آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 27 خرداد ماه سال 1387

امروز نوشتی:

نهال جان عزیزم! تو همه هستی منی!به زودی میام پیشت،اونوقت دیگه هیچی  نمیتونه ما رو از هم جدا کنه! فدات شم عزیزم!

 

همون موقع میخواستم برات بنویسم :

 تو گه می خوری بیای این جا! اگه اومدی خودم قلم پاتو خرد میکنم!

 

ولی مثل همیشه به این نتیجه رسیدم تو حتی لیاقت مسیج و فحش دادن من رو هم نداری!

نمیدونم آدرس این جا رو داری یا نه! ولی اگه این جا رو می خونی که احتمالش کم هم نیست،

بهت هشدار میکنم که وجودت نحست رو جلو چشمام نیار! نمی خوام هیچ وقت چشمم به ریخت

کثیفت بیفته! برو تو کثافت خودت غرق شو!

از زندگی من گم شو بیرون عوضی!

 

 

 

پ.ن:

 

تابستون ۳ یا ۴ سال قبل رو یادت میاد؟؟؟

جمعه ای که من با خانواده ام باغ بودیم ! اصلا فرصت فکر کردن یا غصه خوردن هم نداشتم!

چون مثل همیشه که همه دختر پسرهای فامیل(پدری ام) دور هم جمع بودند،از صبح یا توی

استخر بودیم یا بازی یا بزن و بکوب...

شب که اومدم خونه و خوابیدم،آنچنان خواب وحشتناکی دیدم که هنوز هم با یادآوریش مو به

تنم راست میشه!

خواب دیدم عروسی ام هست با تو! کارها همه یه دفعه ای شده و من خیلی عقبم!

هیچکس هم نبود که به دادم برسه! تو هم که مثل همیشه پیدات نمیکردم تا یه سری کارها رو

انجام بدی! داشتم بدو بدو دنبال لباس عروس می گشتم که عاقبت یه لباس ساده و زیبا دیدم!

گفتم همین خوبه! همینو می خرم! رفتم تو مغازه و لباس رو پوشیدم و رفتم جلو آیینه!

وای خدای من! چقدر همه چیز زیبا و عالی بود! از دیدن تصویر خودم با اون لباس در آیینه غرق در

لذت بودم...

خوب یادمه!  از سر شادی و غرور،همون جا چرخی زدم و وقتی باز روبروی آیینه قرار گرفتم،دیدم

سرتا پا سیاه پوشم! با یه تور مشکی و کلاه مشکی! داشتم زار زار گریه میکردم!

به فاصله این که من روبروی آیینه دور خودم چرخیدم،تو مرده بودی! چقدر گریه کردم! زمین و زمان

پیش چشمم سیاه شد!

یادته وقتی برات تعریف کردم؟؟؟ گفتی نکنه بلایی سرم بیاد؟؟؟؟ چقدر ابلهانه ترسیدی...غافل از

اینکه تو برای من واقعا مردی! تو مردی! تو برای همیشه از زندگی من پاک شدی!

حتی رغبت نمیکنم به جنازه آش و لاشت دست بزنم و بندازمت تو گورستان زندگیم !!!

تو ارزش هیچی نداری! هیچی! حتی مرده ات هم ترحم برانگیز و تهوع آوره!!!

.

.

خوابم تعبیر شد...

 

 

یکشنبه 26 خرداد ماه سال 1387

 

balet

۱

 

 

-سلام!

 

۲-رژیم غذایی خوب پیش میرودخوووووووووب!!!

 

۳-هم چنان نزد مشاور میرویم اما خودمان داریم به بهبودی خودمان کمک می نماییییییییم!

 

۴-برای آن دسته از عزیزان دلبندی که قیمت مشاوره را سوال نموده بودند،عرض می نماییم که

در ازای هر یک ساعت،۲۵ هزار تومان ناقابل حق مشاوره می پردازیم!!! اما نوش جان مشاورمان!

