مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 23 آذر ماه سال 1386

من دوباره به سلامتی  شیگلا گرفتم!!!! چشم آقای شیطان روشن!!

سه شنبه ظهر چون بی نهایت از صبحش کار داشتم و خیلی هم گرسنه بودم،زنگ زدم تا برام

چیزی که بیرون هیچ وقت بهش لب نمی زنم بعنی همبرگر آوردن!!! من اصولا بین فست فود ها

(البته اگه چی بشه که بخوام بخورم) یا پیتزا می خورم که چند بار توی فر می گرده و ریسک

آلودگیش کمه،یا کنتاکی و یا سوخاری!

 

ولی با توجه به این که این روزها اشتهام بی نهایت کمه و اون غذاهای بالا هم همگی حجمشون

زیاد بود و یخچال هم در دسترسم نبود،گفتم همون همبرگر آوردن!

 

عصرش هم از اون جایی که روز قبل ،طی یه اقدام انتحاری کفش های ورزش ام رو دور انداخته

بودم،بدو بدو دنبال کفش گشتم و چون گیرم نیومد،ماشین هم نیاورده بودم،کلاس ورزش هم

نتونستم برم،پیاده رفتم خونه در حالی که به شدت احساس سنگینی می کردم!

 

عصر و شب هم ای ی ی گذشت و زیاد خبری نبود!!! ولی چشمت روز بد نبینه!! از ساعت ۱۱ شب به بعد....

خودتون از اون لینکی که گذاشتم خودتون بخونید که چه بر سرم اومد!!!  فقط همینو بگم که مردم

و زنده شدم!!! فهمیدین که از کجا بوده؟؟ گوجه فرنگی داخل همبرگره!!! احمق بیشعور نشسته

بودتش!!!

 

-------------------------------

-------------------------------

شوهر آینده که نه گذاشته و نه برداشته(با عصبانیت وحشتناک) میگه:مردیکه احمق!! این گوجه

 فرنگی رو سر زمین سگ لیس زده بوده حتما!!!!!

 

من: !!! ببخشید من رفتم!!!!

 

شوهر آینده: کجا؟؟؟

 

من: دستشویی!!!!!!!

-----------------------------------------

-----------------------------------------

خلاصه!! ۴ شنبه صبح اول وقت که آژانس گرفتم رفتم بیمارستان ۴ تا آمپول زدم! زیر بار سرم هم نرفتم چون هر ۲۰ دقیقه یک بار نیاز مبرم به دستشویی داشتم!!!!!!!

 

ولی تا شب مردم!! البته خودم زیر بار نمیرفتم تا اون موقع که شیگلا باشه!!! نیستش که آخرین

 

مدرکم از هارواد بود !!!  شب  که دیگه داشتم واقعا پس میافتادم با سرشکستگی به تشخیص

 

اطبا(!!)گردن نهادم(!!) و  در عین حال که مدرکم رو دادم ببرن تو پارکینگ که به عنوان سرپوش

 

بذارنش رو فاضلاب که بالا زده بود،با خفت آنتی بیوتیک رو با اون وضع و با دوز بالا شروع کردم!

باورتون میشه ۴۵ دقیقه بعد از مصرفش خیلی فرق کرده بودم؟؟؟

 

نه این که فکر کنین خوب شده بودما !!! نه!! منتها یه ۱۵ دقیقه  دیرتر می تونستم مدارکم رو برای پناهندگی به دبلیو سی  ارائه کنم!!!!!

 

شب هم که حکیم(!) از پایتخت یه قرص دیگه طبابت فرمودن که هم حرکت روده رو که عین ارکستر

 فلامینکو از صبح در تقلا و جوش و خروش بود کم میکرد و هم یه کم راحت تر خوابم برد!!!

