جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 28 دی ماه سال 1386

بعدا نوشت:

به پزشک عالیقدر،جناب آقای دکتر مردای:

من چه طوری باید ازتون تشکر کنم؟؟؟؟؟؟؟ تشخیص اکثریت هم همون اولسر عمقی روده بود!!(همونطور که شما فرمودید) و چون احتمال اندک خطر پارگی روده(باز به همون علتی که گفتید) وجود داشت، اول نوبت Virtual  Colonoscopy CT   که فقط در تهران هم هست گرفتم!! و بعد کولونوسکوپی!!! در ضمن  از کامننتون پرینت گرفتم تا از روز یک شنبه که درمانم رو شروع میکنم، حتما نکات و تشخیص هاتون رو به اطلاع پزشکانم برسونم و اعمال کنم. بازم ازلطف،محبت و راهنماییتون  بی نهایت سپاسگزارم !


سلام

از همه همه همه همه همه تون خیلی خیلی ممنونم! خیلی زیاد!! خیلی خوشحالم که هستین!

 

این پست فقط برا ارائه یه گزارش کوچولو و ارزش قانونی نداره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

- جریان خون ریزی رو که به شوهر آینده گفتم،خیلی ناراحت شد و در واقع ترسید و ضمن این که

 دو تا دارو تجویز کرد،وقت یه درمان تشخیصی که قابل تحمل تر از کولونوسکوپی هستش رو در

تهران برام گرفت!

 

دارو ها رو تهیه کردم و با رفتن به تهران هم موافقت!! تا چهارشنبه صبح!!! چهارشنبه صبح به طرز

وحشتناکی خون ریزی داشتم جوری که از ترس و وحشت و همین طور ضعف،بیرون در

دستشو...افتادم روی زمین!!!!!!

 

کل چهارشنبه رو حیرون بودم تا شب چهارشنبه  و صبح پنج شنبه که باز خونریزی با وسعت و

حجم  زیاد تکرار شد!!!! وقت من هم برای تهران البته به علت نبودن بلیط،طولانی بود!

 

پنج شنبه صبح،بعد از تکرار واقعه،سراسیمه به مطب یکی از پزشکان مراجعه کردم و اونم اصرار

روی اصرار که باید،باید،باید کولونوسکوپی بشی! با شوهر آینده هم تلفنی صحبت کرد و بهش

گفت! در ضمن گفت تو چرا این قدر طپش قلب داری؟؟؟ گفتم حس نمی کنم!!! گفت چرا رنگ تو

صورتت نیست؟؟؟گفتم متوجه نبودم!!! هموگلوبینم به ۶ رسیده!!!

 

الان جمعه هستش و فردا هم همه جا تعطیله! قاعدتا هیچ کار نمی تونم انجام بدم! با شوهر آینده

 حرف نمی زنم!!! حوصله شو ندارم اصلا!!! این همه مشکلات منو به این وضع رسونده،اون وقت تا

 گله میکنم که چرا،میگه تو همش داری با من دعوا میکنی!!!!همش اینا رو میگی!! هر بار که حرف

 میزنیم!!!! گمونم توقع داره با این وضعی که پیش اومده،مرتب مراتب تشکر و عشق خودم رو به

اطلاعش برسونم!!!! ازش تشکر کنم که من الان به این جا رسیدم!!!! عذر بخوام که گله کردم و

 اعصابشون ناراحت شد!!!!!!

 

چهارشنبه عصر(روزی که صبحش خون با حجم زیاد دیدم)،در حین اینکه از اون مساله شوکه

 ام ، پ.ر.ی.د هم هستم،به طرز اسفناکی هم سرما خوردم،و در عین حال،حوصله و اعصاب خونه

رفتن رو ابدا ندارم علبرغم این که به استراحت نیاز شدید دارم،تو ماشین دارم زار زار اشک میریزم

 و جریان رو میگم و میگم چرا؟ چرا باید این جوری شه؟؟؟ من که به تو هشدار داده بودم! که این

 وضعزندگی برای من درست نیست!!! و هق هق هق گریه جوری  که دل خودم به حال خودم می سوخت!!!

بعد جناب مستطاب،در حالی که خمیازه می کشه،خیلی شل و ول میگه گریه نکن عزیزم!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

البته بابت مریضی ام نگرانه و استرس داره ولی خوب مسلما هیچی تقصیر اون نیست!!!!!!!!!!!!!

 اصلا مقصر شرایط به وجود اومده اون نیست که!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تا گله میکردم یا میگفت کم خون شدی الان عصبی هستی یا همون هایی رو که بالا گفتم

تحوبلم میداد!!

 

دیگه حوصله شو ندارم!!! این بهترینش بود!!! وای به حال معمولی تر ها یا بدترینش!!!!!!

 

جمعه صبح هم با پدرم حرف میزدم!! از اون هم به جایی نمیرسم!!! از اون تیپ کسایی هست که

میگه هر اتفاق بدی تو خونه برات میفته،هر زندگی بد و لجنی که داری ،هر شیوه غیر طبیعی که

توش بزرگ شدی،نباید اصلا و ابدا روت تاثیر بذاره و ناراحتت کنه!!!  اگه این جور باشه تو بدبختی!!!

