مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387

راجع به این خانمه ،مربی یا در واقع کمک مربی کلاس یوگایی که مامانم میره،جالبه که بیشتر

بدونید! لالقل برای الگو برداری!!!

 

مامان میگه روزایی که کمک مربی هست،زودتر از خود مربی،حدود ساعت ۶:۳۰ صبح تو کلاس

حاضره و تک تک با همه حرف میزنه و انرژی میده! مامانم میگه  حتی کوچکترین جز دنیا رو هم

برات قشنگ جلوه میده! هوای اون روز،درخت ها،آفتاب و...

میگه مربی که میاد ، بعد از این که همه باهاش سلام و احوالپرسی میکنند،رو میکنه به همین

خانم مربوطه و ازش می پرسه: هایده جون چطوری؟؟؟؟؟

میگه اونم همیشه محکم و پر از انرژی میگه: خوووووب ! عالی ام! بهتر از این نمیشه!!!!!

میگه یوگا که تموم شد، با حوصله و دقت آرایشش رو تمدید میکنه و تغییر لباس میده و با یه لباس

شیک و سفید دیگه تنیس بازی میکنه!!!!!

بعد از تنیس هم باز به خودش میرسه و میره مشاوره!!

مامان میگه من یه ذره بین بهت میدم،تو توی کل صورت اینو بگرد! اگه یه خط یا حتی چروک ریز

پیدا کردی،هر چی می خوای بهت میدم!!!!!!!!!!!!!! مامان میگه برام عجیبه که حتی ذره ای از

عوارض شیمی درمانی یا برق یا داروهایی که برای سرطان سینه اش میخوره،روی صورت و

جسمش هویدا نیست!!! مامان میگه حتی ساعت ۶ صبحم موهاش سشوار کشیده و مرتبه!

میگه امکان نداره حتی یک بار،ریشه موهای رنگ و مش کرده اش رو در اومده و سفید ببینی!

میگه رنگ لاکش هر روز با روز قبل متفاوته و همیشه مانیکور کرده است!

به طور داوطلبانه مرتب برای بیماران «ام اس» کنسرت موسیقی و تفریح و پارک و مسافرت ترتیب

میده! مثلا دنبال کار یکی از دانشجوهایی رو که ام اس داشت به همین دلیل افسردگی شدید

 گرفته بود و دست بر قضا دانشجوی پدر من هم بود رو اونقدر گرفت،که نه تنها پدرم پاسش کرد

(این یه کار از پدر من خیلی بعیده!!!!!! کلا به این مساله تو دانشگاه معروفند) بلکه به بقیه اساتید

 هم سپرد تا بهش سخت نگیرند!

کنسرت هاشون رو مامان میره اکثرا...

عصرها هم که تو خونه اش انواع کلاس های رقص دایره،و از ۱۰ شب به بعد هم کلاس رقض ۲نفره

برا عروس و داماد ها!!!!

نامزدش رو هم خیلی دوست داره و با افتخار اعلام کرده و به همه هم شیرینی داده...

 

نتیجه گیری و تفکر راجع به نحوه استفاده و نگرش یه بانوی ۶۲ ساله مبتلا به سرطان،که شوهرش

 هم رهاش کرده با خوتون...

شاید تلنگری باشه برای این که یه نگاهی هم به زمان ها و فرصت هایی که با دست خودمون و با

کج خلقی،در زباله دان زندگی می ندازیمشون بکنیم...

.

.

.

.

پ.ن:

برای این که به خودم ثابت کنم که تو در ذهن و زندگی من،مرده ای بی ارزش بیش نیستی،زندگی

خواهم کرد!

 

 

 

یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387

-دیگه از آقای شیطان زیاد بدم نمیاد!

 

-اضافه وزن پیدا کردم! از نوع بی سابقه اش! اراده می کنیم.......

 

-حاضرم برم تو اتاق تمساح  ها،حاضرم لب شتر رو ببوسم و باهاش دست بدم،حاضرم با جوجه

تیغی برم سیاحت ولی حتی با یه دونه از افراد فامیل روبه رو نشم!!!!!!!

 

-دارم برا از ایران رفتن رسما تو خونه صاف میشم!!!!

 

-دلم بچه می خواد!!!!!!(منظورم مال خودم نیست ها!!!! مال یکی دیگه که تا سرحاله بچلونمش

وقتی هم صداش در اومد تحویلش بدم به مامانش!!!!)

 

-بهتون توصیه می کنم اصلا و ابدا از دزدگیر تصویری مجیک کار استفاده نکنید!!! یا دست کم اگه

میخواید روزی ۱۰ بار به خودتون نگید : عجب غلطی کردم ها...،ازش استفاده نکنید!

