جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 21 خرداد ماه سال 1387

شوکه شد وقتی شنید...

کاملا می تونستم اینو از نگاه و حالات همیشه کنترل شده اش بفهمم! ۱۵ دقیقه اول رو که حرف

زدم،ساکت شدم! اونم سکوت کرد...

بعد از یه مدت سکوت گفت:

-چه ضربه سنگینی!!!!

-...

-خیلی سخته!‌ عمق درد رو فقط خودت حس می کنی و نه هیچ کس دیگه!

-...

-چقدر خسته ای... کو اون دختر پرانرژی که با همه مشکلاتش بازم شادی ازش می بارید؟؟؟

-...

-افسرده شدی نهال!‌ کاملا مشخصه...

-...

-نهال‌! چرا هیچی نمیگی؟؟ چرا الان پیش من به این وضعت اعتراض نمیکنی؟؟؟ چرا الان به من

از موقعیت بدت شکایت نمیکنی؟؟

-...

-چرا اینقدر داری خودت رو کنترل میکنی و به خودت فشار میاری؟؟ داری منفجر میشی نهال!

گریه کن! خواهش می کنم ازت! گریه کن!!

----یه هق هق که زود فرو داده میشه...

-نهال بغضت رو قورت نده! گریه کن! همین الان! گریه کن!! حتی با صدای خیلی بلند! گریه کن

نهال!

 

-و یه هق هق که گویی از عمق وجودت کنده  و به بیرون پرتاب میشه و بعد هم سیل اشک،

که گویی کنترلش در اختیار تو نیست و بالا و پایین رفتن شدید قفسه سینه،که ناشی از سعی

تو در بلند نشدن صدای گریه ته...

.

 

.

میگم:

الان که منو می بینید،تازه تو بهترین وضعیت این چند وقتمم! خیلی خیلی خراب تر از این بودم!

میگه:

معلومه...از همین الانت پیداست...

.

.

بازم حرف زدم،حرف زد...

.

.

.

تو زخمی شدی نهال! یه زخم خیلی عمیق بهت زدند! از طرفی هم سوگواری!!

یا شاید مثل وقتی یا دردی می مونی،که وقتی ناگهانی زانوت به لبه ی تیز میز میخوره تو تمام

جون آدم میپیچه...اون لحظه اون درد منتشر رو فقط خودتی که حس میکنی!

.

.

.

میگه خیلی دردناکه دیدن آدمی که با اون همه انرژی و جان فشانی و از خود گذشتگی ،دنبال

ترمیم و اصلاح و ایجاد اون رابطه بود،در این حال و وضع دیدن!!

.

.

.

میگه تو با شرایط خاصی که تو زندگیت داری،منو مستاصل کردی در تصمیم گیری...کاش آرامش

و آسودگی خیالِ یه مدتِ حتی  کوتاه برای ترمیم رو در اختیارت می گذاشتند!!

تو نیاز داری به زمان...

می دونم که این حق تو نبود...

.

.

.

وبازم سکوت...

 

 

این قسمت هایی از گفتگوی من با مشاور سابقم بود که ظرف یکی دو روز گذشته انجام شد...

فعلا بیشتر من حرف زدم نه اون! می دونم که کارشو خوب بلده و می دونم این چند جلسه رو فقط

شنید تا بتونه بهترین کمک رو بهم بکنه... 

.

.

.

از آینده ام می ترسم! آینده ای که ممکنه هر آن بدون اختیارِ من رقم بخوره...