جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 29 بهمن ماه سال 1386

الان چند روزه که موبایلم خاموشه! الان چند روزه که باهاش حرف نمیزنم! الان چند روزه که مشت

 

 مشت قرص اعصاب و ایندرال می خورم! الان چند روزه داروهای روده ام رو مصرف نکردم! الان چند

 

روزه دل و روده ام بد جوری به هم می پیچه! الان چند روزه که با وجود مصرف این همه قرص،تپش

 

های نامنظم قلبم قطع نمیشه! الان چند روزه که هر بعد از ظهر برای این که دست کم ۲ ساعت به

 

 هیچی فکر نکنم،پامیشم راه میفتم  میرم سینما!!! الان چند روزه که فقط و فقط افسوس می

خورم!

 

الان چند روزه که من گم شدم! الان چند روزه که هیچ کاری از دست خودم برای زندگیم ساخته

 نیست!

 

الان چند روزه که بزرگ ترین آرزوم اینه که با پا برم تو صورت خیلی ها به خصوص اقوام و فامیل

 

هام! 

 

الان چند روزه دلم می خواد زار بزنم و به مامان بگم:کیو باید ببینم تا شما به من توجه نکنی؟

 

الان چند روزه آتیش می گیرم وقتی مامانم بهم میگه : من و بابات بهم گفتیم که نهال چند ساله

 

خودشو تو خونه زندانی کرده!!!!! پا نمیشه بره بیرون!!! جمعه ها همش تو خونه است!!!!!!

 

دلم می خواد بزرگ ترین کارد قصابی موجود در دنیا رو اون لحظه بیارم و در حین این که میذارمش

 

رو گردنم و ذره دره میبرم،بهش بگم من برا اینکه صدای شما یکی در نیاد گ.ه زدم به جوونیم!!!!

 

بهش بگم کی بود که به دوستای من هم حسودی می کرد!!!! به یک ساعت بیرون رفتنم!!!! به یه

 

 خرید کردنم!!! کی بود که وقتی من یه کدوم از این کارا رو انجام میدادم تو خونه شر و غوغا راه

 

می اندخت؟؟؟ کی بود که کاری کرد که یه روز تو دبیرستان تو بغل دوست مذهبی ام زار بزنم و با

 

هق هق بهش بگم لیلا من مطمئنم! من مطمئنم که مامانم جوونی منو نابود می کنه!

 

و اون هم در حال اشک ریختن بگه آره! میدونم!!!

 

حالا به من میگه تو چرا پانمیشی آرایش کنی،شیک و پیک کنی بری بیرون با دوستات؟؟؟؟؟؟

 

خفه شدم از این حرف! سوختم!!!!!!

 

کی بود؟ هااااااااااااااااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کی بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود؟؟؟؟؟؟

 

حالا هم به خاطر وضعیت روده ام هست که این مدلی شده!!!  یه کم می ترسه! که بدتر از این

 

بشه! زخمه عمیق تر بشه! وسیع تر! که احیانا تو زندگیم تاثیر بذاره!!!!!

 

.

.

.

.

ولی حوصله شو ندارم! حوصله بحث کردنو! من که همیشه خدا محکومم! چه فایده دیگه؟

 

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا


 

باهاش کلی حرف زدم! گفتم دیگه بیا! بیا خونمون! پشتت می ایستم! دوستم و شوهرش هم

 

 هستند! گفتم تا عید تمومش می کنیم! یکی دو جلسه خواستگاری و معارفه،یه جلسه هم  بله

 

برون و عقد مفصل!(باهم) ! گفتم ،گفتم،گفتم...

 

بهش گفتم تو ،توی این شهر برا خودت دشمن زیاد تراشیدی! باد به گوششون برسه همه چیزو

 

بهم می زنند!بهش گفتم نباید بینش فاصله بندازیم! نظر دوستم و شوهرش هم همین بود! گفتم

 

 می دونی که اگه فاصله بیفته،مامان و بابای گوشی من(البته فقط در مورد من؛) رو دیگه نمیشه

 

 کنترلشون کرد! به خصوص مامانم! بهش گفتم اگه بینش فاصله بیفته،اختیار خودمون از دست این

 

 آدمای فضول که دشمن تو و بالطبع من هم هستند خارج میشه!

 

بهش گفتم اگه عید هم بیفته وسطش دیگه فاجعه است!! چون عید سر همه تو خونه ما بازه!

 

خونمون عین محله برو بیاست اون موقع! دیگه همه میشن صاحب نظر!

 

بهش گفتم ببین! من دارم از طبیعی ترین حق یه دختر که خواستگاری آنچنانی و دوران نامزدی و

 

مراسم عروسی و غیره است میگذرم! فقط به خاطر وضعیت بحرانی تو توی این شهر! بهش گفتم

 

 والا منم آرزو دارم مثل هر دختر دیگه ای با دبدبه کبکبه و طبل و دهل برم خونه بخت! ولی به خاطر

 

 تو عیب نداره! تو ارزشت خیلی بیشتر از ایناست! ارزشش رو داری! بعدا جبران میکنی!

 

...

۲ هفته به هر بهانه ای،از نوزاد بد حال و فقیر محتاج به عمل گرفته تا تب کردن خودش منو سر

 

دووند تا تونستم حرفای بالا رو بهش بزنم!!!

 

یکی دو روز بهش فرصت دادم بعد بهش میگم برو آژانس هواپیمایی ،برای حداکثر ۹-۱۰ روز دیگه

 

بلیط بگیر که بیای!

 

منم تا اون موقع با کمک دوستم ، خانواده ام رو آماده می کنم! که دیگه تا آخر اسفند همه چیزو

تموم کنیم!

 

یهووو با یه حالت پرخاش میگه :

 

عزیزم! الان که ماه محرم صفره! صحبت (!) در مورد عقد و عروسی شگون نداره!!!!!!!!!!!!!!

 

-در حالیکه سعی می کنم جا خوردنم رو بهش نشون ندم،یه نفس نیمه عمیق می کشم بهش

میگم:

 

عزیز دلم! ماه محرم یعنی ماه حرام! یعنی ماهی که توش کارهای بد(!) حرامه! بعدشم مگه ما

 

می خوایم چیکار کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعدم سریع تقویم روبروم رو نگاه میکنم و ادامه میدم:

 

در ضمن! ۱۹ اسفند ماه صفر تمامه! ما کارهامون رو قبلش میکنیم،و عقدمون میفته بعد از اون

 

تاریخ! یعنی خواهی نخواهی این اتفاق میفته!

 

بعد یه کم دیگه مکث می کنم و بهش میگم: پس شما فردا بلیط بگیر،به من هم خبر بده و ....

 

که یهو با یه حالت بی سابقه ای که اصلا از شخصیتش بعیده می پره به من که:

 

اِ اِ اِ ! نمیشه! تو یهو این جوری برنامه ریزی کردی! نمیشه،نمی تونم،مرخصی ندارم،باید قبلش با

 

هم حرف بزنینم،باید....،شاید....،اگر....،تو مگه....،اصلا.... من.....تو...... و.........

