امروز نوشتی:
نهال جان عزیزم! تو همه هستی منی!به زودی میام پیشت،اونوقت دیگه هیچی نمیتونه ما رو از هم جدا کنه! فدات شم عزیزم!
همون موقع میخواستم برات بنویسم :
تو گه می خوری بیای این جا! اگه اومدی خودم قلم پاتو خرد میکنم!
ولی مثل همیشه به این نتیجه رسیدم تو حتی لیاقت مسیج و فحش دادن من رو هم نداری!
نمیدونم آدرس این جا رو داری یا نه! ولی اگه این جا رو می خونی که احتمالش کم هم نیست،
بهت هشدار میکنم که وجودت نحست رو جلو چشمام نیار! نمی خوام هیچ وقت چشمم به ریخت
کثیفت بیفته! برو تو کثافت خودت غرق شو!
از زندگی من گم شو بیرون عوضی!
پ.ن:
تابستون ۳ یا ۴ سال قبل رو یادت میاد؟؟؟
جمعه ای که من با خانواده ام باغ بودیم ! اصلا فرصت فکر کردن یا غصه خوردن هم نداشتم!
چون مثل همیشه که همه دختر پسرهای فامیل(پدری ام) دور هم جمع بودند،از صبح یا توی
استخر بودیم یا بازی یا بزن و بکوب...
شب که اومدم خونه و خوابیدم،آنچنان خواب وحشتناکی دیدم که هنوز هم با یادآوریش مو به
تنم راست میشه!
خواب دیدم عروسی ام هست با تو! کارها همه یه دفعه ای شده و من خیلی عقبم!
هیچکس هم نبود که به دادم برسه! تو هم که مثل همیشه پیدات نمیکردم تا یه سری کارها رو
انجام بدی! داشتم بدو بدو دنبال لباس عروس می گشتم که عاقبت یه لباس ساده و زیبا دیدم!
گفتم همین خوبه! همینو می خرم! رفتم تو مغازه و لباس رو پوشیدم و رفتم جلو آیینه!
وای خدای من! چقدر همه چیز زیبا و عالی بود! از دیدن تصویر خودم با اون لباس در آیینه غرق در
لذت بودم...
خوب یادمه! از سر شادی و غرور،همون جا چرخی زدم و وقتی باز روبروی آیینه قرار گرفتم،دیدم
سرتا پا سیاه پوشم! با یه تور مشکی و کلاه مشکی! داشتم زار زار گریه میکردم!
به فاصله این که من روبروی آیینه دور خودم چرخیدم،تو مرده بودی! چقدر گریه کردم! زمین و زمان
پیش چشمم سیاه شد!
یادته وقتی برات تعریف کردم؟؟؟ گفتی نکنه بلایی سرم بیاد؟؟؟؟ چقدر ابلهانه ترسیدی...غافل از
اینکه تو برای من واقعا مردی! تو مردی! تو برای همیشه از زندگی من پاک شدی!
حتی رغبت نمیکنم به جنازه آش و لاشت دست بزنم و بندازمت تو گورستان زندگیم !!!
تو ارزش هیچی نداری! هیچی! حتی مرده ات هم ترحم برانگیز و تهوع آوره!!!
.
.
خوابم تعبیر شد...




،بر درختی تکیه کرده،بدان عاقبت کلاس رقص پیدا 