 

-من ۵شنبه قبل لازیک کردم! نزدیک رو هم خوب میدیدم قبلش! الان چرا اصلا نزدیک رو نمی بینم؟

 

-کسی از کاشت ابرو،خبر مبر داره؟؟؟؟ این مهمه ها...

 

-می خوام برم کلاس رقص!!!!!!!!!! یعنی این پروژه یک ساله که انتظار منو می کشه!!!!!

(ماریا خاتون جان! قربون شکلت!!!! اون خانمه که تلفنش رو دادی بهم،بهش زنگ زدم،گفتم

ببخشید ...خانم؟؟ گفت نه عزیزم! اشتباهه!!!!) من هم اکنون به یاری سبز شما عزیزان،در این

زمینه به طور جدی نیازمندم!!!!

مامانم یه مربی یوگا داره،که ۶۲ ساله شه! سزطان سینه داره،از شوهر قبلی اش طلاق گرفته،

داماد و عروس داره، هر روز تنیس بازی می کنه و ...

اونوقت این خانم تازگی نامزدی(!!!) کرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (دوشیزگان جوان!! لطفا بعد از خوندن

این موضوع،خودتون رو برای پرتاب کردن از پشت بام کنترل کنید!!!!!!! بالاخره خدا

بزرگه!!!!!!!!!!)

 

بعد این خانم تدریس خصوصی رقص میکنه! برای عروس و داماد ها از ساعت ۱۰ شب به بعد کلاس

 داره،ساعتی ۴۰ هزار تومان، برای بقیه عصر ها ساعتی ۴ هزار تومن!!!(خوصله اش سر رفته بوده

احیانا،اینه که موقع حساب کتاب کردناش یه صفر ناقابل اضافه کرده!!!) در مورد کلاس ۱۰ شب

به بعدش که شرمنده،من یه مشکل کوچولو دارم که کم و بیش در جریانید و امیدوارم به خدا(!!!)

 که حل بشه!!!!!!!!

 در مورد دومش هم هر چی فکر می کنم، میبینم که علیرغم اصرار مادر جان ،

اصلا تصور این که برم با یه زن ۶۲ ساله برقصم برام غیر ممکنه!!!!  اینه که دنبال یه ریزه جوون

ترش میگردم!!!!! ولی اگه یه وقت خواستم رمز یه شوهر یابی موفق رو بدونم یا بلا نسبت یاد

بگیرم،حتما یه دوره فشرده باهاش بر می دارم!!!! حالا قیمتشم زیاد مهم نیست!!! مهم اینه که

نتیجه بده!!!!

 

-یکی از پروژه های معوقه ام هم فرنچ کردن ناخن هام بود! از اون جایی که احساس می کردم

اکثر اوقات دوست دارم لاک های رنگی بزنم،این کارو نکردم! ولی این یه هفته از زور بی غمی(!!!)

رو مخ مامانه کار کردم که بره فرنج کنه ببینم چه حسی در دراز مدت بهش دست میده!!!!!!!!!!

 

-داشتم با پدرم بر سر از ایران رفتنم صحبت میکردم،البته صحبت که چه عرض کنم،داشتم میگفتم

من دارم این کارو می کنم! خواستم بدونید!! بعد در حین صحبت هاش برگشته میگه: تو اگه

همون ۶ سال پیش ازدواج کرده بودی،الان ۲ تا بچه داشتی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من نمی دونم یهو چطور به این نتیجه به این مهمی رسیده!!!!!!! و این جا بود که من به این پهنای

 بیکران مثبت اندیشی فرهنگی افراد خونه نسبت به خودم شگفت زده شدم!!!!

واقعا من نمی دونم اینا چرا به من که میرسند سطح تفکراتشون این جوری فروکش میکنه!

چون در حقیقت و به جز در مورد من واقعا این جوری نیستن!!!!!!!! جالبه،افکار مامانم تاثیراتش رو

به وضوح روی پدرم گذاشته، و حالا که مامان یه کم نرم شده،بابا ول کن نیست و حرفای اونو

تحویلم میده!!!!! جالب ترش این که اینا خودشون یه بچه بیشتر نمی خواستن و سر داداشم تا ۴

ماه مامان نمی دونست که بارداره! بعد هر کاری کرد بچه موند!!!(جمله بندی رو داشتین که!)