بهش گفتم باشه ! قبول! به شرطی که شما هم بیای بشینی این جا،من و همه اهل خونه بهت

 توهین کنیم و باهات بد رفتار کنیم،بعد همه فامیل و دوستات رو هم بر علیه ات بشورونیم شما

هم هیچی نگی!!! اگه اعتراض کنی بدبختی و دیوانه!!!(البته به گفته خودشون!-من اونقدرا ادب

دارم!!!!) پدرم از اونای هست که امکان نداره،زیر بار اشتباهات خودشون برن! به هیچ وجه!!!!

اعصاب خودشون رو هم که خرد نمیکنن!!! آخرش میگن میدونم مامانت این جوریه!! خوب چکارش

کنم؟؟؟؟؟

بهش میگم شما خودت تا یک سال پیش مامانم بودی!!! این یک سال اخیرم خودتو کشیدی کنار

 صداتم در نمیاد !!!! این بدتره!! جرم شما سنگین تره که!!!!! اون این جوریه! شما که به قول خودت

 نیستی،چرا یه مدیریت درست اعمال نکردی؟؟؟ مگه من چه گناهی کرده بودم؟؟؟ تمام وظایف

حیطه پدریتون فقط توی امر و نهی کردن به من و این که کجا میرم کجا میام،مسافرت نرم

و...خلاصه است!!!!!!

آخرش که حرفی نداشت،مثل همیشه سکوت کرد!!!! جریان روده ام رو هم گفتم!!!!! گفت وای

خوب چرا کلونوسکوپی نمیکنی؟؟؟؟ هر وقت وقت داشتی،تاریخش رو به من بگو تا باهات

بیام!!!!!!!!!!!

واقعا من موندم توی این همه ساپورت عاطفی و معنوی که همه جوره میشم چه کار کنم؟؟؟؟

می ترسم جنبه شو نداشته باشم لوس بشم!!!!!!!

 

به داداش ۱۸ ساله ام ،که تلپ ی  اومده افتاده رو تخت کنارم میگم من اگه بمیرم تو ناراحت

میشی؟؟؟

میگه نه بابا!!!چرا الکی میترسی؟؟ سرطان روده اگه اولش باشه قابل درمانه!!! خودم تویه مقاله

 خونده ام!!!! روده ات رو یه قسمتی ازش برمیدارن بعد هم شیمی درمانی میکنند خوب

میشی!!!!!!!!

 

فک کنم شانس آوردم مراحل جدا شدن روح از بدن و شب اول قبر و برزخ و دوزخ و اینا رو برام

تشریح نکرد!!!!!!

 

منشی دکتره هم که می خواست خیلی لطف کنه،میگه چیزی که نیست!!! سرطان روده که توی

 این سن کمه!! اگر هم باشه،زود روده ات رو برمیدارن راحت میشی!!!!!!!!!!!!

 

دی روز به دوستم می گفتم هر چی که باشه،حتی اگه خوش خیم باشه و بی خطر،ناراحتی من

 از اینه که هیچکس نیست یه لیوان آب بدون منت دست من بده!!! اگه نیاز به جراحی بود یا...

برا کلونوسکوپی هم حتما باید یکی دو نفر همراهت باشند! تا اگه تو بر اثر آمپول خواب رفته

بودی،بگیرنت بیارنت بیرون!!! نه دلم میخواد پدرم بیاد نه شوهر آینده نه برادرم و نه دوستم!!!!

کاش میشد هیچکی نیاد!!!!!!!! البته اینایی که گفتم و خیلی های دیگه با شعف دل و رضایت

میان،ولی دلم نمی خواد!! اصلا دوست ندارم!!!

 

پارسال این موقع ها عازم هند بودم! پونا ! می خواستم اون  جا درس بخونم و حتی کسی رو پیدا

 کرده بودم که سریع برام اقامت میگرفت و دیگه هم قصد ایران اومدن نداشتم!!! منتها پدرم که باید

 در مرحله آخر میومدن محضر و ضمانت میدادند،گفتن نه! نرو! میری بر میگردی، ازدواجت دیر میشه

 و... من این جا برات همه کار میکنم و ...

 

حالا امسال...توی این وضعیت....اگه رفتم بودم،الان همه چیز فرق میکرد!

 

 

**می دونم غلط نگارشی یا املایی دارم! ببخشید! اصلا تمرکز ندارم!

***یه سری لینک ها رو تو این تعطیلات اضافه میکنم(خیلی وقت بود می خواستم،اما نمیشد!). اونایی رو هم که از قلم انداختم لطفا خودتون بیایید بگید تا بذارم!

 

بعد اضافه شد:

پنج شنبه،بعد از ماه ها،یک فقره(!!) ملاقات حضوری هم با آقای شیطان داشتم که باید بعدا مفصل بنویسم!! همینو بگم که شده بود مثل این بچه هایی که اینقدر سرکوفت بهشون زدن تا سرخورده شدن!!!!

