آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 28 اسفند ماه سال 1386

 

 

بوی باران،بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار

خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمه‌ها و دشتها
خوش بحال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش بحال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش بحال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش بحال جام لبریز از شراب
خوش بحال آفتاب


ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌پوشی بکام
باده رنگین نمی‌بینی به جام
نقل وسبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌باید تهی است؛


ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

 

 

 

بازم یه سال دیگه تموم شد! بازم بوی عید میاد ! بازم بهار ،بازم ...

.

.

.

.

برنامه ریزی کردم که اگه بشه و اگه خدا بخواد ۱۶-۱۵ روزی رو تنها باشم! دور از هیاهوی

همیشگی!‌ قبل از عید بازم این جا می نویسم احتمالا!

ولی برای تک تکتون بهترین ها رو آرزو میکنم! الهی که سلامتی جزو لاینفک زندگی همگی تون

باشه و رنگ غم رو نبینید! الهی که خوشی ها و شادی هاتون همیشه مستدام باشه!

 

از همه تون که توی این سال،توی لحطه به لحظه شادی ها و غم هام ،تنهام نگذاشتین و باعث

شدین برای اولین بار تو زندگیم حس کنم که داشتن خواهر و برادر های دلسوز و دوستای

صمیمی،چه لذتی داره ،واقعا ممنونم!

در شرایط سختی مثل زندگی من،وجود همچین آدم هایی نعمت و غنیمت بزرگیه!

 


یکشنبه 26 اسفند ماه سال 1386

 اونی که انگار از سر شب تا حالا یه منقل آتیش گذاشتن تو معدش که هی شعله

هاش هم زبونه می کشه تا توی حلقش جوری که حتی با قورت دادن بزاق هم اشکش در

میاد ،اونوقت حالا از حرصش و از لج خودش نشسته پای نت داره آلو جنگلی می خوره من

نیستم ها!!!

 

پی نوشت:

-یکی بیاد منو از دست خانم «م» نجات بده!!!! بعد از وضو در حالی جوراب های کذایش دستشه،

میاد تقریبا تو بغل من (!!) ،با اون چادر و ... همیشگیش ،حدود ۱ ساعت برای خودش و باباش و

همسایه بغلیشونو و سر به نیستی دخترای شوهرش ،نماز و دعا میخونه!!! اتاق رسما بوی

پشکل میگیره!!!! آدم تمییزیه کلا! ولی یه اتاق موقت ۲متر در ۴ متر که جای این حرفا رو نداره!

از صبحم رادیو شیرازش روشنه! حالا هم که موبایل خریده رسما دهن منو صاف کرده!!! مدام باید

جواب سوال هاش رو بدم!!!

راهم که میره ناله میکنه! دقیقا عین خانم هایی که زایمان میکنند! پاشو هم میکشه رو زمین و

راه میره!! سر کار هم کفشش رو در میاره یه دمپایی بی ریخت می پوشه! اه !

 

-آقای شیطان ۲-۳ هفته پیش اومد ازم حلالیت خواست قرار بود تا آخر سال پولم رو بده!

به همون شکلی که پولم رو خورد،۱۰۰ برابر بدترش ،اونایی که فکرش رو هم نمی کرد سرش

کلاه گذاشتن! جوری که حالا حالا ها باید تاوان بده!!!خیلی خیلی بد ها! خیلی بد!

واقعا حلال بودیش هم رو آدم نبرده! میگه دارم تو تهران یه پاساژ ۱۵۰ مغازه ای می خرم،

رستوران...( اروپا) هم نیاز به تغییر دکوراسیون اساسی داره! حدود ...میلیون هم که متضرر

شدم! ولی پول شما رو حتما نیت کردم بدم!!

بهش میگم این جوری که شما آه و ناله کردین،فعلا انگاری من به شما باید یه پولی بدم!!!

 

واقعا شخصیت علمی برتر کشور رو می بینید!! رستوران و آپارتمان در اروپا،پاساژ در تهران،

آپارتمان سازی در دبی و ...

.

.

.

اینم یه جورشه!! پی نوشت از خود مطلب طولانی تره!

 

شنبه 25 اسفند ماه سال 1386

من خوبم! منتها اصلا نمی تونم حرف بزنم!! نمی دونم چرا !