 

(همه اینا رو تند تند مثل مسلسل و با صدای نسبتا بلند بخونید! جوری که مخاطب فرصت جیک

 زدن هم نداشته باشه!!!)

 

بعد بهش میگم:

 

 ببخشید! ببخشید که این جوری برنامه ریختم! نه که مشکل از منه! نه این که این منم که این جا

 

 مشکل دارم!، نه این که این منم که اینقدر دشمن دارم که هر لحظه ممکنه یه آتیشی بندازن تو

 

 زندگیم، اینه که اینقدر هول هولکی برنامه ریختم!!!!

 

اصلا ببخشید! من اشتباه کردم! شما هر وقت که دوست داشتین تشریف بیارید!!!! هر زمان که

 

عشقتون کشید!! با دشمناتونم خودتون دست به یقه بشید!!! وقتی پدر و مادر من رو شستشوی

 

 مغزی دادن اونا،خودتون بیایید درستش کنید!

 

منم مثل همهههههههههههه دخترای دیگه سنگین و رنگین و ریلکس می شینم!!

و............

 

بعد یهو به خودش اومده و احیانا شرایط افتضاحش رو این جا سنجیده که میگه: نهال تو درست

 

میگی! حق با توئه! اگه طول بکشه،و به گوش فلانی برسه،هر غلطی میتونه بکنه و آبروم رو میبرن

 

و جلو خانواده ات بی آبرو میشم و ...

 

نهال منو ببخش ! نهال من اشتباه کردم! نهال....

 

  خلاصه  وقتی خوب پوست اعصاب منو کنده و برده،معذرت خواسته و دوباره از اول!!!

 

با خودم گفتم عیب نداره! درسته ریختت بهم و یه جوری بهت توهین شد که انگاری تو ازش

خواستگاری کردی و به زود خواستی بیاد و قبول کنه،اما حالا وقت این دلخوری ها نیست! مثل

 

همیشه فراموش کن و...

 

خلاصه باز شروع کردیم به حرف زدن که این بار میگه: تو این مدت(موقعی که پای اون مشکل

 

خودش و حلش پیش اومده بود ) خیلی به من فشار روحی وارد کردی!!!!!

 

یه موقع هایی که با عشق  و انرژی(!!!) بهت زنگ زدم،تلفن رو روم قطع کردی!! یا سرم داد زدی! یا

 بهم توهین کردی!!!

 

دیگه این جا منفجر شدم بهش میگم: بازم ببخشید!! من حواسم نبود مواقع در به دری و ایلون

 

ویلونی ها م که هیچ چاره ای نداشتم،مواقعی که خونریزی روده داشتم و هم زمان عادت ماهانه

 

 هم بودم ولی نمیشد برم خونه،تو آفتاب داغ تابستون،یا سرمای پاییز و زمستون،در به در تو

 

خیابونا،وقتایی که شما حتا یه تلفن هم نمیکردی به من که ببینی من کجام الان؟! چه غلطی

 

دارم میکنم،بعد شب سر حوصله زنگ میزدی و شنگول میخواستی به من بگی که چقدرررر

 

دوستم(!) داری، احیانا بهت میگفتم می خوام که ۱۰۰ سال دوستم نداشته باشیبا این جوری!!!!!

 

 

ببخشید که ۲ سال اصلا نفهمیدی من چی خوردم،کجا خوردم،چه کار کردم و ....

 

فکر میکنی فقط همین که الان چند ماهه سر ماه ۵۰۰-۶۰۰ تومن  به حسابم،همه چیز رو حل

 

میکنه؟ دیگه خیلی مردی؟؟؟

 

بهش میگم تو اصلا خودت متوجه مشکلات خودت بودی؟؟؟ کسی برا حلشون برات مایه گذاشته

 

بود؟؟ ۶ سااااااله!

 

 اوایل که حتی یه اپسیلون موقعیت ازدواج نداشتی!!!! کف دستت صافه صاف! از هر نظر!

مالی،اخلاقی،احساسی و...

 

ول کردی رفتی از ایران و بی خبری و ...به کی برم بگم من ۸ ماه،حتی یک بارم باهات نتونستم

صحبت کنم!!! ۸ ماه!

 

بعدم که دست از پا دراز تر برگشتی!!! صدام در اومد؟؟؟؟؟؟ جز لبخند؟ جز این که گفتم عیب نداره

 

 فدای سرت؟ جز این که پشتت  وایسادم تا سال سوم دوستی مون خودتو برای بار چندم از صفر

 

 بکشی بالا؟؟

 

بعدش باز هم خوردی زمین! بار ها و بار ها!!! یادته یه شب زنگ زدی گفتی نهال دلم میخواست

 

 بودی تا سر میذاشتم رو شونه ات و زار زار اشک بریزم! گفتی باز پولت رو خوردن!

 

یادته بهت گفتم فدای یه تار موت! یادته گفتم غم به دلت راه ندی ها! بازم از اول...

 

بعد که جا افتادی شروع کردم به پرداختن به اون مشکلت!

 

با نرم نرمک گفتن،با قربون صدقه رفتن،با تشویق،با دلیل،با منطق و مثال،با داستان،با ....ولی

 

نشد! چهارمین سال هم داشت تموم میشد! طاقت من هم!

 

تو خونه که وضعم معلوم بود! تو فامیل آبرو نمونده بود برام! مامانم پای هر لجنی رو برای نصیحت

 کردن من کشیده بود وسط! 

 

آقای شیطان! ترس من برای حفظ کارم از دستش! جنگ روانی که برام درست کرده بود! ولی من

 

باید موقعیتم رو حفظ میکردم! فقط کافی بود برم بشینم تو خونه! مامانم رسما هر دومون رو آتیش

 میزد!!

 

تنهاییم! نه اون که اصلا مهم نبود!

 

دیگه داشتم می بریدم! تو که تو همون وضعیت قبل بودی! کم کم ازراه قهر و داد و تهدید و ...در

 

اومدم! توی منگنه ای بودم که چندین نفر داشتن بهش فشار میاوردن!

 

در به در،خسته،خرد،داغون و ....

 

ببخشید که اون مواقع حواسم به روح حساس تو نبود! من که کلا به جهنم! ببخشید اگه گاهی تو

 

این شرایط بهت گفتم :تو!!!

.

.

.

.

دوباره: نهال ببخشید! حق با توئه! من همه چی ام رو مدیون توام! ۶ سال از عمر و جوونی تا

 

گذاشتی و... اصلا من منظورم این نبود که!!!!! تو اشتباهی متوجه شدی!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

میگم: نمی خوام معذرت بخوای! یه عمره همه کار میکنی،همه حرفی میزنی،همه آتیشی تو دل

 

 آدم راه میندازی،بعد معذرت میخوای!

 

برای این که اعصاب شریفتون بیشتر از این خرد نشه،من از س.گ بدترم اگه دیگه حرفی از عقد و

ازدواج بزنم!