همکارم که جریان رو هم نمی دونست،وقتی شیطان رفت،گفت: نهال! گمونم این رفت یه راست خود کشی کنه این طور که تو باهاش برخورد کردی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

خدایا ! به داده و نداده ات شکر!! من به همه چیز،که صلاح تو هم باشه راضی ام! فقط کمک کن که اول سلامتی ام رو مجدد به دست بیارم و بعد در تصمیمی که گرفتم راسخ باشم!!

 

.

.

.

.

 

به اونایی که الان تصمیم دارن بپرسند که تصمیم جدیدم چیه: از ایران میرم و دوباره شروع می کنم!!!

 جای خاصی هم نمی رم! همین بغل گوشتون!!! هند!!من به خانواده ام، و اون کسی که به قول مشاورم به اشتباه،شوهر آینده خطابش کردم،یه کم زیادی فرصت دادم و اونا هم خیلی خوب امتحانشون رو پس دادند!! منم خیلی خوب جواب گرفتم!!! نوش جونم!!! دیگه کافیه! از این به بعد،یه زندگی جدید با آدم های جدید و لایق رو امتحان میکنم که توش با همه وجودم عشق بورزم و عشق بگیرم!! منتهای آرزوی من،بعد از پیشرفت و ترقی علمی ،این نوع زندگیه!! اگه این جا بمونم،مثل همون ۵۴۷۶۸۷۹ دفعه ای که تصمیم گرفتم،بازم دستم بسته است و نمی تونم!! این دیگه به خودم ثابت شد!!!

مفهومه؟؟؟؟؟

 

-برای  ویولت  خیلی خیلی خوشحالم!! اینقدر که ناراحتی خودم یادم میره!!! مهم نیست که جواب و نتیجه stem cell  یا تزریق سلول های بنیادیش چی میشه!! مهم اینه که این کار رو انجام داد تا هم خیال خودش راحت بشه و همیشه چشم به راه درمان های جدید نمونه و هم  این که راهگشایی باشه برای بقیه بیماران مبتلا به ام اس!

 

یک هفته بعد نوشت(!!!):

 

بچه ببخشید!! نمیدونم چرا از یک ساعت پیش،وقتی می خوام به  کامنت های باقیمونده،پاسخ بدم،بلاگ اسکای ارور میده!!!! مجبور شدم بقیه رو همین جوری تایید کنم تا وقتی مشکل برطرف شد،دوباره بیام و ویرایش کنم! (بازم از همه اونایی که نشد به کامنت و در واقع محبتشون پاسخ بدم،معذرت!!!!!)

 

 

سه شنبه 25 دی ماه سال 1386

این روزا،خیلی دلم می خواد به همه کسایی که با بهانه های کوچیک،خوشبختیشون رو زیر سوال

 می برند،التماس کنم،و بگم تو رو خدا،قدر تک تک لحظه ها تون و آرامش قابل دسترسی تون رو

بدونید!!!! حتی یک دلیل موجه هم برای احساس خوشبختی و شادمانی در زندگی کافیست!

اونایی هم که احساس می کنند  این دلیل ها راضی شون نمی کنه،مطمئنا دلیل ها و بهانه های

بزرگ تر و موجه تر و بهتر هم به کارشون نمی آد و کمکشون نمی کنه! اینا کسایی هستن که

یکسره در حال نالیدنند! از همه چیز! هیچ چیز راضی شون نمی کنه! هیچ وقت شکر گزار نیستند!

همیشه منفی ترین انرژی ها ازشون ساطع میشه و... اصولا آدمای مثبتی نیستن!

 

خیلی ها منو این جا شناختند! من آدمی نیستم که به راحتی،در برابر ناملایمات کمر خم کنم!!

پوستم زیادی کلفت شده! شاید در اثر شرایط و محیط زندگیم!!

 

شرایط زندگی من طوری بوده که گاهی تمام شرایط و عوامل و کلا زندگی،کاملا بر علیه و ضد من

 بوده!!(خوب این در زندگی یه دختر توی ایران که ضروری ترین ساپورت ممکن،یعنی ساپورت

خانواده اش رو نداشته،کاملا طبیعیه! وقتی خانواده حامی که هیچی،اصلی ترین وارد کنندگان

ضربه و آسیب هم باشند،دیگه از کی،چی،کجا میشه انتظار داشت؟؟؟؟)

 

ولی درست توی همین لحظه ها،با این که غم دنیا رو سینه ام بوده و دلم در حال سوختن،یه

لحظه توجه به سلامتی ام،به این که سالمم،پا دارم،دست دارم،می بینم،میشنوم،حرف

میزنم،استعداد دارم،امکانات مالی مستقل دارم،شخصیت اجتماعی دارم و ..از همه مهم تر خدا رو

دارم،باعث می شد که علیرغم همه اون مشکلات به قول مشاورم کشنده،احساس قدرت و

خوشبختی کنم و با سینه ستبر،به راهم ادامه بدم!!! خوب همه هم میدونید که من همیشه تنها

بودم و هستم! تنهای تنها!  بنابراین کسی نبوده که بخواد این افکار مثبت رو تو ذهنم تداعی کنه!

 یا کمک کنه! خودم بودم و خودم!!!

 

من در تمام طول مدت زندگی ام،بیشترین درد دل رو توی این وبلاگ کردم! تازه اونم با هزار

مصیبت!! همیشه ناراحت بودم و عذاب وجدان داشتم! که من نباید کسی دیگه رو به خاطر خودم

 ناراحت کنم!!!

