادی به اون حد) و لذت و غرور،باز هم غمگینم!

هنوزم می تونم بشینم با صدای چاوشی،گریه کنم! البته دیگه مثل قبل،مثلا مثل ۲ماه قبل،زااار

نمیزنم!! هنوزم ساعت ها رانندگی می کنم و اشک میریزم! هنوزم یه وقتایی،مثل همین لحظه

که دارم می نویسم،سیل خاطرات بد و خوب و رنج ها و درد ها و ...پیش چشمم رژه میرن و یه

بغض لعنتی همه وجودمو میگیره و اشک هام جاری میشن!

الان دیگه حسرت از دست دادن ندارم! اصلا!!! چون می دونم تو این مورد بردم! برنده ام!

خدا بهم رحم کرده!

الان فقط زجر مصیبت هایی که کشیدم و دامنه سادگی ها و خوش باوری های بی حدم آزارم

میدن!

من کم آدمی نبودم! نباید میذاشتم وضعم این بشه!! البته اینو شک نکنید که طرف مقابلم واقعا

استاد بود! استاد در هر چیز منفی که میشه تصور کرد و پوشوندن ناهنجاری هاش!

یه آدم باهوش که از هوشش در این موارد استفاده میکرد! و با این که یه موقعی منو واقعا دوست

داشت و شاید همین الان هم،ولی اینقدر در طی ۷ سال گند زد و گند زد،که به جایی رسید که

تا خرخره تو منجلاب رفت!!!!! به جایی رسید که دیگه موندنش براش دردسر ساز بود!

آدمی که آی کیوی سرشارش فقط تو مسائل خاص کار میکنه و فاقد هرگونه شعور اجتماعی و

زندگیه! آدمی که عقلش ذره ای در راستای یه زندگی سالم کار نمیکنه!

 اینو میدونم که اون هنوز به  من ایمان داره و اینو می فهمه که باخته! ولی هیچ راه برگشتی نداره!

 هیچی! خیلی خراب کرده!!خیلی!!! اینم می دونم که در هیچ شرایطی و در هیچ کجای دنیا نمی

 تونه زندگی سالمی داشته باشه! مطمئنم که یه روزی دست از پا دراز تر و سرخورده تر از

همیشه بر میگرده! ولی افسوس...

 

من حسرت از دست دادن همچین آدمی رو ندارم! دروغگویی،خیانت،پنهان کاری ،دزدی و ...

چیزایی نیستن که من حسرت داشتنشون رو داشته باشم!

الان هم خدا رو شکر میکنم! خیلی زیاد! این یه فاجعه است که با آدمی زندگی کنی که دروغ،

مثل ریشه یه درخت تنومند و قدیمی ،همه زندگی و وجود و روحش رو در برگرفته باشه!

 

خدا رو شکر می کنم که پاک موندم! که نه روح و نه جسمم در کنار همچین آدمی آلوده نشد!

خدا رو شکر میکنم که به من در طول این ۷ سال این قدرت رو داد که روح و جسمم رو حفظکنم!

هر چند که به نظرم در یه رابطه جنسی در هم چین ارتباط بیماری،این روحه که آسیب میبینه نه

جسم!

به هر حال من از این بابت خوشحالم! وقتی یادم میاد که اردیبهشت پارسال ،بعد از برگشتن از

سفر یک روزه ام به تهران،به طور اورژانس(!!!!!!!!!!!!!!) رفتم پیش یه مشاور و بهش گفتم من حتی

رغبت نمیکنم دست طرف مقابلم رو بگیرم یا حتی اجازه بدم که تو تاکسی کنار من بشینه،

هم دلم میخواد خودم رو به خاطر این حماقتم یه دل سیر کتک بزنم و هم برم اون مشاور رو پیدا

کنم و بهش جایزه بدم که خوشبختانه هر کاری کرد، نتونست منو درمان(!!!!!!) کنه!!!!!!!