 

حالا چه جوری خوابم برد؟؟؟؟ اینجوری:

من( گوشی به دست توی تخت در حالیکه از شدت درد و نیاز به دستشویی و ا-س-ت-ف-ر-غ و جای آمپول های صبح و انقلاب ۵۷ و تورم اقتصادی و ... و ...و ... دارم اشک میریزم و سر شوهر آینده نق میزنم):  واااای !! خیلی حالم بده!!! آخه این چه دردی

بود؟؟؟؟حالا چکار کنم؟؟

 

شوهر آینده(در حالیکه صبحش ساعت ۴ با اس ام اس من مبنی بر اینکه حالم بده با ترس از خواب پریده بود و ساعت ۶ هم سر راند بود و از صبح هم هر نیم ساعت یک ساعت بین کارش هی به من زنگ میزد و اصرار رو اصرار که این شیگلاست و آنتی بیوتیک بخور و الا تمام روده ات رو می گیره و بدبخت  می شیم و ...): چیزی نیست قربونت

 برم! آنتی بیوتیک خوردی خوب میشی! آنتی بیوتیکه الان شیگلا رو تیکه تیکه میکنه !! ولی کاش

سرم زده بودی! میدونی چقدر از بدنت آب و پتاسیم رفته؟؟؟؟؟ حالا اشکال نداره !! فردا صبح اول یه

 آزمایش بده بعدم یه آمپول آنتی بیوتیک دیگه بزن و سرم هم بزن و شروع کن به آب گوجه فرنگی

نمک زده خوردن!!

 

من: واااااااااااااای چقدر میگی کاش سرم زده بودی !!! اونوقت کی میرفت دستشویی؟؟؟  من

آزمایش نمیدددددددددددددددددددددددددددددددددم ! بدم میااااااااااااااااد !

یه کار دیگه بگو!!!! من از ا-س-ت-ف-ر-اغ می ترسم!!!!!!! نههههههههههه!!!! اصلا همش تقصیره

توئه!!!!!که من ساندویچ بیرون خوردم!!! وای !!! ای خدا !! ای زمین !!! ای فلک!!!

 

شوهر آینده: بگیر بخواب عزیزم! بخواب که اگه آنتی بیوتیک شروع نکرده بودی بدبختمون

 

میکردی! بگیر بخواب! بخواب قربونت برم که کاش اون چند سال هم  تو گروه پزشکی کار نکرده

 

بودی و حالا با همون اطلاعاتی که داری اینقدر قد قد(!!) نمی کردی برام !!! بخواب عزیزم! بخواب

 

که من چکار کنم اینقدر تو لجبازی!!

 

من(در حال خواب تقریبا): راستی اون دختر همسایه مون بود که چند ماه پیش بله برونش

بود؟؟؟ کارتش رو آوردن هفته دیگه عروسیشه!!!

 

شوهر آینده:مبارکش باشه!! ایشالا روزی من!!!!!! و تو البته!!! بگیر بخواب عزیزم...چشماتو

ببند...به من گوش بده تا خوابت ببره!

 

من(خواب دیگه):همه رفتن سر خونه زندگیشون! جز من بدبخت!!!

 

شوهر آینده: بخواب عزیزم... تقصیره خود خرته بس که لجبازی! حالا هی بشین از ترک دیوار هم

 

 ایراد بگیر!! بگو اینجات کجه،اونجات راسته!!! منو هم دیوونه کردی! بخواب قربون سر لجباز و

 

شخصیت غالبت برم که من در برابرت نطقم هم در نمیاد!!!!

 

 

من(خواب خواب):فردا حالت رو میگیرم!  مرسی از تشخیصت حکیم!!

 

شوهر آینده: خواهش میکنم!!! من اگه یه روز تو حالم رو نگیری حیروون میمونم!! در ضمن

ویزیتتون یه کم زیاد شده!! البته پول مول نیستا!!! اقلام دیگه ست!! میدونی که؟؟

 

من:داره خوابم میبره...

 

شوهر آینده: آره!! ۶ ساله تا به این جاش(!!) میرسه تو خوابت میبره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

من:اگه پسر خوبی باشی جبران میشود!! البته در آینده !!!!

 

شوهر آینده: آره جون خودت!!!!!! بیگیر بخواب!!!