 

خداحافظ!!!

 

 

 فردا بعد از ظهر:

 

سلام نهال

 

سلام خوبی؟(میدونم! جون و روی همون س.گ رو دارم!!!!!)

 

مرسی و ...................................................................................

 

نمیدونم چی شد که باز بحث دیشب یه دور دیگه با همون منوال شروع و تموم شد!!!!!!!!!!!!!

 

حالا ببینید که چه کاردی تو جگر آدم می خوره! چه حسی داره آدم!

 

بعد از عذر خواهی مجددش،خودش شروع میکنه که آره امروز رفتم آژانس! حالا میخوام یه چیزایی

 

 رو باهات هماهنگ کنم!

 

پیش خودم میگم عیب نداره! حالا که خودت رفته دنبالش،تو هم  اون زهری رو که ریخت

 

 تو وجودت  و داره میجوشه بذار کنار و باهاش راه بیا! الان وقت این حرفا نیست!

 

با یه جیگر سیخ سیخ بهش میگم من آماده ام! بذار قلم و کاغذ بیارم تا نکته نظراتت رو بنویسم!

 

(حوب طبیعتا فکر میکردم میخواد از خواستگاری و مراسمش و اینا بگه)

 

خوب بگو عزیزم میشنوم!

:

اول بگو تو می تونی تو آپارتمان یک خوابه زندگی کنی؟؟؟؟

دوم درست رو میخوای چکار کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عروسی مفصل باشه؟

عقدت چند تا مهمون داشته باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

بهش میگم عزیزم! درس و خونه و عروسی الان مشکل ما نیست! ما هنوز قدم اول رو برنداشتیم!

 

تو قدم اول موندیم هنوز!!!!! تکلیف اون هنوز معلوم نیست!

 

ولی حالا اشکالی نداره! جواب این سوال هات اینه اینه اینه!

 

بعد باز یه کم حرف زده دیگه طاقت نمیارم ازش می پرسم حالا تاریخ بلیط ات کی هست؟؟

 

میگه  :  ۲۳ اسفند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 حالا اون دیشب و امروزش که منو حسابی چزونده بود هیچی! یه آن خیال کردم منظورش بهمنه و

 

میخواد تعطیلات بهمن بیاد که یهو به خودم میام !!

 

۲۳ اسفند؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی ۶ روز مونده به عید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی تو فکر کردی

 

 تو ۶ روز بهت دختر میدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

یهو باز همون داد و مسلسل دیشب و امروزی که :خوب همین بود! تا قبل از این،همش(!!!!!!) قتل

 

و وفاته!!!!!!!!!!!!!!

 

دیگه دارم داد میزنم میگم چرا چرت میگییییییییی؟؟؟؟ کجا هر روزش قتل و وفاته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

۳-۴ روزش این جوریه نهایت!!!!!

 

اونم داد که نههههههههههههههههه!!! اصلا نمیشه!!!! هر روزش قتل و وفاته! ۲۳ ام گرفتم! حالا

 

شاید ۲ شبم موندم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! که بیام عقد کنیم!

 

دیگه این جا منم که بی اختیار، و برای اولین بار در عمرم،اونقدر محکم و شدید تو سر خودم می

 

 کوبم که حد نداره! با هر ضربه محکمی که میزنم احساس می کنم کمه! باید محکم تر بزنم! من

 

حقم اینه که محکم تر از اینا خودمو بزنم! من باید اینقدر خودم رو بزنم که بمیرم! من لایق مرگم!

 

من باید بمیرم!

 

۶ سال! ۶سال صبر کردی! زجر کشیدی! عمرت! جوونی ات! احساست! همه رو گذاشتی پای یه

 

 آدم که باید از همه زندگی ات میگذشتی و فقط دست اونو می چسبیدی که نیفته! که بیاد بالا!

 

تحقیر شدی! خرد شدی! هیچی از این ۶ سال نفهمیدی! بهترین سال های عمرت بود! خودت رو

 

به خاطرش از همه چیز محروم کردی! یعنی چاره ای نداشتی! هر کی از راه رسید هر چی

 

خواست بهت گفت! ناچار شدی فقط سکوت کنی و لب بگزی!

 

بزن که باید محکم تر بزنی!

 

کشیدی اش بالا! به قیمت تو سطل زباله انداختن جوونی ات! عرورت! غریزه ات! حالا شده این!

 

باز باید پشتش وایسی تا بیاد جلو! قبول میکنی! به جای اون همه کارا و برنامه ها رو به عهده

 

میگیری! چاره ای نداری! فقط ۲ هفته دووندت  تا به حرفت تو این مورد گوش بده! دیگه توقع شروع

 

کردن و راه افتادن داری ازش؟؟

حالا هم این جوری داره جواب میده!

بزن!‌بزن که الهی دست و سرت با هم به درک واصل شن! محکم تر بزن! محکم تر!!! حقته!!!

به خاطرش داری از همه روند طبیعی یه دختر میگذری! به جای اینکه مثل همه با غرور و

افتخار،مثل کبک بخرامی و شوهر آینده ات رو با عزت به همه معرفی کنی،باید هول هولکی،به

خاطر شرایط بحرانی اون و دشمنایی که برا خودش ساخته،همه کارات رو انجام بدی ! براش

توضیح هم دادی! گفتی اگه فاصله بیفته و عید بشه دیگه هیچی! یعنی نمیدونه کسی از زیر بوته

 هم بهش در عرض ۶ روز دختر نمیده؟؟؟ این همه براش روضه خونده بودی! مشکلات خودشو

حالیش کرده بودی!!!!

بزن! بزن که تو لایق مردنی! بدبخت! نمی میری هم ! بیچاره!

و زدم! حسابی زدم! اینقدر ه هنوز هم گردن و سرم گرفته!! دستم درد نکنه! کم هم بود!


این جواب اونایی که میگفتن چرا شروع نمی کنی!  چکار کنم دیگه!! آره؟

بیشتر از این چونه بزنم باهاش؟؟؟ برم خواستگاریش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چقدر باهاش حرف بزنم؟؟؟ ۶ سال کافی نبود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دو روزه تمامه که موبایلم خاموشه! هنوز هم کمشه! امروز برم آف گذاشته : موبایلت رو خاموش

کردی که من رو فراموش کنی؟ من اگه نفهم و ...و ... و ....هستم،اما بی وفا نیستم!!!

 

یه جمله بی معنی! بی محتوا!چه ربطی داره؟؟؟؟ لابد بعد هم که روشن کردم می خواد بگه آره!

من دو روزه دارم بهت زنگ میزنم،تو جواب نمیدی! چرا جواب ندادی؟؟؟؟؟؟؟  همین!

باید احنمالا بهش توضیح(!!!!!!) بدم که چرا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بی محتوا! بی نتیجه! بی معنی! که باز جیغ من در بیاد که خاموش کردم خوب

کردددددددددددددددددددددددددددددددم!