کل اون چیزا هایی هم که گفتم،شاید ۱۰٪ هم از زندگی ام و آنچه بر من می گذره نبوده و نیست!!

 

گاهی،خیلی از مشکلات من،اونقدر شرم آوره،که حتی یاد آوریش توی ذهن خودم،عرق سرد به

تنم میاره!!! مثلا من نمی تونم دقیقا بگم که چطور مادرم،مثل شکنجه گر های دوره دیده

س**ا**و**ک   یا   ک***گ***ب   روسیه یا نازی های آلمان یا ...عمل می کنه!!! چون هم

 شرم آوره هم غیرقابل باور!!!

 

من همیشه راجع به شخصیت خونسرد و خود پرست پدرم گفتم و این که سال ها هیچ حمایتی از

من نکرد و حالا هم اجازه نمیده که به خاطر من،روح و جسم خودش آزرده بشه!!! حالا ببینید که

همین شخصیت،امشب  در برابر یکی از رفتار های مادرم نسبت به من،دقیقا ۳ ساعته که از

پشت میز فشرده برگه تصحیح کردن و سوال طرح کردن و برنامه های بخششون رو ریختن گذشته و

 نشسته رو کاناپه و داره فکر میکنه!!!!!!!!!!!(البته می دونم که نتیجه ای نداره!)

 

فکر کنم همین کافیه تا من هیچ توضیح دیگه ای ندم!!!!!! برای اون کسایی که شاید کل وبلاگ یا

سرگذشت منو (که البته خودم هم در بیان ناقصش مقصرم) نخونده و نمی دونستن و احیانا فکر

می کردن من شاید دارم سخت میگیرم و...(هر چند که هنوز برای خیلی ها  ممکنه مبهم باشه!!!

 چون همون طور که گفتم،من شرم دارم که بگم دقیقا چه بر من گذشته و می گذره!)

 

-------

الان،توی این برهه و وضعیت،تمام اون فشارها و خود خوری ها و دردها و تنهایی ها و تحمل ها و

صبوری ها و ...شده یه دختر ۲۵ ساله،که کمترین مشکلاتش اینه که  به شدت درد و خون ریزی

 گوارشی داره،و  همزمان برای بار n ام توی این ماه پ*ر*ی*و*د شده و ضمن سرما

خوردگی،گلوش هم عفونت کرده و امروز که برای انجام پروژه مطب یکی از پزشک های شیراز

بود،اون پزشک نا خودآگاه متوجه شد که عفونت گلوش از نوعیه که الان اخلاط خونی

 داره!!!!!!!!!!!!!(البته مهم نیست و با آزیترومایسین رفع میشه! معمولا علامتی هم نداره زیاد!! اذیت هم نمیکنه! فقط یه خورده شوکه می کنه! اونم تو وضعیت من!!!)

 

من نمی گم که به هر حال چرک یا عفونت تنفسی،یا سرما خوردگی یا زخم معده،یا نا منظمی

 عادت ماهیانه همه و همه غیر طبیعیه و درمان نداره و مثلا فقط برا من پیش اومده! نه! منتها چرا

 این جوری؟ چرا همش با هم؟؟ چرا این قدر حاد؟؟؟چرا باید اینقدر استرس ،ناخواسته،بدون این که

 من توش دخیل باشم،به من وارد بشه،تا سیستم دفاعی و ایمنیه منه پوست کلفت این قدر

ضعیف و آسیب پذیر شه؟!بعدشم چرا من؟؟؟ چرا همش من؟؟؟چرا یه دفعه؟؟؟

حالا اگه همه این ها هست،چرا این قدر فشار و شکنجه های روحی ؟! به طوری که واقعا نای

رسیدن به اینا رو نداشته باشم؟؟؟همه از مریضی می ترسن و وقتی پیش بیاد،همه ی اولویت

زندگیشون ،میشه درمان بیماری!!! ولی من این قدر مسایل دیگه ام حاد تر و بحرانی تر و بغرنج

تره،که منی با اون سابقه و هیستوری پوست کلفتی،نه می تونم دیگه حل که هیچی! لااقل یه

کم کمترش کنم،یا بهش بی توجه تر بشم! مثل سال های قبل!!! بالاخره هر کسی یه حد تحمل و

 ظرفیتی داره!! که مال من خیلی وقته پر شده! منتها به روم نمیاوردم!!!! اون وقت این 

مسایل،باعث شدند که علاوه بر این که این مشکلات جسمی بوجود بیان،این قدر سایه

 نحسشون رو روی زندگی ام بندازن که من حتی نتونم مشکلات جسمی بوجود اومدم رو حل

کنم!!!!

 

همه این ها رو که گفتم،اول برا خاطر اون پاراگراف اول این پست بود و دوم به خاطر این که اگه یه

روزی رفتم،آدرس این جا رو به شوهر آینده بدم تا بخونه و ببینه چه به روز من اومده، که احیانا

گاهی صدام رو بلند می کنم! یا امشب که ۱ دقیقه باهاش حرف میزنم اشک هام بی اختیار

 سرازیر می شن و شاید تمام خوشبختی ام تو اون لحظه اینه که اون باهام حرف بزنه و خیلی

مردونه آرومم کنه!!!! اما دریغ! که همین خوشبختی ناچیز و آرزوی ساده هم بر دل من می

مونه!!!!!