 

۵-اگر دیدید دوشیزه ی مه نمای دلربایی(!!)،بر درختی تکیه کرده،بدان عاقبت کلاس رقص پیدا

نکرد و سکته کرده!!!!!!! به هر جا که برای این امر خطیر و این واجبِ واجبات سر میزنیم،به یمن و

برکت نظام پربرکت،غلغله می باشد و نهایتا حواله مان می دهند به ساعاتی در صبح،که آن زمان

ما مشغول کسب روزی حلال می باشیم!!!!! و ما هم چنان در شگفتی می مانیم که درست

است که در زمستان به یاری و لطف بی دریغ مسوولانِ عزیز تر از جانمان ، این مردم نا آگاهِ خاطی

(!!) متبرج نگردیدند،اما جملگی در تابستان به امر رقاصی گرویدند!!!!!! از من که در این راستا دیری

است که در تکاپو و تلاش می باشم بپرسید!! باور کنید که وقت گرفتن از مربیان عالیقدر رقص،

از به دست آوردن نوبت دکتر ماندگار،جراح زبردست ایرانی نیز دشوار تر است!!!

لذا(!!)،بدین وسیله،کلیه همشهریان غیور و غیرتمند را در این مهم به همکاری می طلبیم!!!

باشد که قبل از این که در این زمینه و در این مکان به اشک و آه زاری بیفتیم،غیرتمندی از دیار

فارس،ما را یاری کند!!!!!!

((چندی پیش به منشی بخش می عرضیدیم(!!) که اگر ناچار شدیم و از زور بدبختی(!!!) در کلاس

های صبح ثبت نام نمودیم،چنانچه ارباب رجوعی مراجعه،و از شما اتاق  مسوول بخش را که همانا

 «ما» می باشیم طلب نمود،به ایشان بفرمایید که :شلوغ نفرمایید! رعایت سکوت نشانه

 شخصیت شماست!! مسوول بخش در حال حاضر در کلاس رقص به سر می برند! لطفا تا اتمام

کلاس ایشان صبر بفرمایید!!!!!))

 

۶-خدا جان! خدای عزیز تر از جان! آن لطف بی انتهایت را در حق این بنده ی درمانده تمام کن و

به من بفهمان که آن جریانی که خودت می دانی و من هم می دانم و آنا هم«سلام آنا جان» می

داند،آیا نشانه ای از سوی توست؟؟؟ آیا راه من همین است؟؟؟ خدایا ما گیج شده ایم!!!!!!!!!!

البته کتمان نمی کنیم که این جریان چگونه در بهبود حال ما موثر اوفتاد!!! یعنی در واقع منظورمان

این است:«خدایا ! دمت گرم!!!!!!»،ولی هم چنان انگشت حیرت بر دندان(!!)،در ۶۵۷۶۷۶۸ راهیه

چه کنم چه کنم می باشیم!!! خدایا!! تا این پلیس های راهنمایی ِ بی انصاف(مادر،پدر و زمانه

را می گوییم)،جریمه مان نکرده اند،آن هم به شدید ترین وجه،نشانه ی کوچکی از تایید یا عدم

تایید برایمان بفرست! جانم به قربانت! نهال!

 

۷-پیرو بند ۵ عرض می نماییم که ،خواسته ما بسیار بسیار جدی و فوری می باشد ! این یعنی

این که الان داریم با خشانت با شما سخن می گوییم! یعنی اگر این خواسته ی برحق ما از سوی

شما خوبان برآورده شد که هییییییچ،اگر نه،ناچاریم در این مکان متوسل به زور شویم و پست

بعدیمان را با این عبارت بیاغازیم: آییییییییییی نفسسسسسسسسسس کشششش!!!!!!!!!

این یک تهدید جدی است!!!

 

۸-زیاده عرضی نیست! قربان شماها برویم! اگر نگاهتان آن زیر میرها اوفتاد،بر ما نیز نظری بیفکنید!

ارادتمند تک تکتان: نهال!!

 

.

.

.

.

می دانم! می دانم! بند ۷ و ۸،پارادوکس و اینها...

 

 

شنبه 25 خرداد ماه سال 1387

امروز وقتی برای مشاورم یه سری از شاهکارات رو گفتم و اون با خنده بهم گفت :نهال عجب

پدیده ای(!) هست این آدم!!! منم باهاش خندیدم! منتها به حماقت خودم!

خوشحالم که نیستی دیگه!!!! خوشحال باش ! اگه هیچی  نبودی تا حالا، الان یه پدیده ای!!!

جمعه 24 خرداد ماه سال 1387

 

 

Delamo shekastiii

 

 

 

 

یادت باشه که فعلا تنهایی!!! یعنی در واقع دور و برت هیچکس نیست که به دادت برسه!

یادت باشه! آدمای دورو برت «خواسته یا ناخواسته» ، آسیب رسان هستن!