 

-----------------------------------------------

----------------------------------------------

وای!!!!  الان بعد ۴۸ ساعت که فقط یه کم آب میوه خوردم،یه دونه سیب زمینی آب پز کوچیک خوردم،همین جوری دارم تقاص پس میدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خیلی بیماری بدیه!!! تورو خدا حواستون باشه! به خصوص به غذاهای بیرون! مخصوصا سالاد و اینا....دیگه از سوزش و زخم و خونریزیش و ... هیچی نگم به تره!!!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه چند صحنه از مکالمات من و خانواده خوبم حین مریضی:

نیمه شب سه شنبه،در حالیکه خیلی زیاد گلاب به روتون بالا آوردم و الان اومدم تو حمام تا سر و صورتم رو بشورم-حمام هم چسبیده به اتاق خواب مامان بابام:

پدرم در حالیکه از صدای دوش آب بیدار شده: نهال چی شده؟؟؟

من با هق هق در حالیکه همه تنم داره میلرزه و رو پام نمیتونم باایستم:.....شده!!! همه

 

دستشویی کثیف شده بود،شستمش! فقط دمپایی کثیقه! اگه میخواید برید دستشویی اون

 

دمپایی رو نپوشید!( قابل توجه اینکه من هیچوقت تو خونه کار نمیکنم-میدونید که چرا- ولی

 

اونشب توی اون حال این کارو کردم-حالا هم هی تند تند دارم میگم دمپایی کثیفه که پدرم پاشون

 

 کثیف نشه!!!!!!!!!)

 

-مامانم که خیلی خیلی وسواسیه و مکالمه ما رو هم شنیده ،بدو بدو از تو اتاق میاد بیرون و من در این فکرم که ببین!! بالاخرا مادره!! دیده من مریض  شدم  چه طوری دوید!!!نگران شده!!

مامانم(به پدرم):صبر کن یه دمپایی دیگه بیارم برات!!!!!!

-و بعد از تعویض دمپایی کذایی یه راست میره توی اتاقشون!!!!!!بدون هیچ حرفی!!!

پدرم(در حالیکه از دستشویی اومدن بیرون): اشکال نداره!!! خوب شد بالا آوردی!! دیگه راحت می شی!!!

-و بعد اونم به اتاقشون رفت!!!!!

 

فردا صبح ساعت ۶: پدرم امروز دانشگاه یه شهر دیگه هستن و ساعت ۶ در حالیکه من با حال نذار توی دبلیو سی هستم راننده میاد دنبالشون و میرن!! منم میبینم حالم خیلی بده و ساعت ۷ در حالیکه یه بند دارم هق هق میکنم و با یه وضعیت بد آژانس میگیرم و میرم بیمارستان!!!

در حال برگشتن از بیمارستان توی آژانس موبالم زنگ میخوره! مامانم!

-نهال کجایی؟؟

من:گفتم بهش...

-میخوای بیام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من(در حال بی صدا اشک ریختن):کجا؟؟ تو آژانس؟؟؟؟

-ببین! برا خودت آب میوه موز و ... و... و.... بخر!!

من:خداحافظ!

ساعت ۱۰:۲۵ صبح همون روز  در حالیکه من بازم با وضعیت بد تو ...هستم و مامانم ساعت ۱۰:۳۰ با خواهرش قرار داره و لباسش رو هم پوشیده و در خونه هم بازه و بیرون در ایستاده و سرش رو آورده تو خونه(آخه دستشویی کنار در ورودی خونه است!):

-نهال میخوای(!) باایستم برات کته درست کنم با ماست بخوری!!!!!!!!

من(از اون تو): نه!! برو!

-پس حتما آب میوه هایی که خریدی بخور!

من:حتما...

ساعت ۱۱،من خوابم که میبینم شماره پدرم رو گوشیم افتاده:

من:سلام بابا!

-سلام-چه طوری؟؟بهتری؟؟

من:آره ! ممنونم! شما خوبید؟؟

-دکتر رفتی؟؟چی گفت؟

من:براشون تعریف میکنم...