دارم یه کارایی میکنم( در جهت مثبت)! امیدوارم نتیجه بده!

.

.

.

داشتم فکر میکردم چقدر دلم برای یه عده که عید آپ نمی کنند تنگ میشه!

این مدت همه وبلاگ ها رو می خوندم! منتها بس که خفقان داشتم نای حرف زدن یا کامنت

گذاشتن نداشتم! ولی کلا برام عادت شده که همشونو بخونم! اگه نخونم یه چیزی کم دارم!

.

.

 

 چقدر به این جا وابسته شدم!!

.

.

.

 

 

 

 

یکشنبه 19 اسفند ماه سال 1386

برای اونایی که قسمت اول رو خوندد: عجالتا قسمت دوم هم به ادامه مطلب اضافه شد!

 

جریان از اون جایی شروع شد که به خاطر مسافرتم به تهران و بعد هم انجام

کلونوسکوپی،نرسیدم که برم پیش مشاور خودم که آرام عزیز زحمت معرفیش رو کشیده بود!

 

تا این که ۳ هفته قبل ،اول هفته با منشی اش تماس گرفتم که گفت اصلا وقت نداریم!‌هفته بعدش

 تماس گرفتم که باز هم همینو گفت! هفته بعد ترش هم همین!

خلاصه شنبه هفته فبل،بعد از نا امیدی کامل از این مساله،و با توجه به این که شرایط خیلی بدی(

که حتما در جریان هستید) داشتم،در اوج ناامیدی و بحران روحی،در حالی که پیاده به سمت خونه

می رفتم،از ۱۱۸ شماره یه مرکز مشاوره رو گرفتم و راهم و کج کردم به طرفش!

خلاصه ظاهرا مرکز مال یه خانم روانشناس بود که یه عده دیگه هم توش کار میکردن!

و از اونجایی که من برای این مشکل ترجیح می دادم که با یه مرد صحبت کنم،از یکی از مشاورها

که یه آقای دکتر بود نوبت گرفتم و منتظر موندم تا بیاد!

تو مدتی که در انتظار بودم،اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد رفتار منشی اش بود! که با این که

کاملا مشخص بود جایگاه اجتماعی و یا حتی خانوادگی آنچنان بالایی نداره،اونقدر متکبر و از سر

برتری(!) با همه مراجع کننده های اون مرکز رفتار میکرد که انگار به خودش قبولونده بود همه اونجا

دیوانه هستند جز خودش!!!!!

حالا ببینید من چقدر اون لحظه مستاصل بودم که با این شرایط اون جا نشسته بودم!!

خلاصه دکتر اومد و من به اتاق مشاوره رفتم!

بعد از ۱۰ دقیقه ای که حرف زدم ،اولین عبارتی که گفت این بود: نهال هر چه سریع تر این رابطه

رو کات کن!

خوب من هم با اون شرایط با اون حرفش زیاد مخالف نبودم و اصلا مشاوره اومده بودم که اون بهم

بگه کارم درسته یا نه!

خلاصه توی اون یه ساعت خیلی راهنمایی یا حرف اثربخش یا کلیدی بینومون رد و بدل نشد جز

این که گفت کات مجددا!

خیلی هم عجول بود و سریع پاشد که یعنی تو هم پاشو(حالا جالبه که پولشو جلو جلو گرفته بود

و مریض دیگه ای هم نداشت) و بعد هم گفت باید یه تست ال ان پی پر کنی و بعد من جوابش رو

بدم و بعد با توجه به اون بگم باید چکار کنی!

خلاصه اومدم بیرون و به منشی اش میگم،منشیه هم در حال بالا انداختم آجیل سویا،میگه دو تا

تست داریم! یکیش که جزییاته با ۵۷۰ تا سوال ۳۰ تومان،یکیش کلیاته با ۱۵۰ تا سوال ۱۲ تومان!!!!

منم گفتم پس قربون دستت بی زحمت همون ۳۰ تومنی رو بپیچ بریم!!!!

دقیقا انگار رفتی در سبزی فروشی!!! بعدم من توی اون بحران روحی،فکر میکردم وای چه خبره که

 باید تستم بدم!! اصلا شاید تست رو دادم مشکلم حل شد!!! خلاصه...اصلا آدم تا این جوری مثل

من مستاصل نباشه،کمتر سر و کارش به این جور جاها می کشه! یعنی تو ایران که این جوریه!