یادت باشه بارها امتحانشون رو پس دادن! وقتایی که زندگی،کمرت رو به زمین زده بود،اگه تو

هیچ تلاشی برای بلند شدن نمی کردی،بقیه «خواسته یا ناخواسته» نه تنها کمکی برای بلند

شدن تو از زمین نمیکردند،بلکه بدتر از روت رد میشدند یا لگد مالت میکردند!!!!

این خصوصیت ذاتی اطرافیان تو هست! پس سعی کن هیچ وقت از یادت نره!

بلند شو! بلند شو و مثل همیشه،بلند شو و برای همیشه ،رو پای خودت باش!

بلند شو! این زندگی حق توئه! نذار دیگران،برات«خواسته یا ناخواسته» قسمت های بدشو ورق

بزنند!

از این به بعد تو خودت پیشقدم شو و با اراده خودت،صفحاتی از کتاب فال زندگی رو برای خودت باز

کن که در شان توئه! اون چیزی رو که میخوای و لایقشی رو خودت برای خودت رقم بزن!

بلند شو ! همین الان! آنچنان تک تک ثانیه های پیش رو رو به نفع خودت به کار بگیر،که ابطال

گذشته نه چندان خوشایندت در برابرش لوث بشه...

بلند شو دختر! بلند شو...

 

پنجشنبه 23 خرداد ماه سال 1387

-ای خدا !! این فاز تلوژن چی بود دیگه قربون شکلت برم که تو آفریدی!!!!!!! که هی فرت و فرت من

 برم توش!! و هی موهام بریزه!!!

 

-میگم خدا ! تو که همه چی میدونی ماشالله،من چه طوری باید فریاد بزنم،هوار بزنم،گفتگوی

منطقی کنم،که آی خلق الله٬ من انرژی هسته ای نمی خوام!! فقط لطفا یه روز درمیون،یه روز

ساعت ۱۱ صبح و روز بعدیش ساعت ۳ ظهر برق خونه ما رو به خاطر سهمیه بندی قطع نکنید!!!

من انرژی هسته ای نمی خوام چون وقتی برق آپارتمان میره،آب هم به خاطر پمپاژ نشدن قطع

میشه!!!

من انرژی هسته ای نمیخوام چون اونموقع که آب و برق میره،من و همه همشهری هام مثل

مرغ بریونی برشته میشیم و کباب!!

من انرژی هسته ای نمی خوام فقط ماه تا ماه یه چند قطره بنزین می خوام بریزم تو باک این

ماشین بی صاب مونده تا باهاش یه هلک و هلکی کنم و اگه آقایون اجازه بدن برم سر و کار و

برگردم فقط!!! قول میدم که نه متبرج بشم و نه  امنیت اجتماعی رو خدای نکرده خدشه دار کنم!!!

 

-خدا جووون! این درسته!!! نه خدایی درسته؟؟؟ آخه این رسمشه که یه عده هی خوشحال و

 خندون و با نیشای تا بنا گوش در رفته،پاشن راه بیفتن تو این کشور و اون کشور و تا یه میکروفون

 و دوربین میبینند خوشحال خوشحال،بدو بدو برن پشتش واستن و هی کیلو کیلو از «جیب آبروی

ایرانی ها» مایه بذارن،هی کیلو کیلو آبرومون رو ببرن،هی تو جامعه جهانی چرت و پرت بگن و بعد

دیگه هیچ حیثتی برامون نمونه؟؟؟؟؟؟ که اگه خدای نکرده خواستیم برم یه جای دیگه دنیا بتمرگیم

مثل بچه آدم درسمونو بخونیم باید این همه برامون شرط و شروط بذارن و با خشانت باهامون رفتار

 کنن؟؟؟ نه خدایی درسته؟؟؟؟؟

 

-میگم  اینا رو که گفتی،بی زحمت اینم بهشون بگو حالا نفت ،همونی که خودش از سفرمون رفت،

بنزین،آب ،برق،پودر لباسشویی،برنج و ...اینا هیچ!!! ما ۷۰ میلیون نفر که مث همیشه مث بچه

های خوب سرمون رو انداختیم پایین و چیزی نگفتیم! دیگه خدایی سر چایی ما ملت سراپا

تقصیر رو اینگونه تنبیه نکنید!!!! من بدون چایی میمیییییییییرم!!!!!!! من از طرف اون ۷۰ میلیون

قول میدم که ما مثل همیشه سرمون رو بندازیم پایین و شتر دیدی ندیدی!!!!!!