-خیلی خوب! استراحت کن! به مامانت هم بگو الان برات کته درست کنه با ماست بخور!!! حتما حتما حتما بهش بگیا!

من(در حالیکه بهشون  نمیگم من ۲قلپ آب هم که میخورم تاوان پس میدم چه رسد به کته! و بقیه مسائل توی خونه!!!-چون فایده ای نداره!!):  چشم! میگم! حتما!!مواظب خودتون باشید!

 

۵شنبه،در حالیکه من بی حال توی آفتاب سالن پذیرایی افتادم و پدرم هم استثنائا ۲ ساعتی خونه است:

مامانم: اگه نهال عروسی دختر همسایه نیاد همه هی میپرسن ازمون!!!

-حالا من این دختر رو ۲ بار هم ندیدم!!!!!!!!!!!!!

مامانم:عروسی نهال،باید مربی یوگای من،کمک مربی مون،اون دوستم که ۷ سال پیش توی

کلاس های مدیتیشن باهاشون آشنا شدم،همسایه طبقه اولیمون چون با شوهر دختر عمه اش

نسبت داره، نه اصلا تمام همسایه های این ساختمون ،همسایه های خونه قبلیمون،اون دوستم

که همکلاسیم بوده و ...و ...و...و...رو هم دعوت کنیم(علاوه بر فامیل۴۰۰ نفری مون!!!)

 

داداشم:خوبه ها!!! شما هم تمام کسایی که باید دعوتشون می کردین و تنبلیتون شده دعوت

کنید تو عروسی نهال!!! همه کسایی که از اول زندگیتون بهتون گفتن سلام رو هم دعوت کنید!!

 

من:من اصلا عروسی نمیگیرم! در ضمن! شماها هم عروسی پسرتون از این ولخرجی ها کنید!!

 

مامانم: مگه تو بیوه زنی و شوهر قبلیت مرده که نخوای عروسی بگیری یا عروسی کم هزینه(!!)بگیری؟؟؟؟؟

من:همین که گفتم...(و رفتم تو اتاقم چون واقعا از موندن و استراحت کردن تو خونه حالم جا اومده

بود به انداه کافی!! و میدونم که بحث با اینا فایده نداره و آخر اونقدر آبروی منو همه جا میبرن که

مجبور بشم کاری رو که میخوان بکنم!!

 

 ۱ ساعت بعدش دختر خاله ۱۳۰ کیلویی و خاله زنکم  که بارها با سو استفاده از اخلاق مامان بابام برام شر درست کرده-پشت تلفن با مامانم:

-آره خاله !! عروسی ...بود(خواستگاری که من ۵ سال قبل جوابش کرده بودم!) بعد من ۱۲ کیلو

هم لاغر کردم!!!  عروس هم خیلی خوشگل بود! حالا عروسی بعضی ها که اسمشون رو میترسم

 ببرم(!!!!)۴۰ کیلو لاغر میشم!!!

مامانم: ها ها ها ها !!!!

بعد از قطع تلفن به بابام: مریم میگفت :برا عروسی«بعضی ها که میترسم اسمشون رو ببرم »

لاغر میشم! مثل تو که پشت تلفن به داداشت گفتی چون به خاطر ماشین نهال مجبورم ماشینم

رو بیرون پارک کنم،فعلا ماشین جدید نمیخرم،تا هر وقت بعضی ها که اسمشون رو نمیارم(!!)

ازدواج کردن ،بعد ماشینم رو عوض میکنم!!!!!! ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها

ها ها...

 

پ.ن:

 

۱- بازم میگم! الهی همه خانواده ام همیشه سلامت و تندرست و شاد و موفق باشن! الهی غم ندونن چیه! الهی ۱۲۰ سال با سربلندی زندگی کنن! ولی من برم!! من از پیششون برم! نه با قهر و ناراحتی! ولی برم! ما اصلا مثل هم نیستیم!

