بعدا نوشت:
به پزشک عالیقدر،جناب آقای دکتر مردای:
من چه طوری باید ازتون تشکر کنم؟؟؟؟؟؟؟ تشخیص اکثریت هم همون اولسر عمقی روده بود!!(همونطور که شما فرمودید) و چون احتمال اندک خطر پارگی روده(باز به همون علتی که گفتید) وجود داشت، اول نوبت Virtual Colonoscopy CT که فقط در تهران هم هست گرفتم!! و بعد کولونوسکوپی!!! در ضمن از کامننتون پرینت گرفتم تا از روز یک شنبه که درمانم رو شروع میکنم، حتما نکات و تشخیص هاتون رو به اطلاع پزشکانم برسونم و اعمال کنم. بازم ازلطف،محبت و راهنماییتون بی نهایت سپاسگزارم !
سلام
از همه همه همه همه همه تون خیلی خیلی ممنونم! خیلی زیاد!! خیلی خوشحالم که هستین!
این پست فقط برا ارائه یه گزارش کوچولو و ارزش قانونی نداره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
- جریان خون ریزی رو که به شوهر آینده گفتم،خیلی ناراحت شد و در واقع ترسید و ضمن این که
دو تا دارو تجویز کرد،وقت یه درمان تشخیصی که قابل تحمل تر از کولونوسکوپی هستش رو در
تهران برام گرفت!
دارو ها رو تهیه کردم و با رفتن به تهران هم موافقت!! تا چهارشنبه صبح!!! چهارشنبه صبح به طرز
وحشتناکی خون ریزی داشتم جوری که از ترس و وحشت و همین طور ضعف،بیرون در
دستشو...افتادم روی زمین!!!!!!
کل چهارشنبه رو حیرون بودم تا شب چهارشنبه و صبح پنج شنبه که باز خونریزی با وسعت و
حجم زیاد تکرار شد!!!! وقت من هم برای تهران البته به علت نبودن بلیط،طولانی بود!
پنج شنبه صبح،بعد از تکرار واقعه،سراسیمه به مطب یکی از پزشکان مراجعه کردم و اونم اصرار
روی اصرار که باید،باید،باید کولونوسکوپی بشی! با شوهر آینده هم تلفنی صحبت کرد و بهش
گفت! در ضمن گفت تو چرا این قدر طپش قلب داری؟؟؟ گفتم حس نمی کنم!!! گفت چرا رنگ تو
صورتت نیست؟؟؟گفتم متوجه نبودم!!! هموگلوبینم به ۶ رسیده!!!
الان جمعه هستش و فردا هم همه جا تعطیله! قاعدتا هیچ کار نمی تونم انجام بدم! با شوهر آینده
حرف نمی زنم!!! حوصله شو ندارم اصلا!!! این همه مشکلات منو به این وضع رسونده،اون وقت تا
گله میکنم که چرا،میگه تو همش داری با من دعوا میکنی!!!!همش اینا رو میگی!! هر بار که حرف
میزنیم!!!! گمونم توقع داره با این وضعی که پیش اومده،مرتب مراتب تشکر و عشق خودم رو به
اطلاعش برسونم!!!! ازش تشکر کنم که من الان به این جا رسیدم!!!! عذر بخوام که گله کردم و
اعصابشون ناراحت شد!!!!!!
چهارشنبه عصر(روزی که صبحش خون با حجم زیاد دیدم)،در حین اینکه از اون مساله شوکه
ام ، پ.ر.ی.د هم هستم،به طرز اسفناکی هم سرما خوردم،و در عین حال،حوصله و اعصاب خونه
رفتن رو ابدا ندارم علبرغم این که به استراحت نیاز شدید دارم،تو ماشین دارم زار زار اشک میریزم
و جریان رو میگم و میگم چرا؟ چرا باید این جوری شه؟؟؟ من که به تو هشدار داده بودم! که این
وضعزندگی برای من درست نیست!!! و هق هق هق گریه جوری که دل خودم به حال خودم می سوخت!!!
بعد جناب مستطاب،در حالی که خمیازه می کشه،خیلی شل و ول میگه گریه نکن عزیزم!!!!!!!!!!!!!!!!!