اونم بگه نهال چرا داد میزنی! چرا فحش(!!!!) میدی!!!!

وااااااااااااااای که همه رو حفظم! نمی خوام بشنومشون دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اسفند ۶ سال تموم

میشه! ۷ سال شد!!!!!!!!

من باید چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

ببخشید اگه متنم غلط نگارشی یا املایی داره! مثل همیشه ندیده بگیرید!

اصلا در شرایط اصلاحش نیستم!

بعدم من این جا رو دفترچه خاطراتم می دونم و گاهی،مثل الان،حس می کنم سرم

روی شونه بهترین دوستم(هر کسی که الان داره این جا رو می خونه) هست و دارم با

حرف زدنم،حتی اگه فکر کنید عامی،خودم رو از فشار وحشتناک این همه مشکل ،تا

حدی خالی می کنم!!

...

و تو دوست عزیز (که  پست قبل در موردت نوشتم)، من از تو کینه ای ندارم که نخوام

حلالت کنم! فقط دلم میخواد اینو بدونی،که اگه آدم ها تو این دنیا و تو زندگیشون،یه نقاط

 مثبت و قوتی هم نداشته باشن که گاهی،دلشون رو بهش خوش کنند،این زندگی عملا

 براشون یه جهنم سوزان و دو آتشه میشه که هیچ روزنه امیدی هم نداره!!!

 

جمعه 26 بهمن ماه سال 1386

در راستای تصمیم به ایجاد تحول و تغییر مثبت در زندگیم و جمع و جور کردن انرژی مثبت به هر

بدبختی که شده(همون طوری که توی پست های قبلیم دیدید)، امروز برای اولین بار در زندگیم در

حدود ۱۰ دقیقه اونقدر محکم تو سر خودم کوبیدم که سر که هیچی،دستم داره می شکنه!

آره من امروز خود زنی کردم! و همون موقع زار زار اومدم اینجا و یه پست گذاشتم که بلاگ اسکای

ارور داد!

من خودم رو زدم! من خودم رو به شدید ترین وجه ممکن زدم چون چاره ای نداشتم!

اینقدر محکم زدم که برادرم اومده پشت در اتاق میگه نهای چی داری به دیوار اتاقت وصل می

کنی؟

و هنوز هم گیجم! منگم! من خودم رو زدم...

۱ ساعت بعدش اصلا نفهمیدم چی شد و کجام! بعدم که بلند شدم دیدم قلبم از همون موقع تا

حالا داره وحشیانه تو سینه ام می کوبه و دل و روده ام تو هم مییچه!

یه آرامبخش خیلی قوی خوردم و الان باز مثل مسخ شده ها نشستم!

چقدر دلم اون موقع و الان یه آغوش بی دغدغه می خواست و می خواد! سعه صدر یه دوست رو!

اتفاقا همون موقع این جا اومدم ،ولی هیچکس نبود...الان هم!

از هیچکس هم توقعی نیست! یعنی کسی کاری نمی تونه بکنه! ولی دلم آرامش می خواست!

برای اولین بار تو عمرم،تو این شرایط،دلم می خواست حرف بزنم! دلم میخواست من بگم و یکی

بشنوه!


 

آهای تویی که فکر میکنی من با نوشته هام پز(!) دادم! دلم سوخت از این که نفهمیدی

 من از کف زمین هم سعی میکنم بهانه جمع کنم برای احساس کردن خوشبختی! برای

 این که به خودم بقبولونم آره! من هم خوشبختم! برای این بتونم  خودم رو از ته چاه

مزخرف زندگی عجبم بکشم بالا!

نمی دونم چیه زندگی من این حس رو بهت القا کرده؟؟ در به دری هام؟ بی کسی هام؟

 از گاهی خوابیدنم تو ماشین؟؟ تو خیابون یا پارکینگ خونه مون؟؟؟تنهایی ام؟ خرد

شدنم؟ شکستنم بار ها و بار ها؟؟مریضی ام؟ چی ام؟؟؟

آره کامنتت رو تایید نکردم! چون حوصله ات رو نداشتم! چون این یه جا رو اصلا دموکرات

نبودم!! و نیستم! احتمالا به عنوان مثال یه جاهایی که نوشتم من تو ماشین خوابیدم،یا

بی هدف ۵ ساعت تو خیابون ها رانندگی کردم،در حالی که از خستگی داشتم بی هوش

 میشدم،و تنها آرزوم یه جای آروم و ساده و دنج بود که ساعتی سرم رو توش بذارم

زمین،تو لابد پیش خودت گفتی: آهان!

 این میخواد بگه من ماشین دارم!!!!!!!!!

 

من نمی دونم که این قلب های تیره و تاریک و این ذهن های منجمد،تا

کی می خواد تو این کشور مثل قارچ سمی رشد کنه؟؟؟

چهارشنبه 24 بهمن ماه سال 1386

 آخر پست،پنج شنبه نوشت هم دارد!!!!

 

بعد اضافه شد:من نمی دونم چرا موقع پابلیش این پست، نظر دهیش بسته شده بود؟!! الان

درستش کردم!

 

در راستای این رابطه پر از شور و هیجان و عشق و اینای من با شوهر آینده که تو پست قبلی

گفتم براتون، دولت مهرورز و وزارت مخابراتش هم نامردی نکردن و با قطع تلفن شوهر آینده به علت

 بدهی و احتمالا رومینگ بین المللی، حال دادن!!!

از همین تریبون اعلام میکنیم: آقای وزیر متچکریم! آقای وزیر متچکریم!

 

البته جا داره تا ما بگردیم و  پول نفتمون رو از تو سفره پیدا کنیم و  برداریم و بریم

 باهاش قبض تلفنمون رو بدیم،یه تلگراف بزنیم برای قزن عزیزمان:

 

(قزن جونم سلام(نقطه) خیال شما راحت(نقطه) ماموریت محوله از سوی شما انجام گردید(نقطه)

شما اصلا جان من نگران قطع تلفن ما نشو(نقطه) برای بچه خوب نیست (نقطه) چشمش چپ

میشه (نقطه) 

  امضا: نهالِ شایعه ساز ِ حرف دربیار!!!!(نقطه) )

 

(توضیح عکس فوق:  منم که دارم از دست قزن که الکی براش حرف درست کردم فرار میکنم و این : خانم خوش تیپ هم قزنه که الان حتمی به خون من تشنه است و می خواد به خاطر

 این شایعه الکی و بی اساسی که ساختم،سر به تن من نباشه!!!!!)


 

اون مارک لوازم آرایش ESTÉE LAUDER که قبلا هم گفتم رو من تهران مجتمع میلاد نور ،توی

فروشگاه میناوند دیدم!

اما اون نوع کرم اش رو که خودم استفاده می کنم اون جا نداشت و آقاهه گفت خیلی کم گیر میاد!

بنابر این اگه از انواع دیگه اش خریدید و راضی نبودید ،لطفا تن و بدن اموات من رو تو گور نلرزونید

 که من جلوشون آبرو دارم خدا وکیلی !!!(این تکه آخری شیرازی بودش!!)