 

۲-الهی شماها هیچوقت هیچ مریضی از جمله شیگلا نگیرید!! الهی همیشه سلامت باشید!

 

۳-خوب من بسیار مشعوفم که برنامه ریزی های پست قبلم به شیگلا و دستشو...و بیمارستان ختم شد!! نمیدونم اگه برنامه ریخته بودم برم فضا چی می شد؟؟؟؟؟ از کجا سر در میاوردم؟!!

 

۴-خدایا ببخش اگه گاهی غر زدم! به نادانی و حماقتم ببخش! قدر نعماتی که اینقدر راحت بهم دادی رو خوب میفهمم...

 

۵-نذر کردم اگه وضعیتم درست شد و رفتم سر خونه زندگی خودم،یه جشن مولودی درست و حسابی و شاد و بزن و بکوب بگیرم!! دعاش به خاطر سپاسگزاری از خدا،بزن و بکوبش هم به خاطر ابراز خوشحالی...

 

 

 

 

 

 

 

 

سه شنبه 20 آذر ماه سال 1386

 هشدار ۲۰۰۸:از الان بگم که گفته باشم!!! این یه پست سراسر فحشه به این روزگاه نالوتی(!!) بی مرامه غدار(؟)قدار(؟) پس توش هیچگونه عفت کلامی به کار نرفته!! فقط گفتم که گفته باشم!!!

 

اصلا ببخشیدا !! تف(!!) تو این زندگی و فک و فامیل و خانواده پرمدعا  و همکار و کار و عابر پیاده

نفهم و راننده بی پدر مادر و سردار ر-ا-د-ا-ن و پرزیدنت احمق و زندگی مشترک و دختر به دنیا

اومدن توی این مملکت و روح انگیز لجن(یه روزی راجع بهش میگم!!) و آقای شیطان کثیف و

استعداد چاقی و خواستگار های سمج و فشار وحشتناک کاری سه شنبه ها و بوی عرق فجیع

بعضی ها دیروز و امروز توی سالن ورزش و پ-ر-ی-و-د های طولانی و کابوس های هر شب و درس

 های نخونده و زبان در حال فراموشی و... هر کوفت و زهر مار دیگه ای که عین خوره افتادن توی وجود من و دارن ریز ریز منو می جوند!!!!!!

 

اصلا همشون برن به درک!! به جهنم!!

 

میخوام از فردا بیفتم دنبال این کارا:

۱-فرنچ کردن ناخن هام.

۲-رسیدگی به پوستم و موهام.

۳-خریدن کیف و کفش و یه عاااااااااالمه لباس ورزشی!

۴-خریدن هر کتاب دیگه ای از اسماعیل فصیح که ندارم!

۵-پالیش کردن ۴-۳ تا خطی که روی ماشینمه!

۶-دزدگیر تصویری واسه ماشین!

۷-کارواش واسه ماشین!

 

۸-رفتن پیش بچه های پرورشگاه که  دلم براشون خیلی تنگ شده! و بوییدن و بلعیدن عطر

معصومیتشون که به غایت مستم میکنه! دلم میخواد خودم دایپرهاشون رو عوض کنم و بهشون

شیر بدم و لباساشون رو تنشون کنم!! حتی حاضرم این بار خودم حمامشون کنم!

یه عااالمه سی دی کارتون شاد هم براشون رایت کردم که میبرم! بعلاوه یه دستگاه خوشبو کننده هوا!!

 این مسوول عوضیشون سر یه ساعت به همشون آب میده،عوضشون میکنه،شیر میده!! حتی اگه یکیشون از گرسنگی له له بزنه بین روز!  یا پاهاش له شده باشه!  یا تشنه باشه!

 

۹-کلاس رقص هم بالاخره دارم پیدا میکنم!

 

۱۰-میرم دنبال یکی از فعالیت های هنری ام رو که سالهاست رها شدن میگیرم! یا خطاطی،یا نقاشی و یا موسیقی!