اونوقت به همه دختر پسر ها هم توصیه میکنه یا بچه نه یا فقط یکی!‌ به همه هم میگه الهی بچه

ات دختر بشه!!!! به من هم گفته فقط حق داری یه دونه دختر بیاری! اگه هم پسر شد،من برات

نگه اش نمی دارم!!!! مال خودت!!!! بعد حالا بابا به این نظریه پردازی بزرگ و ارزشمند در مورد من

دست زده!‌ خدایی حالم بهم حورد!!!!

 

-دیگه این که من تقریبا وبلاگ های همه رو می خونم!! منتها چش و چار(!!!) کامنت گذاشتن ندارم

فعلا!!!!

 

-اِ اِ اِ اِ !!!!!! تو هم فهمیدی من الان خودم زدم به کوچه علی چپ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

شنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1387

می شه برای یه شخصیت دانشگاهی،یه روانشناس آگاه که بی هیچ توقعی به همه کمک

میکنه،و الان مشکوک به یه بیماری خطرناکه دعا کنید و یا انرژی مثبت بفرستید...

بهشت عزیز ، این مامان مهربون به دعاها و امواج مثبت همه شما نیاز داره..

.

.

.

.

.

خانم ها! ازتون خواهش میکنم معاینه دوره ای سینه رو جدی بگیرید! به خصوص کسایی که

سابقه فامیلی انواع سرطان،به خصوص سرطان سینه رو دارید!

جمعه 27 اردیبهشت ماه سال 1387

جالبه که این دارو رو فقط باید از اون محله پایین شهر بخرید! کسایی که شیرازی هستن می

دونند! دروازه کازرون یکی از مزخرف ترین جاهای شهره!

باید برید به درمانگاه که مال س.پ.ا.ه هست و از داروخانه اونجا خرید کنید!

وقتی می خوای وارد شی،بهت میگن که باید ۱۰۰۰ تومان گرو بداری و یه چادر(!!!!) بپوشی بعد

بری داروخانه!!! هاج و واج می مونی که آخه به کجای این سیستم آسیب میبینه اگه تو ساعت

۱۲/۵ شب با یه چهره خسته که حتی یه لایه کرم هم روش نیست بری یه دارو بگیری و بیای

بیرون؟؟؟ یه نگاه سر سری به چادرهای سر چوب رختی میکنی! کثیف به معنای واقعی!

چون چشمت رو هم عمل کردی،می ترسی اینا رو سرت کنی ! فکر میکنی ممکنه به چشمت

 بخوره! البته خودت می دونی این بهونه است!‌اصلا رغبت نداری سرت کنی!

به پدرت که جریان رو میگی،میخنده و میگه خودم میرم...

تو هم میری تو اتاقک مخصوص بازرسی و چادر پوشیدن و پیش خانم مسوول اونجا می شینی!

میبینی زنه به شدت عصبانیه!

کم کم جریان رو می فهمی...

یه خانم مراجع ۳۶ ساله،با ۳ تا بچه،که آخریشون ۵/۲ ساله است،و تو زایمان آخرش «تی ال»

کرده یا به قول خودش «لوله هاشو بسته» ، حالا برا اقدام برای بچه چهارم،اومده آمپول بزنه

و پرستار اونجا از این کار امتناع کرده!

...جریان از این قرار بوده که وقتی این خانم سر زایمان آخری از دکترش میخواد که تی ال اش کنه،

دکتر به طور کامل این کارو میکنه و بعدش مادر شوهر این خانم،بهش میگه تو بی عرضه ای(!!!!)

که بچه دار نمیشی و اگه بازم نتونی بچه بیاری برا پسر بیکارم زن میگیرم و ...

زن بدبختم رفته دوباره عمل کرده اما نشده! رفته پیش یکی از معروف ترین دکترای شهر،و اونم

بهش سوزن داده که بزنه و....

حالا هم میگفت اگه این جوری نشد،مجبورم برم «آی وی اف» کنم!!!!!

خانم مسوول اونجا هم مثل اسپند جز و وز میکرد که این کارا چیه تو میکنی و....

شوهره که خدا رو شکر هیچ فرقی با بز نداشت! بچه آخری هم طفلکی خواب و بیدار رو شونه

باباهه از این درمونگاه به اون درمونگاه میشد...

زن ایرانی...زن ایرانی...زن ایرانی....

برا مامانم که تعریف کردم میگه خوب بدبخت زنه لابد هیچ پشت و پناهی نداره،۳ تا بچه هم داره،

میترسه از این زندگی بندازنش بیرون...

میگه این یه نمونه خوبشه تازه...