 

نمیدونم! شاید سرنوشت این گونه حکم رانده؟!!!!

 

 

 

* می دونم ! این روز ها شاید تلخم!! اگر احساس کنم که نباید،دیگه نمی نویسم.

 

**این شاید پاسخ پرسش خیلی ها بود،که چرا تا حالا برای درمان،با همه ترس و وحشتی که از این وضعیت(گوارشی) دارم،اقدام نکرده بودم!! البته من هیچ وقت درد سست نبودم! منتها،این مساله دیگه فرق میکنه!!)

 

***ببخشید!!

 

 

 

شنبه 22 دی ماه سال 1386

بعد اضافه شد:من به سبیل ها ی مردونه ام قسم خوردم که برای درمانم به حرف شوهر آینده گوش کنم و هر درمانی که گفت،در حین اینکه سرم پایینه و علوفه ام رو می خورم بگم چشم و بیشتر از اینم لنگ و لگد نندازم چون ظاهرا از فرط ناراحتی از بیماری من، دیگه حال عصب(!!)پیدا کرده بچه ام  و من دیگه نمی تونم کما فی السابق خیلی برم تو کار پاچه و اینا!!!!! چون انگاری برعکسه!! بعضی ها دارن میان تو کار پاچه و اینا!!!!!

فقط اومدم بگم و برم!!!!!!!!!!!!!

 

امروز بازم رفتم پیش آقای مشاور! وقتی از یه جاهایی از زندگیم پرسد،و من جوابش رو دادم،بعد از کمی سکوت ازش پرسیدم:خنده داره نه؟؟؟؟؟

گفت:نه! دردناکه!!!!!!!!!

...........................................

دوباره یه سوال هایی پرسید و من هم جواب دادم!(راجع به کل زندگیم) دوباره بعد از سکوت،پرسیدم نظرتون چیه راجع به من و زندگیم؟؟

گفت:واقعا می خوای از نظر و دیدگاه من بدونی؟؟ گفتم آره!

گفت:زیاد دلچسب نیست ها!

گفتم :عیب نداره!!
گفت: تو خیلی گناه داری!! خیلی!!! نباید این زندگی تو بود!!!!

..........................................................

دوباره بعد از یه سری تعریف کردن های من گفت:

باورم نمیشه کسی بعد از طی این روند زندگی،با این موقعیت و مقام فعلی،الان روبروی من نشسته باشه!!!!!!!!!

بازم گفت الان نمیدونم چی بگم! واقعا نمی دونم! باید هم وقت بدی! حداقل چند جلسه دیگه! منم دوباره وقت گرفتم!!

..........................................................

 

می دونید! آقای شیطان(که معرف حضور همتون هستن!!)،یه شخصیت غد و کله خرابه!!! بسیار

 عاشق تمجید شدنه! یعنی اگه یه نفر مثلا گردنش رو هم  تا نصفه هم بزنه،بعد ازش یه تعریف

بکنه،این سریع می بخشدش!!!  خودش رو به هر آب و آتیشی میزنه که ازش تمجید بشه!

خوب شخصیت خیلی معروف و نسبتا مهمی هم توی شهر داره و خیلی ها  بهش احتیاج هم

دارن،اصولا تمام ۲۴ ساعت د.س.ت.م.ا.ل دستشونه!!!!!!!!! وقتی این جوری می بینمش،یاد

شخصیت مهران مدیری تو سریال باغ مظفر میفتم که عروسش هی ازش تعریف می کرد و اونم

 هی از روی صندلی سر می خورد پایین!!!!!!

 

خوب قدرت نفوذی و اجرایی اش هم زیاده و الی آخر!!!

به گفته شاهدان عینی، خودش،خانواده اش و مادرش،تنها کسی که همیشه تو روش در اومد و

 نقدش کرد من بودم! جایی اگه واقعا حقش بود ازش تعریف کردم،بقیه موارد تو روش ایستادم!!

اصلا هم برام مهم نبود!!

اون موقع هایی که من و شوهر آینده باهاش کار میکردیم،وقتی بارها و بارها، می دیدم داره در

برابر انتقاد ها و حرف های من جبهه گیری های غیر منطقی می کنه و می خواد با داد و هوار

و خشونت، حرفها و استدلال های بی جاش رو  به کرسی بنشونه،یا وقتی می دیدم حالم از

خودش و کار هاش به هم می خوره،حتی اون زمان هایی که یک شیفت بودم،جلو چشماش

 کیفم رو می نداختم رو شونه ام و صندلی ام رو میذاشتم سر جاش و راست راست از در اتاق

 

 می اومدم بیرون!! و سلانه سلانه و با یه لبخند گشاد پهههههههن،می اومدم تو خیابون و به سمت مراکز خرید راهی

 میشدم!!!!!! اون وقت، به طور متوسط  بین ۵ تا ۱۵ دقیقه بعد ،منشی مرکز ،با راننده،جلو پام