البته بابت مریضی ام نگرانه و استرس داره ولی خوب مسلما هیچی تقصیر اون نیست!!!!!!!!!!!!!
اصلا مقصر شرایط به وجود اومده اون نیست که!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تا گله میکردم یا میگفت کم خون شدی الان عصبی هستی یا همون هایی رو که بالا گفتم
تحوبلم میداد!!
دیگه حوصله شو ندارم!!! این بهترینش بود!!! وای به حال معمولی تر ها یا بدترینش!!!!!!
جمعه صبح هم با پدرم حرف میزدم!! از اون هم به جایی نمیرسم!!! از اون تیپ کسایی هست که
میگه هر اتفاق بدی تو خونه برات میفته،هر زندگی بد و لجنی که داری ،هر شیوه غیر طبیعی که
توش بزرگ شدی،نباید اصلا و ابدا روت تاثیر بذاره و ناراحتت کنه!!! اگه این جور باشه تو بدبختی!!!
بهش گفتم باشه ! قبول! به شرطی که شما هم بیای بشینی این جا،من و همه اهل خونه بهت
توهین کنیم و باهات بد رفتار کنیم،بعد همه فامیل و دوستات رو هم بر علیه ات بشورونیم شما
هم هیچی نگی!!! اگه اعتراض کنی بدبختی و دیوانه!!!(البته به گفته خودشون!-من اونقدرا ادب
دارم!!!!) پدرم از اونای هست که امکان نداره،زیر بار اشتباهات خودشون برن! به هیچ وجه!!!!
اعصاب خودشون رو هم که خرد نمیکنن!!! آخرش میگن میدونم مامانت این جوریه!! خوب چکارش
کنم؟؟؟؟؟
بهش میگم شما خودت تا یک سال پیش مامانم بودی!!! این یک سال اخیرم خودتو کشیدی کنار
صداتم در نمیاد !!!! این بدتره!! جرم شما سنگین تره که!!!!! اون این جوریه! شما که به قول خودت
نیستی،چرا یه مدیریت درست اعمال نکردی؟؟؟ مگه من چه گناهی کرده بودم؟؟؟ تمام وظایف
حیطه پدریتون فقط توی امر و نهی کردن به من و این که کجا میرم کجا میام،مسافرت نرم
و...خلاصه است!!!!!!
آخرش که حرفی نداشت،مثل همیشه سکوت کرد!!!! جریان روده ام رو هم گفتم!!!!! گفت وای
خوب چرا کلونوسکوپی نمیکنی؟؟؟؟ هر وقت وقت داشتی،تاریخش رو به من بگو تا باهات
بیام!!!!!!!!!!!
واقعا من موندم توی این همه ساپورت عاطفی و معنوی که همه جوره میشم چه کار کنم؟؟؟؟
می ترسم جنبه شو نداشته باشم لوس بشم!!!!!!!
به داداش ۱۸ ساله ام ،که تلپ ی اومده افتاده رو تخت کنارم میگم من اگه بمیرم تو ناراحت
میشی؟؟؟
میگه نه بابا!!!چرا الکی میترسی؟؟ سرطان روده اگه اولش باشه قابل درمانه!!! خودم تویه مقاله
خونده ام!!!! روده ات رو یه قسمتی ازش برمیدارن بعد هم شیمی درمانی میکنند خوب
میشی!!!!!!!!

فک کنم شانس آوردم مراحل جدا شدن روح از بدن و شب اول قبر و برزخ و دوزخ و اینا رو برام
تشریح نکرد!!!!!!
منشی دکتره هم که می خواست خیلی لطف کنه،میگه چیزی که نیست!!! سرطان روده که توی
این سن کمه!! اگر هم باشه،زود روده ات رو برمیدارن راحت میشی!!!!!!!!!!!!

دی روز به دوستم می گفتم هر چی که باشه،حتی اگه خوش خیم باشه و بی خطر،ناراحتی من
از اینه که هیچکس نیست یه لیوان آب بدون منت دست من بده!!! اگه نیاز به جراحی بود یا...