کرم من یه جلد پلاستیکی سرمه ای داره!


شب آخری که تهران بودم،شوهر آینده چون وجدانش آنژین چرکی گرفته بود از این که ۳ روز منو تو

خونه تنها زندانی کرده بود،هر جا میرفتیم خرید،حتا اگه روپوش مخصوص پیک بهداشت

 شبانه یا لباس نوزادی سایز صفر یا لباس اسپایدر من یا شمشیر زورو  رو هم میدید می

 

گفت: وااااااااااااای!!!! محشره!! بخرش!!!! آقا بپیچید برش میداریم!!!!!!

 

حالا منم همین جوری مات نگاش می کنم اینم با اعتماد به نفس فراوون میگه: دیدی چه فوق

العاده بود! بی نظیره! اصلا بپوشیشون تو فامیل تکه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من که اگه تنها هم اومده بودم خرید و اینا رو میدیدم حتما برات می خریدمشون!!!!!!!

 

خلاصه از هر مغازه و مرکز خریدی که بیرون میومدیم ۵-۶ کیلو سنگین تر میشدیم تا این که رفتیم

یه جا که لباس های راحتی خیلی قشنگ برای خونه داشت و من به اصرار شوهر آینده و البته میل

 خودم (چون همین جا هم دنبال همینچین چیزی بودم)چند تاش رو خریدم.

این رو داشته باشید فعلا ،

آخر شب هم که مجتمع گلستان خرید کردیم و حدودای ساعت ۱۱:۳۰ اونجا شام خوردیم و تا از

سوپری همون جا خرید کردیم و بیرون اومدیم ساعت ۱۲ شده بود! اومدیم بیرون و سمت راست به

 طرف خیابون اصلی رفتیم که از اون جا تا خونه راحت تر ماشین گیر میومد.

همین جوری که با نفری هفت هشت کیلو بار داشتیم توی پیاده روی یخ بسته راه میرفتیم،شوهر

 آینده که گاهی یکی دو قدم از من جلو میوفتاد هی می گفت:

-نهال حواست باشه!

-نهال نیفتی!

-نهال خیلی لیزه! یخ بسته همه جا!

-نهال این بوت تو هم که دکور خالیه!! چقدر تو گلستان گفتم اون بوت رو بردار!!!لجبازی کردی!

-حرف گوش نمیدی که!

-حالا حواست باشه نیفتی!!!

-دقت کن که قدم هات محکم باشه!

نهال....

-نهال...

-نها.....

-ن.....

.......

نهال بیچاره:   

تا اینکه نفهمیدم چی شد که دیدم آقا دستاش رو هوا دارن بندری میرن و پاهاش رو زمین بریک!!

 کمرش هم که بین زمین و آسمون داشت عربی میومد که یهو با کمر پخش شد کف پیاده رو!!

حالا من هم فقط دارم لب میجوم که نصفه شبی قهقهه نزنم و در ضمن غرورش هم خورد و

خاکشیر نشه!!

همین جوری که سعی میکنم جلو خنده ام رو بگیرم بهش میگم: اه!!! چقدر لیزه واقعا!!!!!!!

اونم در عرض ایکی ثانیه خودش رو جمع کرد و یه چیزی زیر لب نمیدونم به کدوم د.و.ل.ت مرد غیور

گفت و پاشد!! 

خلاصه باز راه افتادیم که هنوز دو متر هم نرفته بودیم که این بار بدتر از بار قبل با همه بدن کف

زمین پخش و پلا شد و تمام کیسه های خرید و قوطی های دلستر و کلید های خونه ولباس هایی

 که من حریده بودم و ...هر کدوم یه ور یا تو خیابون یا تو پیاده رو افتاده بودن!!!

خالا ساعت ۱۲:۱۵ شب،من که این بار دیگه شلیک خنده ام رو هواست دارم از این ور اونور اینا رو

جمع میکنم و اونم داره سعی می کنه پاشه!!!

خلاصه با هزار بدبختی خودمون رو جمع کردیم و یه ماشین دربست که تنها ماشین اون جا هم بود

 گرفتیم و سوار شدیم!!!

صبحم که من تا دوش بگییرم شوهر آینده ساکم رو پیچید و برگشتم شیراز!!

عصرش که ساکم رو باز کردم می بینم یه چیزایی نیست! کمه! خلاصه هی فکر کن هی فکر کن تا

فهمیدم ای داد!!! لباس خونه هایی که خریده بودم و خودم هم پسندیده بودمشون نیستن!!

مطمئن بودم که از مغازه داره تحویلشون گرفته بودم ! که یهو دوزاری ام افتاد که ای داد!!! حتما اون

 شب تو اون مراسم لیز خورون و غرور حفظ کنون تو خیابون جا موندن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

خلاصه نیستش که اون جا خیلی خلوت و تقریبا بدون رفت و آمده! اینه که خواستم بگم هر کی

پیداشون(!!) کرد،نوش جونش!!! مال خودش!!! اصلا چه قابلی داره! هر چیز دیگه ای که جا

گذاشتیم مال شما!!!

امضا:نهالِ دست و دل باز ِ سخاوتمند!!!!!!!!


شما برداشت ذهنی تون راجع به این تصاویر که همش هم بهم پیوسته است چیه:

 

=====================

 

(ضمناجایزه تصویر ذهنی برتر،همون لباس ها و دلستر ها ی یاد شده می باشد!!!!)


*کامنت های پست قبل همون جا پاسخ دهی(!!!!) گردید!!!

*من وبلاگ های پرشین رو که هیچی،بلاگ اسکای و بلاگ فا رو هم ۹۰٪ نمی تونم باز کنم

امشب!چرا؟؟؟

 

 

* پنج شنبه نوشت:

ما رسما توسط قزن جانمان به مرگ ابد (!) تهدید گردیدیم!!!!!

 باشد که عملکرد زشت و ناشایست ما،درس عبرتی برای مابقی جامعه و قشر زحمتکش و

رنجدیده شایعه ساز باشد!!!

امضا:نهالِ در انتظار جوخه های اعدام و سرشار از خشانت!!!!

 

«تازه شم بعد از صدور حکمم، از همین تریبون با صدای بلند،به شما جهانیان عزیز اعلام کرده:

دوستان قابل ذکره که شما کامنتهای سزشار از کلمات و لغات لطیفانه ! منو نمی بینین ! یه وقت

 فکر نکنین من کامنت نمیزارم برا این خانمه !

قزن قلفی

 


 

*احتمالا به زودی زود، این جا،مطالبش،محتواش و ...به کلی دگرگون میشه! شاید یه اتفاق هایی

بیفته! یه اتفاق هایی که فقط امیدوارم خوب و خوش برگذ‌‌‌ار و تموم شه! از این که تو این موقعیت

تنها باشم خیلی می ترسم!!کاش یه خواهر بزرگ تر داشتم! اصلا کاش یه خواهر داشتم حالا هر

سنی! خاله و عمه و ... هم از اون مدل هایی هستن که باید گفت: مرا به خیر تو امیدی نیست!