ازش گرفتم بعد میگه توی اون یکی اتاق پر کن! میگم مگه نمیشه ببرم خونه؟؟؟؟؟ میگه! نه!

سوال هاش لو(!) میره!!!!

 

ادامه دارد...

 

...بعد نشستم حل کردم!!

 سوال هاش مثلا این مدلی بود:

 

س:مرتب استفراغ نمیکنم!

ج: یا یلی/یا خیر

بعد من میزدم بلی! (یعنی همین طوره که شما میگید! زیاد استفراغ نمیکنم)

خلاصه بعد از ۲ ساعت که سوال ها رو جواب دادم و اومدم بیرون،خانم در ادامه آجیل سویا

خوردنشون فرمودن که نه!!! اشتباه جواب دادی! مطابق با فعل باید میزدی!

مثلا در جواب اون سوال باید میزدی نه! یعنی نه! استفراغ نمیکنم!!!

بعد بهش میگم اگه این جوریه که من همه رو اشتباه زدم!!!! ولی شما اشتباه نمیکنید؟؟؟

این مدلی از نظر گرامر و دستور زبان اشتباهه! این بد ترجمه شده شاید!

فقط یه پوزخند مسخره میزنه که یعنی به تو چه!!!

خلاصه خانم لطف کردن و از دکتر اجازه گرفتن که من سوال ها رو ببرم خونه و فردا بیارم که دکتر

هم لطف کنند و هفته بعدش جواب بدن!

خلاصه بردمش خونه و حلش کردم با هر بدبختی و تحویلش دادم!

 

خلاصه عصری(یکشنبه) رفتم مرکز! وارد که شدم آقای دکتر(که دست بر قضا روستایی هم هست)

نشسته تو سالن و داره با موبایلش بازی میکنه!

خلاصه خانم منشی رو هم صدا زده،منشی اومده پول گرفته دوباره و من رو فرستاده تو اتاق!

خلاصه دردسرتون ندم!!!

من خودم که رفتم نشستم،شروع کردم و به دکتره گفتم که دکتر به نظرتون اون تست،ترجمه اش

 اشتباه نیست؟؟؟آآخه این نوع جواب دادن اشتباهه! از نظر دستور زبان نمی خونه!

خلاصه بعد از کلی بحث و ..مشخص شده که تست همون جوری که من خودم بار اول حل کردم حل میشه!!!

بعد منشی رو صدا کرده،با همون اعتماد به نفس کذایی و اون لبخند ژکوندش اومده تو!

جریان رو بهش گفته،منشی میگه نهههه!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من نگفتم که!!!

 میگم پس من تست رو برا خنده بردم خونه از اول پاک کردم و زدم؟؟؟؟؟؟

میگه من که نگفتم!

بعد برگشته جلو دکتره میگه: ایشون تو ذهنشون(!!) بوده که به من گفتن این جوری غلطه!

ولی به من نگفتن!!! میدونید دکتر!‌در تخیلاتتشون(!!) این جوری فکر کردن!!!!

من همین جوری برو برو دارم اینو نگاه میکنم ببینم تا کی میخواد وقاحت به خرج بده!!!!

دوباره باز حرفش رو تکرار میکنه!

میخواستم بهش بگم ببخشید خانم دکتر!!! مرسی از تشخیصتون!! واقعا من تو این ۲ جلسه این

جا ۶۰ تومان خرج کردم تا شما به این تشخیص به این مهمی در مورد من برسید!!

فقط این جا یه نکته میمونه!!! یا من مرض داشتم یا شما! که ۵۷۰ تا تست رو به من پس دادید

 ببرم از اول بزنم!!! پاک کنم و از اول جواب بدم!!!!

 

بعد فکر کنم ۴ بار برای مشاوره دوباره توضیح دادم که این  تست رو من یه بار کامل حل کرده بودم و

 این جوری شده و ...بعد رفته از خانم منشی استعلام کرده و اونم لطف فرموده تایید کرده که آره!

اون یه بار کامل حل شده!!