 

جمعه 27 اردیبهشت ماه سال 1387

بالاخره از در هتل میای بیرون! حس خوبی نداری! داری فکر می کنی بازم باید غریزه ات رو سرکوب

 کنی! فکر می کنی توقعاتت خیلی نابجا نیستن! ولی همیشه باید سرکوبشون کنی!

خودت رو به هوای خنک عصر بهاری شیراز می سپاری و شروع به پیاده روی میکنی!

بازم به همه چیز فکر میکنی! از عمل لازیک چشمت که هفته قبل بوده بگیر تا پروژه خارج رفتنت!

...

فکر میکنی چقدر خوب بود که مثل اکثر خانواده ها،تو هم یه نفرو داشتی که حامی ات بود و

در اجرای برنامه هات و متقاعد کردن دیگران ساپورتت می کرد! بازم تنهایی رو با تمام وجود

می بلعی....

کم کم میرسی به محل کار آقای شیطان! در کمال تعجب میبینی که زیاد هم حس بدی بهش

نداری! اونی که ازش توقع داشتی اون بلا رو سرت آورد...دیگه از بقیه چه انتظاری میره...

یه کم اونجا می ایستی... دل دل میکنی که بری تو یا نه! پشیمون میشی! راهت رو کج میکنی و

برمیگردی...

می رسی خونه! بازم طبق معمول باید یه مامان شاکی از سر درد رو تحویل بگیری... دیگه واقعا

نفست میگیره از این وضع! همه کار براش کردی!‌ به هر چی پزشک بوده زنگ زدی براش!‌

باهاش حرف زدی!‌ سر دردش عصبیه!‌ تنشن هدیک! پنیک اتک داره و تا حدودی هم هیستیریکه!

همیشه هر وقت مریضی هست همه یاد تو میفتن و وقت های دیگه وظیفه خوشون میدونند که

به برادرت برسند!‌ دختر ایرانی....

ولی بازم با سعه صدر هیچی نمیگی! دیگه داری التماسش میکنی که به خودش برسه!

بهش میگی همین فردا براش میری دنبال ویزا برای فلان کشور! میگی اصلا میخوای خودم ببرمت

..جا؟؟

مرغ یه پا داره! میدونی که فقط این که تو تایید کنی که مریضه راضی اش میکنه!‌ ساکت میشی!

بازم به حرفاش گوش میکنی! عیب نداره ! مادره... دختر ایرانی!

یادت میفته شب قبلش دادشت بهت میگه ول کن بابا!‌چقدر خودت رو درگیرش میکنی!

این جوری بد تره! بعد ظهر روز تولدت که اومدی خونه،اولین حرفی که بهت میزنه ایه که من به خاطر

عمل چشم تو و اون شبی که بیدار شدم قطره تو چشمت ریختم سردرد گرفتم!

یه سردرد ۱۸ ساله که از سر زایمان داداشت گرفته...

این همه که براش همه کار میکنی آخرش ...

سکوت میکنی! بازم همه رو میریزی تو دلت!‌ به کی باید شکایت کنی؟؟ پدرت؟؟ ههه..

 

شب ساعت ۱۲ شب، با پدرت میرید یکی از جنوبی ترین مناطق شهر ! چون فقط اون جاست که

یکی از داروهای کمیاب گیرتون میاد! یکی از پزشک ها همون موقع بهت زنگ زده و اسم ۲ تا دارو

رو که باید تلفیقی با هم تو سردرد های وحشتناک خورده بشه رو بهت داده! ظاهرا این آخرین

شیوه درمانه!

.

.

.

ادامه دارد...

 

 

 

 

پنجشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1387

 

۲۵اردیبهشته! تولد توئه و تو سرشار از احساسات متناقضی! خیلی تنهایی! خیلی!

با وجودی که از صبحش کلی اس ام اس تبریک و تلفن داشتی،بازم حس بدی داری!

حس می کنی درست لب پزتگاهی!

عصر،با یه دل تنگی شدید از خونه می زنی بیرون در حالی که مقصدت رو می دونی!

گوشه دنج مخصوص به خودت ، تو کافی شاپ هتل پارس! از شانست هر بار که دلت می گیره و

میری اونجا،اون میز و صندلی محبوب و همیشگی ات خالیه!

کز می کنی جای همیشگی ات!

سرسری اطرافت رو نگاه می کنی! دخترای بزک کرده و اجق وجق، با پسر های سن کم که

حاضری شرط ببندی تو کیف دختره،به غیر از مقادیر متنابهی پنکیک و رژلب و ...چیزی پیدا

نمیشه! مطمئنی که شاید به زور پول کرایه رو داشته باشه!