 

۱۱-میرم سینما و هر چی فیلم رو پرده ست رو میبنم!

 

۱۲-میرم تو یکی از این کلاس های پیام نور ثبت نام میکنم و بازم شروع به درس خوندن میکنم! اعصابم هم که راااااااااحت!!!!! حتما موفق میشم!! ریسک مردودیش در مورد من صفره صفره جون عمه ام!!!

 

۱۳-میرم میمیرم!!!!!!!!

 

۱۴-میرم ببینم کتاب شوهر آهو خانم و کتاب های ارزش دار از این قبیلم دست کدوم بی فرهنگ خنگیه که سالهاست تو کتاب خونه ام نیست؟!!!!!!!!!!!

 

۱۵حتما چلو کباب میخورم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

۱۶-از فردا یه رژلب پررنگ تر میزنم!!! خط چشم هم دوباره میکشم! ریمل هم میزنم!!! گور پدر مژه هایی که آخر شب گل گل میریزه پایین!!!!شب هم که در خدمت کلانتری خلیلی خواهم بود!!! یا مفاسد!!! یا قبرستون!!!

 

۱۷-حتما صبح ها مثل بچه آدم صبحانه میخورم ظهرها هم ناهار!!!!!!

 

۱۸-اصلا اصلا اصلا اصلا اصلا اصلا اصلا اصل اصلا اصلا اصلا هم دلم برای خانواده ام نمیسوزه!!!

پدرم هم هیچ دلیلی نداره مثلا از اینکه رفته یه کاسه ماست خریده،عوض بقیه که یه ریز سرش

غر میزنن،من هی ازش تشکر کنم و از مزه و طعم ماست تعریف کنم که غرورش رو ببرم بالا و به خودش و خریدش ارزش بدم !!!

 اون ابدا آدم احساسی نیست!! به هیچ وجه!! در نهایت هم محکومت میکنه! و همون هایی رو که

 یه ریز سر خودش و خرید هاش غر زدن رو تقدیر!!!! پس از این به بعد من فقط سکوت!!!!!!!!!!!!!!!!

داداشم هم که لنگهههههههه پدرمه!! بقیه رو هم که ....

 

19-از این به بعد تو محل کارم نه از کسی به خاطر کاری که وظیفه اش بوده و انجام داده تشکر میکنم و نه با کسی قاطی میشم!!

 

20-اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه  !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

_____________________________________

_____________________________________

*لعنت ت ت ت ت ت ت بر من با این اطرافیانی که دارم!!!!!!! آخه چرا؟؟؟ چرا؟؟چرا؟؟؟؟؟ چقدرررر به قول این روانشناس ها هی دیدم رو به آدم ها ی دور و برم عوض کنم و هی بگم سلاااام بر خورشید و ماه و ستاره و کوفت و زهر مار و گل و بلبل و سبزه و چمن و مگس و درد بی دوا !!!!!  اون وقت بازم اونا همونی باشن که بودن !!  بدتر هم بشن !!!!

 

*اون مهندس عمران بود که تویه ۲ تا پست پایین گفتم؟؟؟ دیگه داره خفه ام میکنه!!!! اینم چند تا از اس ام اس هاشه:(البته مفهوم بعضی هاشو میخوام توی یه برنامه ای آخر شب ها یا صبح ها کله سحر به اسم مثلا ۱+۹۰ به کارشناسی بذارم!!!!!)

-چه آرزوی محالیست زیستن با تو...مر   همی(همینطوری جدا نوشته)بگذارند یک سخن با تو! عزیزم!!!!!

-شب که میرسد از کناره ها،گریه میکنم با ستاره ها!!!

-من از کجا سر راه تو آمدم نگاه.چه کرد با دل من آن نگاه شیرینا !!!! تو دور دست امیدی و پای من خسته است،چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است!!!!!!!!!!

(البته این یکی نیازی به تفسیر کارشناسی نداره چون بر مبنای بیت آخر،شاعر احتمالا مدت زمان زیادی توی ترافیک گیر کردی بوده بعد در همون حین شعرش اومده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)

-تو کیستی که من اینگونه به تو بیتابم  شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم!!!!!