 و اِلا ایشون بعد از این همه جنگ و جدل فکر کرده بوده من فقط اون

موقع یه تعداد سوال جواب دادم بقیه رو خونه جواب دادم!! اصلا همینطوری حیروون مونده بودم! که

اون موقع تا حالا که داشتیم بحث میکردیم این کجا بوده اصلا؟؟؟! خیلی عجیب بود!

 

حالم داشت بهم میخورد! از اتاق اومدم بیرون با یه پاسخ نامه جدید!!! و مات از این وضع! و عصبی

البته!!!

 

-دلم میخواد بهم بگید که شما بودید چه کار میکردید؟! چه احساسی داشتید؟؟

-و دوم این که کسی حوصله داره این ۵۷۰ تا سوال رو بذاره تو وب تا من براش بفرستم؟؟؟هر

شهری که باشه مهم نیست!

اینا حقشونه! انگار چیه! انگار خودشون طرحش کردن! یا ترجمه اش کردن!!!! که امتیازش انحصاری

باشه!یه تسته،که احتمالا یه روانشناس اهل مینه سوتا طرح کرده و چند تا روانشناس ایرانی

بیچاره از جمله: فرشته موتابی،علی شهرامی،محمد نقی براهنی،جعفر بوالهری و رضا زمانی

ترجمه اش کردن! هیچ ربطی هم به اینا نداره!!

 

 

 

 

 

 

 

 

شنبه 18 اسفند ماه سال 1386

خدایا ! من که فکر می کنم این وضعیت حق من نبود! نمی دونم! شاید از دیدگاه تو این جور

 نباشه! که اگر اینطوره،ازت خواهش می کنم تجدید نظر کن!

اصلا نمی دونم چرا این روزا،نمی تونم واضح و مثل آدم(!!) ازت چیزی بخوام! ولی ازت خواهش می

کنم کمک کن! من خسته ام! دیگه حالم از این وضعیت معلق بهم می خوره!

 


اصلا خودم نیستم! خدا جونم! این جوونیمه که داره مفت مفت میره ها!!!!!!!!!!

 


یه عااااااااااااااالمه حرف دارم از آقای شیطان،که واقعا برای همه-به خصوص اونایی که از کسی آزار

دیدند یا ظلم شده بهشون و دستشون کوتاهه ،خیلی موثره و هم از توفیق اجباری همکاری مجدد

با خانم «م» که هم شدیدا خنده داره و هم تا حدی تاسف آور!!!!  ولی اصلا نمی تونم حرف بزنم!

نمی دونم چه مرگمه! البته می دونم! ولی راه چاره ندارم!!!!دعا کنید که از این وضعیت مزخرف در

بیام تا لااقل یه کم از این چیزا براتون تعریف کنم ،جو عوض شه!!


به سلامتی،دوران نسبی رعایت حال من به خاطر مریضیم تمام شد و من دوباره وارد اون وضعیت

فرسایشی قبلی تو خونه شدم!!!!!


کسی تا حالا طب سوزنی برای درمان چاقی یا افسردگی یا استرس انجام داده؟؟؟ اگه آره موثر

هم بوده آیا؟ به طرز فجیعی چاق شدم! ولی اصلا نمی تونم خودم رو کنترل کنم! چون شدیدا

عصبیم!غذا نمی خورم! ولی به صورت پراکنده هله هوله به خصوص شیرینی میخورم! منم که

خدای استعداد چاقی!!!!


اگه جمع ببندم،الان تقریبا ۲هفته است که با شوهر آینده حرف نزدم! این یه رکورد بی سابقه بوده!

یه تست ۵۷۰ سوالی ال ان پی هم دادم که جوابش فردا میاد!!!(۳۰ هزار تومان هم قیمتشه!!)

وقتی حلش میکردم،حس میکردم دارن روحم رو شخم میزنند!!!!! از دوران کودکی تا....

همه چیزایی که اون ته مه های مغزت بوده و سال به سال هم سراغشون نمیرفتی!

همه افکاری که مثلا شاید یه بار در تمام طول عمرت تو ذهنت اومدن و رفتن!!!


 

 

 

چهارشنبه 15 اسفند ماه سال 1386

دختر جون! یاد بگیر و این قدر به آدم های دور و برات بها نده! کردیت دادن به اونا،منفعتی جز بیشتر

متکبر شدنشون نداره! اونا بارها و بارها امتحانشون رو به تو پس دادند! اونا آدمای عاطفی یا حتی

منطقی ای نیستن!