پسرها هم که به احتمال زیاد با شکستن ظرف و ظروف و به قیمت نابود کردن پدر و مادرشون ،

الان پول میلک شیک  و کافه گلاسه و ...تو جیبشونه!

البته در بعضی مواردم کاملا برعکسه! چون می بینی موقع حساب کردن ،پسره وایساده یه گوشه

داره سوت بلبلی میزنه،و دختره داره از کیفش پول در میاره!!

همه این حرف و حدیث ها و برداشت ها،در کسری از ثانیه از ذهنت گذر میکنه! چون خودت این قدر

درگیری فکری داری که جایی برای تجزیه و تحلیل یواشکی نداری!

 

با وجودی که به یکی از مدرن ترین و مطرح ترین هتل های شهر اومدی،ولی زیاد حس خوبی

نداری! حس میکنی هنوز مونده که تو این مملکت به عنوان یه زن ، و به تنهایی ،بتونی به معنای

واقعی کلمه زندگی کنی!حتی آزادی یه قهوه خوردن به تنهایی رو هم نداری! یا یه خلوت یک

ساعته!

یادت میاد که مشهد هم دقیقا همین حس رو داشتی!

 

از این فکر هم بیرون میای!‌ ذهن و افکارت کاملا به سمت خودت کشیده میشه!

بازم مثل همیشه قلبت میریزه!‌ می ترسی! در ۲۶ سالگی،سر در گم تر و گیج تر و مبهوت تر از

همیشه ای! چه ضربه ها که نخوردی!‌هیچ کس نمی تونه بفهمه و درک کنه! توقعی هم نداری!

یادت میفته به کوچک ترین و جزیی ترین مساله ای که این چند مدت اخیر برات به وجود اومده!

با خودت فکر میکنی انقدر مسایل بدتر دیگه برات پیش اوومد که آرزو میکردی کاش همه شوک

هایی که بهت وارد شدند این جوری بودند...آرزو می کردی کاش فقط خیانت دیده بودی یا دروغ!

ولی وسعت و عمق مسایل،وحشتناک تر از این حرفا بود...

وقتی بی پیرایه با خودت خلوت میکنی،میبینی اتفاقا اصلا بدت نمیاد که وارد یه رابطه منطقی و

احساسی جدید بشی،ولی این مساله ۱۰۰٪ در حیطه و اراده تو نیست! باید پیش بیاد!

با خودت فکر میکنی اگه این جوری نشد،یعنی اگه وارد یه رابطه جدید و مستحکم نشدی،چه

خوبه که یک سال به خودت و جسم و روحت زمان بدی! آزاد آزاد!

چقدر به این آزادی نیاز داری!

ولی دوباره هری دلت میریزه پایین! نمی تونی!! یعنی نمیذارند!!! مطمئنی که نمیشه! خاله و خان

باجی و عمه و عم قزی و هفت پشت این ور و اون ور و...به خودشون اجازه میدند که راجع به تو-یه

انسان مستقل ۲۶ ساله- نظر بدن و طبق معمول،از نقطه ضعف تحریک پذیری خانواده ات استفاده

کنند!

دیگه واقعا تحمل این قسمت رو نداری!!!! می دونی که کج دار مریز رفتار کردنت هم تو خونه حدی

داره و به طور طبیعی،مسایل قبلی تکرار میشه!!!!

وقتی تصور میکنی ممکنه یه روزی،از شر این مسائل و مزخرفات(!!) تن به یه ازدواج اجباری بدی،

تنت می لرزه!!!!

تف و لعتنه که تو دلت به این فرهنگ ضعیف و افتضاح مملکت می ندازی!!!!

ازدواج! ازدواج! ازدواج!!!!!!!

فشار خونت به ۲۰ می رسه وقتی یادت میفته که حتی کره الاغ کدخدا هم سر ازدواج کردنت،این

اجازه رو به خودش میده که حتی تهدیدت کنه!!!!!

 

....وسط این همه خشم،یهو میزنی زیر خنده!!!! چون همون موقع یادت به دکتر رایس میفته!!!!

احتمالا اونم اگه ایران بود،نهایت نهایت نهایتش یه پست مدیریتی چیزی تو یه وزارتخونه داشت،

در حالیکه صبح که از در خونه بیرون میومد،غم باد میگرفت که ناهار چی بپزه یا این که چرا

فلان روز جواب مادر شوهرش رو نداده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

.

.

.

...بازم هر چی لعنته،به این جهل فرهنگی میفرستی!!!!

 

 

...ادامه دارد...

 

 

 

 

   1      2      3    >>