مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 30 فروردین ماه سال 1387

-اگه ولم کنن ۲۵ ساعت از ۲۴ ساعت شبانه روز رو میخوابم!!!!!!

-هر چقدر تهران که بودم گوشت(!!) تنم ریخت و لاغر شدم، این جا به قاعده یه خرس چاق شدم!

-بس که برای این که حواس خودم رو پرت کنم ، بی رویه کتاب خوندم این چند وقت،الان چشمم

که بهشون میخوره کهیر میگیرم!!!

-چند مدتی که فروردین ماه تهران بودم،هر صبح،برای فرار از خیلی چیزا،اولین تاکسی که میدیدم

رو میگرفتم و بلا استثنا یا ولیعصر یا جمهوری یا انقلاب پیاده میشدم!!!! یعنی یهو از دهنم اسم

این ۳ جا در میرفت! یه روزش که ۹ صبح ولیعصر پیاده شدم، ۴ بعد از ظهر دیدم لاله زارم!!!!!!!!!!

یعنی اصلا نمیدونم کجا میرفتم!!!!! همین جوری میرفتم جلو!!!!! الان می تونم براتون نشونی

سنگ فرش های اونجا رو هم بدم!

همین طور چون جایی که بودم، از در خونه که بیرون میومدی،۲قدو اونورتر توی بوستان یا شهروند

بودی،اکثر عصرا  عصر بوستان بودم!! یعنی هدف و قصد خرید نداشتم،فقط برای این که دور باشم

میرفتم!

نشون به اون نشون که شهروند آلبالو یخ زده هاش روز ۱۰ فروردین تموم شد و تا هفدهم که

هی رفتم سر زدم نیاورده بود هنوز!!!

 

-مامان داره به مرز انفجار میرسه! این بار جدا می ترسم!

 

-دلم میخواد برم یقه این شیطان رو بگیرم تا پولم رو بده! تو این موقعیت واقعا بهش نیاز دارم.

 

-ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

قرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررربونت برررررررررررررررررررررمممم

من بهترین رو ازت می خواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامم

زود هم می خوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

سه شنبه 27 فروردین ماه سال 1387

استاندار شیراز فرموده اند:

 

خون جوانان این دیار در هنگام ترنم ذکر حسین(ع) درحادثه دلخراش حسینیه

 سیدالشهدا (ع) می‌تواند در سال شکوفایی، باعث شکوفایی اخلاقی و معنوی شهر ما

 و در نهایت کشور شود.

.

.

.

.

-خواستم مفهوم واقعی سال شکوفایی و نوآوری رو درک کنید!!!!!!!!!! که اگه خواستید سال تون

 شکوفا و پر از نو آوری باشه،دقیقا بدونید باید چکار کنید!!!!!!!

 

-کاش عکس اونایی رو که بالا تنه نیمه جونشون یه گوشه افتاده بود و پاهای قطع شدشون یه

گوشه دیگه رو ندیده بودم!!!! کاش لااقل وقتی هی تند و تند و با اعتماد به نفس کامل  میگفتن

آمار کشته ها فقط ۱۲(!) نفره،از فرط خشم،خنده ام نمیگرفت!!!

کاش وضعیت بیمارستان ها اینقدر بحرانی نبود که به کسی که بر اثر یه حادثه دیگه ،دستش

تقریبا پاره(!!!) شده و برای بخیه به بیمارستان مراجعه میکنه،با عصبانیت نگن : مگه نمی بینی

چه خبره!!!!!!!! برو یه مطبی چیزی برات بخیه بزنن!!!

 کاش...

 

 

 

دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387

چقدر نیاز به حمایت دارم! به درک شدن!! به تکیه کردن! به این که چشمام رو ببندم و خودم رو

به شونه های یکی،یا یه عده بسپارم!

چقدر خسته ام! چقدر گیج ! و چه قدر تنها...

صرف نظر از گذشته ام، آینده بسیار مبهمی دارم!! به خصوص با داشتن خانواده ای که به جای این

که بتونم بهشون تکیه کنم، توی این وضعیت بحرانی،همه نگرانی ام از برخورد اوناست! و این که

از نظر اونا من دیگه جایی توی اون خونه ندارم! به خصوص ۲۵ اردیبهشت که ۲۶ ساله میشم!

اون دیگه از نظر مادر ، یه گناه نابخشودنیه!!!!

(مادر من خودش در سن ۲۷ سالگی ازدواج کرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)

در حال حاضر همه ترسم از اوناست... می ترسم! مامان کم کم داره آتش فشان میشه!

چقدر دلم می خواد از این جا برم! چقدر دلم می خواد دور شم!!!! چقدر دلم میخواد رها شم!!

ولی نمی تونم!! اختیارش رو ندارم!!! و حالم از این وضعیت متحجرانه بهم می خوره!!!

.........................................................................

........................................................................

واقعا چرا این جوری شد؟؟ چرا زندگی من همیشه این جوری میشه؟؟؟ این سوالیه که این روزا

همش داره تو ذهنم چرخ می خوره!!!

میدونم که الان خیلی ها ممکنه بگن خوب تقصیر خودت هم هست! من به اینم فکر کردم...

...موقعی که با آقای شیطان کار میکردم،خیلی از مواقع ،به جایی میرسیدم که ترجیح میدادم

بمیرم ولی اونجا نباشم!!!! ولی نمیشد!!! نمیتونستم بر گردم و ور دل مامانم بشینم!! اصلا

امکانش نبود!!! یعنی آحرش از اول معلوم بود: اگه از ترسم،خودکشی نمیکردم، حتما سر از

بیمارستان اعصاب و روان درمیاوردم!!!!!! و تا آخر عمر هم همون جا می موندم!!!