اصلا میدونی چیه قربونت برم! ما که عادت کردیم! هر چی بیشتر تو سرمون میزنن بیشتر سرمون

رو پایین بندازیم! این سره ِ هم که همون پایین فرم گرفته بالا نمیاد دیگه! خدا از آقایی کمشون

نکنه! فقط دیگه ما رو با چایی از این تنبیه های بد بد نکنن!!!

.

.

.

.


پ.ن:

اون رادیو فردای زیر صفحه رو دارید که؟؟؟؟؟!!!

آه ه ه ه ه ه ه ه!!!! مردم از خوشی واقعا!!! فقط این جا رادیو فردا مونده بود و کم بود که اونم به

حول و قوه الهی نصب شدد! دیگه مشکلی نیست...

 

سه شنبه 21 خرداد ماه سال 1387

شوکه شد وقتی شنید...

کاملا می تونستم اینو از نگاه و حالات همیشه کنترل شده اش بفهمم! ۱۵ دقیقه اول رو که حرف

زدم،ساکت شدم! اونم سکوت کرد...

بعد از یه مدت سکوت گفت:

-چه ضربه سنگینی!!!!

-...

-خیلی سخته!‌ عمق درد رو فقط خودت حس می کنی و نه هیچ کس دیگه!

-...

-چقدر خسته ای... کو اون دختر پرانرژی که با همه مشکلاتش بازم شادی ازش می بارید؟؟؟

-...

-افسرده شدی نهال!‌ کاملا مشخصه...

-...

-نهال‌! چرا هیچی نمیگی؟؟ چرا الان پیش من به این وضعت اعتراض نمیکنی؟؟؟ چرا الان به من

از موقعیت بدت شکایت نمیکنی؟؟

-...

-چرا اینقدر داری خودت رو کنترل میکنی و به خودت فشار میاری؟؟ داری منفجر میشی نهال!

گریه کن! خواهش می کنم ازت! گریه کن!!

----یه هق هق که زود فرو داده میشه...

-نهال بغضت رو قورت نده! گریه کن! همین الان! گریه کن!! حتی با صدای خیلی بلند! گریه کن

نهال!

 

-و یه هق هق که گویی از عمق وجودت کنده  و به بیرون پرتاب میشه و بعد هم سیل اشک،

که گویی کنترلش در اختیار تو نیست و بالا و پایین رفتن شدید قفسه سینه،که ناشی از سعی

تو در بلند نشدن صدای گریه ته...

.

 

.

میگم:

الان که منو می بینید،تازه تو بهترین وضعیت این چند وقتمم! خیلی خیلی خراب تر از این بودم!

میگه:

معلومه...از همین الانت پیداست...

.

.

بازم حرف زدم،حرف زد...

.

.

.

تو زخمی شدی نهال! یه زخم خیلی عمیق بهت زدند! از طرفی هم سوگواری!!

یا شاید مثل وقتی یا دردی می مونی،که وقتی ناگهانی زانوت به لبه ی تیز میز میخوره تو تمام

جون آدم میپیچه...اون لحظه اون درد منتشر رو فقط خودتی که حس میکنی!

.

.

.

میگه خیلی دردناکه دیدن آدمی که با اون همه انرژی و جان فشانی و از خود گذشتگی ،دنبال

ترمیم و اصلاح و ایجاد اون رابطه بود،در این حال و وضع دیدن!!

.

.

.

میگه تو با شرایط خاصی که تو زندگیت داری،منو مستاصل کردی در تصمیم گیری...کاش آرامش

و آسودگی خیالِ یه مدتِ حتی  کوتاه برای ترمیم رو در اختیارت می گذاشتند!!

تو نیاز داری به زمان...

می دونم که این حق تو نبود...

.

.

.

وبازم سکوت...

 

 

این قسمت هایی از گفتگوی من با مشاور سابقم بود که ظرف یکی دو روز گذشته انجام شد...

فعلا بیشتر من حرف زدم نه اون! می دونم که کارشو خوب بلده و می دونم این چند جلسه رو فقط

شنید تا بتونه بهترین کمک رو بهم بکنه... 

.

.

.

از آینده ام می ترسم! آینده ای که ممکنه هر آن بدون اختیارِ من رقم بخوره...

   1      2      3    >>