(این  هم نیاز به کارشناسی نداره زیاد چون بر مبنای ۲ کلمه اول،شاعر خیلی تحت تاثیر شخصیت دوم توی سریال عمدتا مزخرف چارخونه بوده!!!)

-سلام!   (اینم اس ام اس بود!! اینایی که اینجا میارم همش از ظهر تاحالا فرستاده شده!! یعنی داغ داغ از مخ شاعر تراویده(!!!) اومده تو گوشی من!!!

این دیشب بصف شب بود:I NEVER FORGET YOU(NAHAL)YOU ARE IN MY MIND. دقیقا با همین نگارش و املا و انشا!

-میتونم بهتون زنگ بزنم؟؟؟ تمنا میکنم!!!

-تا توانی دلی بدست آور که دل شکستن هنر نمیباشد . کوچک شما:...(اسمش)

-دیگه بسه!!!!

 

 

 

دوشنبه 19 آذر ماه سال 1386

چکیده و اهم نظرات پست پایین،که شماها زحمت کشیده بودین(مثل همیشه)،از طرف خودم،به شوهر آینده منتقل شد!!

 

همه رو قبول کرد!! به علاوه یه اظهار شرمساری شدید!!!! و قول به جبران ۱۰۰٪ !  یه  فرصت کوچولو  داره که همش جبران شه!

 

میدونم که الان دارین به ضعف من دل می سوزونید! ولی به من حق بدین! یه بچه گنجشک رو هم ۶ سال با خودت داشته باشی،بهش انس میگیری!! 

خیلی سخته جدایی ! به خصوص وقتی طرف یه سری خصوصیات خوب هم داشته باشه! وقتی بفهمدت! وقتی واقعا دوست داشته باشه!

 میدونید! شاید من از بیان خیلی چیزا قاصرم! شوهر آینده از اون مردایی هست که در همه حال داره قربون صدقه ات میره و بهت ابراز علاقه میکنه!! یعنی هیچ ابایی نداره! حتی وقتی جوابی نشنوه!

ولی این واسه من کافی نیست!! این تنها کافی نیست!!

نمیدونم چه جوری بگم!! یعنی من این جا اونقدری که ازش شکایت کردم ،تعریف نکردم!!

اصلا هم کاری به مقام و موقعیتش ندارم!! چون با عرض شرمندگی  باید بگم من اعتقاد دارم که مقام و موقعیت بالا هیچ وقت دلیلی بر خوب بودن یه انسان نیست!!

 

ولی شوهر آینده اونقدر خوب هست که من تاحالا موندم!! با همه این سختی ها!!

 من خیلی اشتباه کردم!! خیالش رو از طرف خودم راحت کردم! از همه خواسته های طبیعی خودم گذشتم! اعتراض نکردم! خودم رو ندیدم! وشاید همین ها باعث شد اونم یه کم دیرتر به خودش بیاد! اون حس مسوولیت پذیری شدید و تعهدی که الان یه مدته(مثلا یک سال) پیدا کرده، اگه زود تر به وجود میومد خیلی خیلی موثر تر بود!

 

حرفی که امشب بهش زدم این بود: من میدونم و ایمان دارم که تو خیلی خوبی!! خیلی

خصوصیات خوب داری! خیلی خیلی پاکی! منو واقعا دوست داری! منم همشو دوست دارم و

میپرستم! منتها،این همه خوبی که من تا به حال به پاش صبر کردم،تاحالا باعث شده که من ۶

سال از زندگیم به بدترین شکلی بگذره! من خیلی چیزا رو از دست دادم!! و الان دارم از دست

میدم!! اگه حتی بخوام بگم که گذشته هم دیگه گذشته، حالم و زمان فعلی ام داره خیلی بد

میگذره و من زجر میکشم! بیشتر از اینم خودت میدونی که دیگه ظرفیت ندارم!! پس من دیگه

نمی تونم و نمی خوام که صرفا اون خوبی ها رو ببینم!! الان فقط یه فرصت کوچولو میتونم بهت بدم تا نواقص و نقائص رو که باعث عذاب و سختی من شده جبران کنی!!