ترمز میکردن!!!!!!!!! و این که خانم نهال! تو رو خدا برگرد که آقای شیطان گفته اگه شما رو

برنگردونیم هر ۲مون رو اخراج میکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد توی اون فاصله هم آقای شیطان زنگ زده بود کافی شاپ و برا من  شکلات و قهوه

سفارش داده بود!!!!!! وقتی با اخم و تخم میوموم تو اتاق،زود میگفت : ببین! اینا رو گفتم برا شما

 بیارن!! الان گرسنه اید قندتون پایینه،دوباره قهر میکنی میری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بعدم سریع شوهر

 آینده رو صدا میزد که بیاد پیش ما!!! چون اصولا آرامش اون،جو رو کاملا عوض میکرد!! و من و

شوهر آینده هم ته خوردنی ها رو در میاوردیم!!!!!!!!!!(البته شوهر آینده تمام مراحل در جریان بود و هر هر هم می خندید!!! مثلا  زنک میزد میگفت نهال الان منشی ها رو خواست! یا اینکه از کافی شاپ اومدن تو اتاقتون!!!! یا اینکه منشی اومده تو اتاق من میگه من چکار کنم؟؟؟؟؟)

جهت روشن شدن اذهان باید بگم که کار من اونجا  به گونه ای بود که یک ساعت غیبتم،ساعت

هامجموعه رو عقب مینداخت! نه مثل کار الانم که حتی میتونم در حین کار تدریس خصوصی آواز

کنم!!!!!! هر چند که این جا هم جانشین ندارم ولی یه بار کارم رو انجام میدم و تموم!!! یعنی سر و

 کله زدن هام در هفته نهایتا ۴ باره!!!البته من چون اون کار طاقت فرسا رو کردم این کارا به نظرم

نمیان!!! وگرنه همین جا هم اکثریت  همیشه در حال غر زدنند!!!!!!!!!!!

 

بعدم که اون کار تمام شد و مسایل مالی پیش اومد و اون ۱۲ میلیون منو به پول اون سال نداد و ....

این جا بود که کار به جاهای باریک کشید و ...

یه بار هم بهم گفت همه در برابر من تعظیمند،اونوقت من از پس یه جوجه(منو میگفت) بر نمیام!!!

قال توجه این که بچه بزرگ آقای شیطان ۳ سال از من بزرگتره و بچه آخرش چند ماه!!!!!! البته دم

 زنش هم گرم که اونم خوب شکلات پیچش میکنه!!!!

خوب،جنگ و ستیز های این چند وقته رو هم که همتون میدونید کم و بیش!! ماه هاست که حتی

هیچ ارتباط کلامی هم بینمون برقرار نشده! ۲ مرتبه هم تو خیابون دیدمش،بهش سلام هم

نکردم!! یک مرتبه هم یه اس ام اس تلگرافی کاری فوری  زد که جواب ندادم!!!شاخ و شونه

کشیدن هاش رو هم به تلافی همه اون سال ها براتون گفتم!

اونوقت بعد از تمام این بزن بزن ها،امروز مجبور شده

برا من مطلبی بفرسته(کاری)! یه نامه کوچیک گذاشته روش بدین مضمون:

 

سرکار خانم نهال فلانی!

با عرض سلام و ادب و احترام!

جسارتا،خواهشمند است،مثل همیشه،ما را مورد لطف و عنایات خود قرار داده،متن ارسالی را ،با قلم شیوا و نغز خویش بیارایید تا مانند همیشه،در لوای استعداد غریزی و هنر واژآرایی بی بدیل شما،این مقاله ما هم در نظر فلان جا مقبول افتد!!!!!! خواهشمندم این بار نیز بزرگواری نموده،مقاله ما را قبل از اظهار نظرتان ارسال نفرمایید!

پیشاپیش از همه الطاف شما،بی نهایت سپاسگزارم!!!!!

 

نظرتون الان دقیقا چیه اونوقت؟؟؟؟؟

************************************************

************************************************

************************************************

 

پ.ن:

من خودم هم این بار از وضعیت گوارشی ام  به شدت نگرانم!!! چون علاوه بر اون خون ریزی ،معده درد هم این بار قاطیشه!!! تصمیم دارم حتما پیگیری کنم!! می دونم که علائم خوبی نیست! اصلا! علاوه بر اون خودم ذاتا کم خون هستم! امروز دیگه  دستام رنگ گچ بودن! حال تکون خوردن هم نداشتم!!( تو آزمایش امروزم،هموگلوبینم ۷ بود!) گمونم دارم سرما هم می خورم! گلوم کیپ شده!!! کلا الان زندگی به این یه رنگی،آسمون به این قشنگی،اونوقت تو می خوای با من بجنگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

واسه ریزش مو هم،من که خودم حال و حوصله هیچ کاری ندارم،اما چند تا راه خوب رو حتما این جا می نویسم! مورد من،یه کوچولو فرق میکنه!!! البته فقط یه کوچولو ها!!! در حد یه حونریزی مختصر ـ وسیع ـ مفصل سیستم گوارشی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

ریحانه،یکی از دوست های خوب اینترنتی ماست،که من خیلی دوستش دارم! وبلاگ نداره البته! یه مریض مرگ مغزی داره که خیلی هم نگرانشه! من از همتون می خوام که برای اون مریض دعا کنید،تا هر آن چه به صلاحش هست رو خداوند  هر چه سریع تر مقدر کنه!!! از همتون التماس دعا دارم!!