تو رو به اون خدای بالا سرت شر مرسان!!!

امضا:نهالِ در آستانه تغییرات اساسی زندگیِ اما بسیار نگران و مضطرب و تنها و استرس فول و اینا !!

 

 

 

 

 

 

سه شنبه 23 بهمن ماه سال 1386

امروز ۳-۲ روزی میشه که با شوهر آینده حرف نزدم! قهر نیستیم! چند روز پیش داشتم باهاش

صحبت می کردم،بعد گوشی اش قطع شد و دیگه وصل نشد تا فرداش!! دیشب هم که مهمون

داشتیم،داشتم تو آشپزخونه شام می کشیدم که زنگ زد و براش توضیح دادم الان تو چه وضعیتیم

 و قطع کردم،امروز هم از صبح گوشی اش جواب نمیده! ظهر که من خواب بودم زنگ زده که من

گوشیم رو سایلنت بود،بعد که بیدار شدم زنگ زدم بر نداشت! شب من داشتم voa می دیدم زنگ

 زده بود که باز من متوجه نشده بودم! از بعد از اون باز هر چی زنگ میزنم جواب نمیده!!!

 

 

واقعا زندگی به این قشنگی...میدونم الان همه به این رابطه پر از شور و پر از عشق و پر از

احساس مرحبا میگید!!!

 

فک کنم رفته در تظاهرات پر شور و مردمی شرکت کنه و مراتب سپاس خودش رو از این د.و.ل.ت

اعلام کنه که مجبوره با این همه مدارج علمی از صبح تا ساعت ۳ نصفه شب کار کنه و در آخر هم

 از هر یک میلیون تومان حقوق،به خاطر پایه بالای تحصیلی اش(!!) ۴۰۰ تومانش رو مالیات و

کسورات بیمه و ...بده!!!

 

اینم آخرین تصاویر از شرکت پر شور شوهر آینده اینا(!) در این روز مقدس و پر بار و پر برکت و پر...:

 

      

 

 

 

آخرش هم که می خواستن ازشون عکس بگیرن:

 

 اینم منم که امروز تو خونه و البته از خونه،حمایت خودم رو همه جوره از همه(!!) اعلام کردم :

 

 

اینم باز شوهر آینده است که الان خیلی خوشحاله که نتیجه بیست و خورده ای سال درس

خوندش الان شده نهایتا ۴ ساعت خواب شبانه و روزانه n جا کار کردن و هی پولش رو خوردن و هی حرص خوردن و اینا..:

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آقای شیطان امروز بعد از ظهر یه اس ام زده با این مضمون: (؟)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حالا که من برنامه ریزی(!) کرده بودم که تا قبل از عید شوهر آینده بیاد و بله برون کنیم و جنگ

جهانی چهارم راه بیفته و بعد که تو خونه مون حسابی خون و خون ریزی راه افتاد،تموم بشه و

بعد عقد(!!) کنیم و بعد عید با هم بریم مسافرت(!!!!) و اینا،(توجه کنید نیست خیلی همه چیز بر

وفق مراده! اینه که من می خواستم یه ماهه همه این کارا انجام بشه!!!!)مامان و بابام دارن برنامه

 ریزی میکنند برای عید برن یه کشور آسیای شرقی و داداش کنکوریم رو هم بسپارن دست من!!!!

 

بعد هی میگن چرا ازدواج نمی کنی؟! بعد هی میگن چرا جوون ها ازدواج نمی کنند؟؟!چرا آمار

ازدواج این قدر کم شده؟ چرا این قدر افسردگی زیاده؟ چرا بعضی ها میرن خودشون رو

میکشند؟چرا خورشید می تابه؟ چرا این قدر تورم زیاده؟ چرا می گرده زمین؟عشق من بگو چرا؟تو

فقط بگو همین!!!!!! خوب عزیزم به خاطر همین موانع!!!!!!!!!!به خاطر همین مسافرت های بی

جا!! کلا این مسافرت های بی جا چند بار سرنوشت مارو خراب کرده؟؟؟ اگه دقت کنی

ا.ن.ق.ل.ا.ب ۵۷ هم متعاقب یک مسافرت بی جا بود!! حالا هم ازدواج نکردن من !!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من از عید خوشم نمی یاد! یعنی فعلا این جوری بوده! اول که هیچ وقت تو خونه پدری ام برنامه

مشخصی برای عید نبوده ! فقط یه عده فامیل که تعدادشون و همین طور حسادت و بخلشون کم

 نیست،از صبح میان و میرن! یکیشون میره،۵تا میان!!! علاوه بر اون لبخند کذایی که باید ۲۴

ساعته رو لبت باشه،معمولا باید این سوال ها رو باید جواب بدی:

 

-خوب نهال خانم شما چطوری؟؟؟؟

-هنوز همون...کار میکنی؟؟؟(انگار باید کجا کار میکردم؟؟؟)

 

-خبری نیست؟؟؟ کی می خوای بهمون شیرینی بدی؟؟ داره دیر میشه ها!!!! و...در آخر هم این

 بحث خاله زنکی تا وقتی گور گور به گوریشون رو از خونه جمع نکردن ادامه پیدا میکنه!!! همراه با

مقادیر زیادی از تعاریف واقعا جاودانی (!) از بچه هاشون!!!!

 

--------------------------------------------------------------------

این  جا رو هم ببینید بد نیست!!!!(البته اگه اداره اید و بقیه هم به مانیتور هاتون اشراف

دارند،احتیاط کنید)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

پنجشنبه 18 بهمن ماه سال 1386

سلام

اول شکر به درگاه خدا به خاطر وجود شما،و دوم باز هم شکر که این غول بی شاخ و دم،لااقل برای یک سال از جلو چشمام دور شد!!!!!

این پست رو تا آخر امشب و فردا جمعه کامل می کنم. فقط برا این که نگران نباشید،نتیجه این شد:

 

(Rectum-ulcer syndrome, (solitary rectal ulcer

 

یه زخم نسبتا بزرگ در ناحیه رکتوم،که بسیار بسیار بسیار هم سفت یا

 

 به قول دکترم مثل سنگه،علتش ناشناخته است،درمان نمیشه،روی

 

طول عمر تاثیر نمیذاره،مرتب میاد و میره(یعنی تا آخر عمر)،

 

درمان خاصی نداره! یعنی مجبورم و باید تحمل کنم مگر این که علم

 

پیشرفت کنه و درمانی براش پیدا بشه!

 

مواقع خون ریزی باید از همون شیافی که شوهر آینده تجویز کرد و

 

 خودش رو کشت تا من مصرف کردم استفاده کنم.کلا درمان دارویی

 

همون هایی بود که شوهر آینده قبلا گفته بود و قرار شده بود اگه

 

اشتباه گفته باشه یا تشخیصش اشتباه باشه من مدرکش رو آتیش

 

بزنم ! اگر هم که نه از این به بعد من آدم شم و جفتک نندازم!!!!