بنابراین موندم و تحمل کردم!!! هر چند که کارم اونجا به حدی کلیدی بود که با همه این احوال،

۲بار دل به دریا زدم و تقاضای رسمی مرخصی ام رو نوشتم!!! جوابش رو هنوز دارم:

با سلام

نظر به نیاز مبرم، به وجود شخص شما، با تقاضای استعفای سرکار،به هیچ عنوان موافقت

نمیشود!!!!!!!!

 

در هر حال،بیشتر به خاطر وضعیت خونه،اونقدر اونجا موندم تا شیطان اون بلاها رو سرم آورد!

وحتی بعد از این هم که ۳سال پیش ،خیلی مصمم راهمو کشیدم و اومدم بیرون،بازم دست از

سر خودم و مطالباتم بر نداشت!!!!

 

الان هم همه نگرانی من از خانواده ام هست! میدونم که اگر با این روند جلو برم،از ناکجا آباد سر

در میارم...

 

باعث تاسفه! در این قرن،در این شرایط زمانی و توی همچین خانواده ای، من همیشه باید ضربات

سهمگین رو از همین خانواده بخورم!!

دیشب به دوستی میگفتم،اگه من خانواده حمایتگری داشتم،الان باید در آغوششون پناه میگرفتم

و به هیچی هیچی،بالاخص به این قضیه مزخرف عاطفی ام فکر هم نمیکردم!!! چه رسد به این

که...

 

 

 

 

بعد اصافه شد:

 الان هیچی به اندازه این قسمت از کامنت به قول خودش«فضول خانم(!!)» نمی تونست بهم

بچسبه:

 

               من موندم این همه دوست خوب تو نت کجا بود که همه یه جا ریختن سر تو

 

خودم هم فکر میکنم تنها بخش زندگی ام که واقعا ازش راضی ام و جدا شانس(!) آوردم توش،

همین نت و دوستایی که این جا پیدا کردم هست!!

 

 

 

-متن کامل کامنت تو نظرات پست قبله.

شنبه 24 فروردین ماه سال 1387

بسه دیگه! بلند شو لعنتی!!! چقدر میخوای بشینی غمباد بگیری؟؟ برای کی؟؟ برای چی؟؟؟

۲۵ سالت رفت بس نبود؟؟؟ کافی نبود؟؟؟ اینقدر دست دست کن که ۲۵ سال دیگه هم بره!!!

(البته با این وضع بعید میدونم ۲۵ سالی در کار باشه!!)

یه گور پدرش به همه بگو و خودتو خلاص کن!‌ واقعا گور پدر  هر کی که بخواد این همه

تو رو نابود کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

ول کن بابا!!!! برو خوش باش!!‌اون رفته فرانسه داره خوش دنیا رو میگذرونه،بعد تو این جا داری

اشک میریزی؟؟؟

که چی؟؟؟؟ اصلا فرانسه رفتنش،در برابر بلاهایی که این مدت،به خصوص توی عید سرت آورد

هیچه واقعا!‌ جهنم! به درک!!!! اونی که باخت اونه نه تو!!!‌

تو هم خودت خریت کردی !!!‌۷  سال با کی موندی؟؟ با چی؟؟؟ واقعا چه تضمینی ازش داشتی؟؟؟

چرا این همه حاضر شدی به خاطرش زجر بکشی؟؟؟ چرا راه های دیگه ای رو انتخاب نکردی؟؟

چرا آدم های دیگه رو به خاطرش این جوری و این قدر بد از دورت پروندی؟؟؟؟

 

بس کن بابا!!!‌اینقدر با چرخیدن دور خودت،قطر و شعاع حماقتت رو وسیع تر نکن!‌

یه عمر نفهمیدی زندگی یعنی چی!‌حالا به خودت بیا!!!‌ حقته که زندگی رو ببلعی!!!!

درسته!‌هر آدمی تو موقعیت فعلی تو،خواه ناخواه تا مدت ها زمین گیر میشه!‌ولی تو این جوری

نکن!‌ بلند شو و یه انقلاب عظیم در درون خودت به پا کن!‌

قبل از هر اقدامی هم جفت گوشاتو با چوب پنبه پر کن!!!!!!!!‌ ببین چی بهت میگم!‌ اون قانون

«گور پدرش»، یه قانون کلیه!‌در برابر همه به کار بگیرش!

ولم کن بابا....گور پدر همشون!!!!!!! والا....

 

 

 

 

جمعه 23 فروردین ماه سال 1387

-عزیز دلم،من پیش تو شرمنده ام! خیلی زیاد! کاش بتونم جبران کنم! همه تلاشمو میکنم!

آدم می مونه تو این همه خوبی تو... به من بازم فرصت بده! دیگه این گذشته ها رو به روم نیار!

 

تو خیلی خوبی،خیلی خوب! بهم یه کم فرصت بده!‌بذار جبران کنم گذشته ها رو  و...

 

-الان نمی شه! شب زنگ بزن صحبت میکنیم!

 

باشه! من شب زنگ میزنم!‌حتما حتما!

 

...شب....نصف شب...فردا صبح...فردا ظهر...فردا شب...خبری نیست!!!!تلفن یه ارور من در آوردی

میده! مثل وقتی که خودت از «عمد» گوشیت رو از دسترس خارج میکنی!!

 

اس ام اس ساعت ۳ نیمه شب:

سلام عزیزم! امروز ویزا و بلیطم رسید! من فرانسه ام!!!!!!خواستم صبح بهت اطلاع بدم نشد!!!

برای یه دوره ده روزه تدریس از طرف انجمن...دعوت شدم اونجا! مواظب خودت باش! بای!!!!!!

 

جمعه 23 فروردین ماه سال 1387
خدای خوبم! کجایی؟؟؟
   1      2    >>