آدما هایی نیستن که بخوان از خودشون برای تو مایه بگذارند! حتی وقتی واقعا بهشون محتاج

باشی!!! تازه اون موقع باید از ترس و دلهره بمیری که دردت و مشکلت رو هزاربرابر نکنند!

یاد بگیر در برابر کسی که می دونی جنبه اش رو نداره،یا حتی گاهی زبان اعتراف و ستایش رو ،

برای انجام دادن کوچکترین کار که وظیفه مسلمش هم هست،ازش تشکر نکنی ! اون ارزش این رو

 نداره!

اگه دقت کنی می بینی که اونایی که مثل تو باهاش برخورد نمی کنند،به مراتب براش مهم تر و

با ارزش ترند!

 

یاد بگیر که دلت برای آدم ها ،بیشتر از خودشون نسوزه! یاد بگیر که فقط به فکر خودت باشی!

چون همون آدمایی که که تو این قدر خودت رو به آب و آتش می زنی براشون،یا حتی برای اینکه

غصه نخورند! یا نگران نباشند،یا... ،غیر ممکنه که وقت نیاز،صادقانه و بی پیرایه به یاری تو بیان!

چه رسد به این که بخوان گاهی باری از دوشت بردارند یا به درد دلت برسند!

این رو یاد بگیر!

یاد بگیر که بی تفاوت باشی! بی تفاوتِ بی تفاوت! مگه تو مسوول بد بودن یا خوب بودن

 زندگیشون هستی؟؟ بذار خودشون هر کار که دلشون خواست با خودشون و زندگیشون بکنند!

به جهنم عزیزم! به جهنم هر چی که به سرشون اومد!!! اصلا برات مهم نباشه! مگه تو براشون

مهم بودی؟؟؟ مگه مهم بود درد دلت؟؟؟

یاد بگیر! یاد بگیر که در برابر این جور آدم ها تمرین سکوت کنی! آره! سکوت! بذار هم رو بکشند!

بذار تو درد خودشون بمیرند! عزیز من! اینا امتحانشون رو به تو پس دادند!

اینا فقط تو رو به خاطر خودشون می خوان! این کی می خواد بهت ثابت بشه؟؟؟؟؟؟

 

بی تفاوت باش! خوش باش! فقط تو مهمی!

اینو بدون! بدون که فقطِ فقطِ فقط، فقط ، خودتی که باید به داد و درد خودت برسی! هیچکس رو

نداری! اینو می فهمی؟؟؟ پس انرژی و نیرو اعصابت رو برای این جماعت خرج نکن!!! باهاشون

قاطی نشو! تو کی می خوای این رو بفهمی؟؟؟؟

 

این آدم هایی که به خودشون اجازه هر رفتار و هر حرفی رو میدن و بعد هم از روحیه حساس(!!) تو

انتقاد هم می کنند،آدم ها نرمالی نیستند! اینو بپذیر!!!! بپذیر!!!‌بپذیر!!!!!

 

برو به خودت برس! فقط به خودت! به خودِخودت!!! فردا اگه هر بلایی سزت اومد کی میخواد به

دادت برسه؟؟؟

پس خودت رو دریاب! دریاب! دریاب! دریاب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

این جمله غزال رو هم یادت نره:

خوبی حرف نزدن اینه که به بقیه اجازه نمیدی حرفات رو اشتباه بگیرن.
خوبی اینکه تو خودت بریزی اینه که دیگه کسی نیس که با درک نکردنش و با نفهمیدنش
 
 دردت رو چند برابر کنه.

خوبی کم ور زدن اینه که کمتر پشیمون میشی ...
 
 
 
 
 
 

پس به همون رویه چند سال قبلت ادامه بده!

می دونم الان از خیلی چیزا درد تو دلتِ! می دونم که آتیش می گیری از بعضی چیزا ! ولی همه رو

حواله بده به بدبختیشون! حقارتشون!

 

نهال! ازت خواهش می کنم ، خواهش می کنم،خودت رو دریااااااب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 


 

-این پست،فقط در مورد آدم هایی که در زندگی حقیقی ام(اطرافم) هستند صدق میکنه!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   1      2    >>