 

 

نمونه رو هم دادیم به پاتولوژیست برای بررسی. الان کمرم داره

 

میشکنه و بیشتر از این نمی تونم بشینم!!

 

نه بی هوشم کرد و نه بی حس!! از وقتی هم که مطمئن شد چیز

 

بدخیمی نیست مجبورم کرد که روده ام رو تو مانیتور ببینم!! از اندازه

 

اون زخم به این بزرگی هممون جا خوردیم!!! اول از این که تا آخر عمر

 

باید با این درد و زخم و خون ریزی بسازم یه کم جا خوردم و حس از

 

دست و پام رفت! اما بعدشم با تصور این که می تونست بد تر از این

 

باشه،خدا رو میلیون ها بار سپاسگزار شدم!!

 

از استرس شدیدا منع شدم و یه رژیم پر فیبر رو باید شروع کنم!

 

مراحل خود کلونوسکوپی رو هم تا آخر امشب و فردا جمعه میام کامل

 

می نویسم. اگه احیانا کسی سول جزیی تری هم داره به روی چشم!

 

در حد تجربه ام جواب میدم!

 

الان روده هام دارن به هم میپیچند و اون تو شدیدا درگیریه!!! به خاطر

 

 همین موقتا میرم تا دوباره امشب و فردا که بیام!!!

 

باز هم حس خیلی خیلی خیلی خیلی خوبی به اینجا و دوستای

 

وبلاگیم پیدا کردم!! یه حس خوب با یه عاااااالمه پشتیبان روحی که با

 

هیچ چیز عوضشون نمی کنم!! از امشب یا فردا،سراغ تک به تکتون

 

میام و حسابی جبران مافات می کنم!!!

 

وای برم که مردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ( میام باز)

 

 فقط خواستم خبر بدم که فعلا  مادر و بچه هر دو سالمند!!!!!!!!!!!

 

 

یه چیز دیگه تو دلم قلنبه(قلمبه؟؟) شده باید بگم و برم! اونم اینه:

 

 

من خیلی خیلی خیلی دوستتون دارم!!!!!!!!!!!! 

 

 

چمعه نوشت:

 

خوب از کجا شروع کنم این مبحث هیجان انگیز رو؟؟؟؟؟؟

 

اون ۲ روز رو که بهتون گفتم با چه وضعیتی گذشت! بی قراری های

مامانم،استرس خودم که البته به روم نمیاوردم،پدر همیشه ریلکسم که برای

بازدید،با بقیه اساتید دانشگاه باید میرفتن عسلویه،و دعواهای مامانم که با این

وضعیت نهال نرو و در آخر هم پادرمیونی من که راهیشون کردم!

 

خوب مراحل قبل از کلونوسکوپی رو هم که میدونید دیگه! البته روش دکتر من با

بقیه دکتر ها یه کم فرق داشت! اون دکتر های قبلی که پیششون رفتم،و فکر

میکردن که میخوام همونجا این کار رو انجام بدم،میگفتن ۲ روز غذا نباید بخوری

ولی تا میتونی از آب میوه و شربت استفاده کنی به علاوه یه نوع پودر مسهل

خفیف!

ولی این دکتر من که همونطور که گفتم تجربه اش از همه بیشتره،گفت دو روز

عذا نمی خوری،روز اول میتونی انواع عرقیجات و چای شیرین و آب بخوری،روز

دوم فقط آب و چایی شیرین! ۴ بسته پودر خیلی قوی و بزرگ انگلیسی داد به

علاوه ۱۰ تا قرص ملین!که البته من اصلا نیازی نداشتم که همه رو مصرف کنم

اما از ترسم نصف بیشترش رو خوردم و مردم!!!!

 

این از این!

 

وقتی هم ۵شنبه ساعت ۳ رفتیم،مامان و داداشم هم باهام بودند! دکتر هنوز

نیومده بود اما به خاطر گریه های ۲شب قبل من تو مطبش و احتمالا از ترس این

 که مطبش رو سیل ببره،بهم قول داده بود که نفر اول کار من رو انجام بده!

حالا مامانم رفته بود پیش منشی دکتره و زار زار گریه که تو رو خدا مواظبش

باشید! تو رو خدا دردش نگیره!!!!!! تو رو خدا....  بعد هم همش بهشون می گفت

 من مطمئنم که چیز خطرناکی نیست!! من مطمئنم!!!

دستیار دکتر هم اومد ، باز همین وضعیت تکرار شد تا این که خود دکتر اومد .

اینقدر مامانم استرس داشت که دستیار دکتر بهش گفت شما هم بیاین داخل!

حالا منم وایسادم اونجا میگم اگه بیای من اصلا با دکتر همکاری نمی

کنم!!!!!!!!!!!! اونم میگه من اگه این جا وایسم تا تموم بشه کارت می میرم منم

میگم پس من نمیرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

خلاصه آخر قبول کرد که نیاد ولی بعدا فهمیدم که اومده بود پشت در اتاق من

وایساده بود و همه مکالماتمون رو هم شنیده بود!!!!!!!!!!!!!!!

 

خلاصه وقتی رفتم تو اتاق،منشی هم اومد پیشم و همینطور سرم تو بغلش بود

 و دستم رو گرفته بود!

دکتر هم تا اومد تو اتاق به جای سلام بهش گفتم دکتر شما به من قول دادید

 ها! قول دادید که زود تموم بشه و دردم هم نگیره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه شروع کرد بدون بی حسی و بدون بیهوشی!!!!! و منم دستم رو گذاشته

 بودم رو دهنم که صدام در نیاد و انصافا هم نیومد!! یعنی مثل همیشه موقع درد

 سکوت کردم....

تا این که دکتر یهو گفت ایناهاش!!!!!!!!!!!!! وای خانم ....(دستیارش)! این از اون

سنگ هاست!!!!

منم دیگه گفتم تموم شد!!! لابد یه توده سرطانی دیده که این جوری میگه!!!

خلاصه دکتر یه بار دیگه قسمت های بالایی روده رو هم نگاه کرد که واقعا اون

لحظه رو خدا نصیب گرگ بیابون هم نکنه!!!!!!!!!! و دوباره برگشت به همون نقطه!

 

بعد به خودم هم گفت نگاه کنم و نشونم داد!

یه زخم بزرگ که سفید شده بود و مثل سنگ هم سفت بود! جوری که هر کار

می کرد نمی تونست ازش نمونه بگیره! یعنی کنده نمیشد!!!! ۴ بار سعی کرد و

نشد و از بار پنجم به بعد تصمیم گرفت که به مقدار بیشتر،اما نمونه های کوچک

 تر برداره تا بتونه بده به پاتولوژیست!