برا کلونوسکوپی هم حتما باید یکی دو نفر همراهت باشند! تا اگه تو بر اثر آمپول خواب رفته
بودی،بگیرنت بیارنت بیرون!!! نه دلم میخواد پدرم بیاد نه شوهر آینده نه برادرم و نه دوستم!!!!
کاش میشد هیچکی نیاد!!!!!!!! البته اینایی که گفتم و خیلی های دیگه با شعف دل و رضایت
میان،ولی دلم نمی خواد!! اصلا دوست ندارم!!!
پارسال این موقع ها عازم هند بودم! پونا ! می خواستم اون جا درس بخونم و حتی کسی رو پیدا
کرده بودم که سریع برام اقامت میگرفت و دیگه هم قصد ایران اومدن نداشتم!!! منتها پدرم که باید
در مرحله آخر میومدن محضر و ضمانت میدادند،گفتن نه! نرو! میری بر میگردی، ازدواجت دیر میشه
و... من این جا برات همه کار میکنم و ...
حالا امسال...توی این وضعیت....اگه رفتم بودم،الان همه چیز فرق میکرد!
**می دونم غلط نگارشی یا املایی دارم! ببخشید! اصلا تمرکز ندارم!
***یه سری لینک ها رو تو این تعطیلات اضافه میکنم(خیلی وقت بود می خواستم،اما نمیشد!). اونایی رو هم که از قلم انداختم لطفا خودتون بیایید بگید تا بذارم!
بعد اضافه شد:
پنج شنبه،بعد از ماه ها،یک فقره(!!) ملاقات حضوری هم با آقای شیطان داشتم که باید بعدا مفصل بنویسم!! همینو بگم که شده بود مثل این بچه هایی که اینقدر سرکوفت بهشون زدن تا سرخورده شدن!!!!
همکارم که جریان رو هم نمی دونست،وقتی شیطان رفت،گفت: نهال! گمونم این رفت یه راست خود کشی کنه این طور که تو باهاش برخورد کردی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خدایا ! به داده و نداده ات شکر!! من به همه چیز،که صلاح تو هم باشه راضی ام! فقط کمک کن که اول سلامتی ام رو مجدد به دست بیارم و بعد در تصمیمی که گرفتم راسخ باشم!!
.
.
.
.
به اونایی که الان تصمیم دارن بپرسند که تصمیم جدیدم چیه: از ایران میرم و دوباره شروع می کنم!!!
جای خاصی هم نمی رم! همین بغل گوشتون!!! هند!!من به خانواده ام، و اون کسی که به قول مشاورم به اشتباه،شوهر آینده خطابش کردم،یه کم زیادی فرصت دادم و اونا هم خیلی خوب امتحانشون رو پس دادند!! منم خیلی خوب جواب گرفتم!!! نوش جونم!!! دیگه کافیه! از این به بعد،یه زندگی جدید با آدم های جدید و لایق رو امتحان میکنم که توش با همه وجودم عشق بورزم و عشق بگیرم!! منتهای آرزوی من،بعد از پیشرفت و ترقی علمی ،این نوع زندگیه!! اگه این جا بمونم،مثل همون ۵۴۷۶۸۷۹ دفعه ای که تصمیم گرفتم،بازم دستم بسته است و نمی تونم!! این دیگه به خودم ثابت شد!!!
مفهومه؟؟؟؟؟
-برای ویولت خیلی خیلی خوشحالم!! اینقدر که ناراحتی خودم یادم میره!!! مهم نیست که جواب و نتیجه stem cell یا تزریق سلول های بنیادیش چی میشه!! مهم اینه که این کار رو انجام داد تا هم خیال خودش راحت بشه و همیشه چشم به راه درمان های جدید نمونه و هم این که راهگشایی باشه برای بقیه بیماران مبتلا به ام اس!
یک هفته بعد نوشت(!!!):
بچه ببخشید!! نمیدونم چرا از یک ساعت پیش،وقتی می خوام به کامنت های باقیمونده،پاسخ بدم،بلاگ اسکای ارور میده!!!! مجبور شدم بقیه رو همین جوری تایید کنم تا وقتی مشکل برطرف شد،دوباره بیام و ویرایش کنم! (بازم از همه اونایی که نشد به کامنت و در واقع محبتشون پاسخ بدم،معذرت!!!!!)