 

موافقید که بحث درباره کالا و اجناس و ریزش مو و...منتقل کنیم به اون یکی وبلاگ؟؟؟(اولین وبلاگ از لیست دوستان)

جمعه 21 دی ماه سال 1386

*۲ نفر در استان فارس،به پرتاب از کوه محکوم شدند!!!!


پرتاب ازبلندی شیوه ای از اعدام در جمهوری اسلامی ایران است که شعبه دوم دادگاه کیفری

استان فارس درمورد دو اجرای آن حکم صادر کرده است. روزنامه قدس میگوید این احکام ازسوی

 دیوانعالی جمهوری اسلامی نیز تأئید شده است. دو محکومی که قرار است از بلندی پرتاب شوند

 «طیب» و «یزدان» نام دارند و رأی محکومیتشان برای انجام مقدمات اجرای حکم به شعبه اجرای

احکام دادسرای جنائی شیراز فرستاده شده است.


 

**خیلی غمگینم!!


 

***گمونم این روزا خودم دارم خودو رو چشم می زنم!!! داشتم پیش خودم می گفتم خدا رو شکر

 که دیگه خونریزی روده ام خوب شد!! حتما چیز خاصی نبوده!!! از ۵ شنبه شب دوباره شروع شد!!!

دیگه هم روم نمی شه برم پیش دکتر های قبلی! چون همشون نسبت به اقدام سربع به

تشخیص و درمان بهم هشدار داده بودند! و بعضی هاشون تهدید!!!

یا این که داشتم می گفتم خدا رو شکر! موهام نهایتا ۷۰-۱۶۰ تا در روز می ریزه! یک هفته است

آن چنان ریزش مویی پیدا کردم که خودم دارم می ترسم! اون روز مستخدم اداره اومده میگه خانم

 فلانی! حیف موهاتون که پره! یه فکری به حالش بکنید! وقتی میام اتاقتون رو تمییز کنم،تا روی

پرده کر کره های اتاقتون مو هست!!!!! تو اتاقم تو خونه ،با اینکه خیلی حضور فیزیکی هم

ندارم،فکر کنم به اندازه ۴ تا کله مو میشه جمع کرد!!  مثلا وقتی دست به یه قسمتی از سرم

میذارم،تمام موهای اون قسمت با هم میان پایین!!!!!!!


 

***اتاقم شده مثل ط.و.ی.ل.ه !!!!! ولی فقط می تونم ساعت ها بشینم و بهش نگاه کنم!

 همین!!! نمی تونم دست بهش بزنم!!!


 

****من همیشه از ابراز ناراحتی ام یش بقیه احساس بدی داشتم! چون دلم نمی خواد کسی  

رو ناراحت کنم(البته اگر اون کسی ناراحت بشه!) واسه همین شاید ننویسم! چون نمی تونم

خوب باشم! دلم می خواد! ولی شرایطم اجازه نمی ده! اون تئوری نباید اجازه بدیم تا مغلوب

 بشیم و اینا رو هم کم کم باید بندازم دور!!! چون الان ،عملا غیر از اینه!! این واسه کسی خوبه که

 اول راهه و هنوز وقت داره که تغییر بده! من همه این راه ها رو رفتم!


 

*****یک جلسه مشاوره رفتم! فقط من حرف زدم و اونم نهایتا گفت که موردت خیلی پیچیده

است! الان نمی دونم چی بگم باید به من زمان بدی!(یعنی من به آقای مشاور وقت بدم) برا

همین یک جلسه دیگه وقت گرفتم! البته این بار طولانی تر! محض خالی نبودن عریضه!ببینم چی

میشه! این آخرین راهی است که مونده و من نرفتم! اینم روی همش!!!

 


****** لطفا به آقایونی و یا خانم هایی که این جا رو می خونند توهین نشه!! خودم می دونم

بیمار شدم!!! ولی،یه حس بد بینی پیدا کردم! نسبت به همه مرد ها ! بدون استثنا ! اگه کسی از

دوست پسر یا نامزد و یا شوهرش برام تعریفی کنه،به شدت مطمئنم که عجب احمقیه!! و اون

 پسره همعجب قالتاق ـ شارلاتان ـاحمق ـ خنگ و خلیه!!!!!!عجب آدم بی مصرفی!!!!

 


*******  من این جا بس دلم تنگ است! و هر سازی که می بینم بد آهنگ است!!!


 

******** بس که سعی کردم رویاهای شیرین(ولی قابل عملی شدن)بسازم،و براشون تلاش

 کنم،ولی هیچ کدوم به واقعیت نپیوندن،دیگه حتی نمی تونم زیاد رویا بافی کنم!! همش واقعیت

ها جلو چشمام رژه میرن!

که اونم خدا رو شکر همه تلخ! گزنده! دردناک!