این جاست که وجود یه حمایت مقدس پنهانی و الهی رو کاملا حس میکنم!

.

.

.

خلاصه این که امروز ظهر،بعد از فکر کردن به همه اینا و خیلی چیزای دیگه که در این مقال نمیگنجه

با یه ذهنیت نسبتا مثبت بلند شدم،اتاقم رو زیر رو رو مرتب کردم،خیلی از وسایل رو دور ریختم و

خیلی دیگه رو هم برای بخشیدن کنار گذاشتم،۴ مرتبه ماشین لباس شویی رو روشن کردم و

ازش استفاده کردم،جوری که الان همه چیز مرتب و تمیزه،موکت و قالیچه اتاقم رو شامپو فرش

زدم،میز آرایش و متعلقاتش رو برق انداختم،تردمیل رو هم...،هر چی عروسک و وسایل تزیینی

داشتم رو شستم،ملحفه،روتختی،رو بالشی و ...همه رو شستم،هر دو کتاب خونه ام رو

مرتب کردم و ...

آخرش یه دوش مطبوع گرفتم و بعد از یک ماه رژیم عذایی و ۵ کیلو کاهش وزن و این همه بدو بدو

تلفن کردم و برای خودم پیتزا(!!!) سفارش دادم و با خیال راحت توی یه اتاق،که پاکی و آرامش

توش موج میزد خوردم!

.

.

.

از هفته قبل کلاس رقص میرم و فردا جلسه دوم کلاس هست!

از این هفته یوگا میرم و آیروبیک و پیاده روی!

 زبان رو هم شروع میکنم! و یه ساز جدید! به احتمال زیاد سنتور!(نهال سنتوری!!!!!!)

یه چیزی رو نگفتم! من دوباره به طرز ناباورانه ای دانشجو شدم! از اول مهر!! ناباورانه تر این که

توی یه رشته مهندسی وارد میشم! هیچ وقت تصور اینو نداشتم! اصلا رشته ام این نبوده...

.

.

.

دیگه چی بگم؟؟؟هان؟؟؟

.

.

.

خیلی ها رو باید لینک کنم! شروع می کنیم...

 

چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387

اصلا خوب نیستم! اصلا!!

دیگه دارم مطمئن می شم خوشبختی مال من نیست! من همه کار کردم! صبر هم...

چرا؟؟؟ واقعا چرا؟؟؟ دیگه بیشتر از این صبوری کنم؟؟چقدر باید تحمل کنم؟؟؟ با چه توانی؟؟؟

هان؟؟؟

یکی نیست جواب سوال های منو بده؟؟؟؟

من همیشه باید تو برزخ باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من دیگه بریدم! بسه!

خدایا ! تو رو به بزرگی ات قسم بسه دیگه! اگه این جوریه،همون جور که خودت آوردی،خودتم

برم دار راحتم کن دیگه...

چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387

خدایا ! من فقط  ازت یه نشونه ی کوچولوی دیگه میخوام! فقط یکی!

میشه زودتر بهم نشون بدی؟؟؟ بهم بگو که این راه منه! بهم بگو این اتفاق ناگهانی به خواست و

اراده تو بود!

یادته روز دوم عید چی ازت خواستم؟؟؟ بهت گفتم خسته شدم! ازت خواستم راه رو بهم نشون

 بدی! ازت مصرانه خواستم که هر آنچه به صلاحم هست رو برام پیش بیاری!

 یادته روز سوم،یعنی ۲۴ ساعت بعدش همه چی رو برام رو کردی؟؟؟ و بعدم این همه اتفاق و

وقایع مسلسل وار...

ازت می خوام! یه نشونه! فقط یکی دیگه!!

فکر نکنی که قدر این رخداد اخیر زندگی ام رو نمیدونم! فکر نکنی که متوجه خیلی چیزا نیستم!

نه! من فقط ازت نشونه نهایی رو می خوام! همین!

میشه؟؟؟؟؟؟

 

 

   1      2    >>