خلاصه تموم که شد،و یکی از منشی ها رفت بیرون ،دیدم مامانم رو خبر کرده و

 مامانم هم یه بسته هزاری درآورده و داره به همشون دسته دسته پول

میده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

خلاصه مامانم اومد تو با دکتر صحبت کردیم و دکتر هم همون هایی رو که اول

 براتون گفتم،بهمون گفت!!!

 

خلاصه هی مامانم می گفت خدا رو شکر خدا رو شکر!!(این جا رو داشته باشید

 تا بعد بگم چی شد)

آهان یه چیز دیگه! آخرای کلونوسکوپی،من به دکتر گفتم دکتر،یکی از

شاگردهای سابق شما که قراره همسر آینده من بشه،من رو پیش شما

 فرستاد و قبلش هم  بهم شیوه و روش کارتون رو گفته بود!!! من بهش گفتم

دیگه دکتر شما رو یادش نیست که! اونم گفتم چرا! من شاگرد اول کلاسشون تو

سال...بودم!! بهشون بگو همون شاگردتون که نمره اول بود و آخر ترم هم بهش

بیست دادید!!!!!!!!!

 

حالا دکتره هم گل از گلش شکفته بود و می پرسد کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم فلانی!

گفت وایییییی آره!!!!!! یادمه!!!!!! دکتر فلان....قد بلند...سفید....مودب....همیشه

 در حال درس خوندن بود!! با هیچکس نمیشد مقایسه اش کرد!!!!!! تو کلاس

هایی که بودش،همه اساتید خودشون رو جمع و جور میکردن!!! چون کلامی

اشتباه از دهانشون خارج میشد این میگرفت!!!!

من اون سالی که از امریکا برگشته بود دیدمش! داشت تخصص می گرفت!!!!

تموم کرد؟؟؟

گفتم دکتر فوقش رو هم گرفت!!!!!!

خلاصه دکتره کلی کیف کرده بود و واقعا از شنیدن موفقیت شاگرد خوبش

خوشحال بود!!! آخر هم ازمون پول نمی گرفت!!!

جلوی مامانم برگشته بهم میگه من نمیتونم از خانم همکارم پول بگیرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

قبلش تو اتاق بهش میگم پس دکتر شما تاییدش می کنید؟؟؟ میگه همه

جوره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! همه جوره!!!!!!!!!!!!!!! ۱۰۰٪ ! شک نکن!! نمونه نداره!! تایید

که هیچی! تضمینش میکنم!

 

خلاصه کنم!!

الان بعد از یک روز،مامان و بابام که از شوک کلونوسکوپی در اومدند،میگن ما

قبول نداریم که این خوب نمیشه!! باید بری تهران پیش پرفسور ملک زاده! اونم

باید ببینتت! این جوری که نمیشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

البته با شوهر آینده در این مورد دیگه نمیتونم حرفی بزنم! اول این که تشخیص و

درمانی که بعد از کلونوسکوپی داده شد رو اون از قبل گفته بود و دوم اینکه برای

 اولین بار تو این ۶ سال روحیه اش به طرز عجیبی خرابه!! آخه از این شخصیت

های سست و دم دمی نداره که دائم بخواد افسرده بشه،غر بزنه یا...

دیشب خیلی غیر منتظره از مرگ و اینا حرف میزد! بهش یه چیز گفتم،بعد یهو

 برگشته میگه من که دارم میمیرم!!!! بدردم نمی خوره دیگه!!!!

 

فعلا باید یه کم اونو دریابم....

.

.

.

.

پ.ن:

*من از این فرصت های ارتباط مجدد و ...خیلی به خانواده ام داده بودم! خیلی!

و متاسفانه هیچ وقتم قدر ندونستن!! الان که مامانم داره همین طور دورم

میچرخه! ولی این به حال من هیچ نفعی نداره! نوش دارو بعد مرگه سهرابه!!!

حالا که من مریض شدم و به این روز افتادم هی باید بیاد به من بگه ناهار چی

می خوری برات درست کنم؟؟؟شام چی می خوری؟؟ یا...

الان؟؟ بعد از ۲۵ سال؟؟؟ وقتی من این همه درد و رنج جسمی و روحی از

دستشون کشیدم؟؟ الان که دیگه کم کم می خوام از این خونه برم؟؟؟من اینو

نه میخوام و نه میتونم بپذیرم و نه بهم میچسبه!!!!!!!!!!!!!

 

*من پزشک نیستم! ولی به طور خیلی اتفاقی،به طور عملی وارد این جریان

 شدم! ماجرای این داستان و داستان آشناییم با شوهر آینده رو به محض این که

ازدواج کردم می نویسم! الان به دلایلی نمیشه! میدونید که....

 

*برای رفع هر گونه سو تفاهم باید بگم شوهر آینده الان دیگه خیلی هم سفید

 نیست ها!!! (شوخی...)

 

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه 17 بهمن ماه سال 1386

سلام

 

فردا (پنج شنبه) کلونوسکوپی دارم! بالاخره باید میشد! آره خیلی هم می ترسم!!!!!! خیلی هم

چندشم میشه! و آنچه که مسلمه خیلی هم دردناکه!! چه می تونستم بکنم؟؟؟ یک سال بود در

گیرش بودم!! البته الان نه خون ریزی دارم و نه اون وضعیت بحرانی چند وقته قبل رو! ولی دیگه

 نمی تونم بهش فرصت بدم!!

 

دکترم جزو پیشکسوت های این رشته در ایرانه و به اندازه عمر من تجربه داره! دیشب ساعت ۱۲

که از ترس تو مطبش های های زار میزدم،بهم قول داده که اصلا اذیت نشم،۴ دقیقه ای هم

تمومش کنه!!!!! البته این که اغراق هست ولی خوب...

 

شوهر آینده میگه واقعا کارش حرف نداره و منحصر به فرده و فقط هم نظرش روی همون بود!

اون پیش زمینه کلونوسکوپی به نظرم از خودش هم بدتر بود!! من با ۲ روز غذا نخوردنش مشکل

 نداشتم! با این داروها و پودر های مزخرف مسهلش بیچاره شدم!!

 

من دیشب با پدرم رفتم دکتر! وقتی ساعت ۵/۱۲ برگشتیم،و پدرم جریان رو به مامانم گفت،مامانم

تا صبح فقط زار زار اشک می ریخت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! غذا هم نخورد!!!!!!

 

از صبحم مثل مرغ پرکنده است!! پدرم این ۲ روز یه شهر دیگه بازدید دارن و باید میرفتن! مامانم

هم گریه گریه که با این وضع نهال نرو!! دیگه خودم به زور فرستادمشون!!!!! گمونم از سنگ شدم!

میفهمید که چرا؟؟؟؟؟؟

 

نمی دونم چه جوری بگم! می دونم که شاید همچین کار شاقی هم نخوام انجام بدم! ولی خیلی

نیاز به انرژی های مثبت و دعاهاتون دارم!!!!!!

 

دعا کنید که به خیر بگذره و بیام همه کامنت ها رو با هم جواب بدم! فردا شب این موقع ها....

یعنی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

یعنی میشه ا

 

   1      2    >>