 

*********بس بود! نه؟؟

دوشنبه 17 دی ماه سال 1386

دارم به یکی از در پیت ترین   آهنگ هایی    که تو عمرم شنیدم،گوش میدم!!!! ولی قطعشم نمی کنم!!!! همین جوری!!!! صوبتیه؟؟؟؟؟!!

 اینم همین جوری داره میگه:

من برات بیس میزنم ،تا تو رو برقصونم،تو برام ناز می کنی،منم برات بیس میزنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تو، دنیای منی،آخر رقصیدنی،شعر آخر منی،فقط و فقط مال منی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

حوصله هم ندارم پاشم باهاش برقصم!!! فقط گاهی،همین جا،پشت سیستم،دستام،دچار یه چرخشی میشن!!!

نه ! واقعا  توی ترانه های ایرانی،فقط همین،فاطی فاطی فاطی فاطی جون فاطی،عدس و کلم قر

 و قاطی رو کم داشتیم!!! که اونم به سلامتی،به میمنت و مبارکی و میمونی نظام پر برکت،تو

همین آهنگه خونده شده!!!! حالا اگه لس آنجلس خونده شده بود،میگفتن ترانه های مبتذل

غربی!!!! ولی این آهنگه که این جا ساخته شده رو احتمالا میگن آهنگ ها و مفاخر ایران ا-س-ل-

م-ی!!

 

 

تازه توش خیلی از نشانه های تبرج رو هم داره  و جا داره برن امنیت اجتماعیشون رو ارتقا بدن!!!!ببینید:

دوباره مهمونیه، من چرا دعوت نشدم؟

نباید میومدم من چرا عاقل نشدم؟

صف دختر پسرا باز دوباره غوغا میکنه

فکر دیدن تو امشب دلمو می لرزونه

شلوار جینم و یک کت مشکی پوشیدم

به تموم بدنم عطر دی ان جیمو زدم

دوباره در خونتون بنز و بی ام و پارک شده

جای مهمون نمیشه، جای دی جی اومدم

 

 

واقعا چشممون،نه ببخشید چشمشون روشن!!! والا فکر کنم جلال همتی و عباس قادری و  یساری و ...اینا رو که ممنوع الورود کردن،خیلی سنگین تر از اینا میخونن!!!!!

این   آدرس متن کامل ترانه است!! فیض ببرید!! برای گوش دادن به ترانه هم ،خط اول روی کلمه «آهنگ» کلیک کنید!

 

******************************************

 

 به لطف آرام عزیزم وقت مشاوره دارم!  ۲ تا از دوست های خوبم هم قراره برن! بازم به لطف آرام عزیز!

 

دیگه نمی تونم! مرگ یه باز ،شیون هم یه بار! تکلیف زندگی من تا قبل از عید مشخص میشه! یا

این وری یا اون وری! باید خودم رو نجات بدم!!دارم از بین میرم! زندگیم همش داره توی ترس و لرز و

 اضطراب و تهدید و ارعاب و تنهایی وحشتناک و کشنده  می گذره!! دیگه نمی کشم! نمی تونم!

 

************************************

 

دختر جان! وقتی که با ایش و ویش میری طرف اون خانم پیر محجوب،که بر عکس اکثر این نوع

آدما،با خجالت و صد بار در خود شکستن، ازت خواسته ازش یکی از لیف هایی رو که خودش بافته

بخری،چرا دیگه با صد تا چشم و ابرو(!!) و قر و قمیش(!!)،بهش میگی: من که احتیاجی ندارم!!!

چون تو(!) احتیاج داری،میخوام ازت یه دونه بخرم!!!!!!!!!!!!! که اونم اشک هاش سرازیر بشه و

بگه :احتیاج دارم!

تو مطمئن باش! مطمئن باش چه تو ازش یه دونه بخری و چه نخری،بالاخره روزیش میرسه! چون

داره تلاش میکنه! به زعم خودش!!!

یکی از نشونی هاش هم اینه که الان تو خونه ما،و تو اتاق من،که دست بر قضا عددی هم توی

 این دنیای بزرگ خدا نیستم،۱۲ تا لیف هست!! تازه! وقتی شنید این قدر جنس و بافت لیف هاش

 خوبه که من می خوام عمده بخرم و بفرستم خارج(!!!!!!!!) ،فکر کنم برای اولین بار،توی اون روز از

 ته دلش لبخند زد!! و من سرشار شدم!! از زندگی!از عشق! از همه چیز!! ولی مطمئن باش تا

آخر عمرم،خودت، و اون عشوه شتری(!)،که برا اون مادر پیر اومدی رو یادم نمی ره!!!!!

 

 

 

 



 

 


 


 

 

 

جمعه 14 دی ماه سال 1386

نوشتم! خیلی زیاد!! ولی حذفشون کردم!!! حالم بهم می خورد ازشون!!!!

آوامین،غزال،رازقی و ساتین عزیزم!! هم ازتون عذر می خوام و هم بی نهایت ممنونم که خوندینش! یه کم دلم آروم گرفت!! خیلی وقت بود حرف نزده بودم!!! کامنت هاتون پیش خودمه!

خوشحالم که توی اون بحران،شما ها بودید!! این برا من خیلی موثر بود!!

 

   1      2    >>