این فرصت رو هم علیرغم شرایط نامطلوب کنونی،فقط به این دلیل بهت میدم که تو واقعا آدم

مشکل داری نیستی!! حسن هات به خوبی هات واقعا برتری دارن و می چربند! اون ایراد یا ایراد

هایی هم که من روش دست گذاشتم،درسته که واقعا ناچیزه و از نظر بعضی هم کلا خنده

داره،ولی این حق طبیعی منه که با وجود این همه سختی که کشیدم،ازت یه توقعات کوچولویی هم داشته باشم!

 

ولی بهش کاملا فهموندم که به خاطر گذشته و زمان های از دست رفته و نیاز های طبیعی سرکوب شده ازش واقعا دلخورم!! دست کم  فعلا!!!

به هر حال،به حرمت این ۶ سال،به حرمت همه خوبی هاش،به حرمت این همه علاقه اش به من،به حرمت علاقه خودم بهش و به حرمت خیلی چیزای دیگه،یه فرصت کوچولو،آخرین فرصت ممکن، هم بهش دادم و برای آخرین بار منتظرم...

یکشنبه 18 آذر ماه سال 1386

از الان بگم این پست،تراوشات یه ذهن بی نهایت مغشوشه! پس آنچه که مسلمه،ازش یه متن ادبی در نخواهد اومد!!!!!!

 

۱-نمی دونم چرا لال مونی گرفتم! اصلا حرفم نمیاد!!

 

۲-یکی بیاد به این زن طبقه اولیه ما بگه تو رو خدا اینقدر هر هر نکن!! حالم به هم خورد!!!

 

شب ها هم برید تو اتاقتون(نه توی سالن)بخوابید!! یه کم هم آروم تر!!! نمی شه برید توی اتاقتون صحنه های آخر شبتون رو یه کم آروم تر اجرا کنید؟؟؟؟ حالم از اون مساله تون هم بهم خورد!!!

 

۳-همش حس میکنم یه وزنه ۱۰۰ کیلویی روی سینه ام هست!!

 

۴-یکی بیاد منو بگیره تا نرم این آقای شیطان رو ریز ریز کنم!!!! پر رو!! پوست کلفت!! ک ث ا ف ت!!!!!! بی شرف!! بی همه چیز!! لجن!! نکبت!! گاو!! الاغ!!

 

۵-روزهام شدن:بیدار شدن با اکراه، از شوک خواب مزخرف شب قبل در اومدن با بدبختی، دور خودم چرخیدن، کتاب های اسماعیل فصیح رو از تو تختم بیرون آوردن و قرار دادنش توی کیفم، رانندگی در حال مسخی!، دیدن قیافه هایی که فقط یه نگاه بهشون کافیه تا از اوج شادی به افسردگی مطلق برسی، رسیدن نیش های آقای شیطان به هر نحوی، اسماعیل فصیح، معطلی عصرها ! چون مثل همیشه از بچگی تاحالا دلم نمی خواد برم تو خونه ای که آرامش ندارم، خیابون های تکراری، خونه بالاخره،  اسماعیل فصیح، خواب، کابوس و...

 

۶-من چطور باید به یه مهندس عمران،که تک فرزند هست،لوس هم هست،پیله و کنه هم هست همین طور به یه متخصص مغز و اعصاب که صد فرسخ از من دوره،خودشم دست بر قضا پیشکسوت دیوونه های عالمه، بفهمونم من از ریختشون حالم بهم می خوره؟؟

 

۷-کیلومتر ها با شوهر آینده فاصله دارم !  توی ۳ سال اخیر فقط ۳ بار دیدمش! از تابستون تاحالا هم که ندیدمش!! من تاحالا برام پیش نیومده دست یکی رو بگیرم باهاش برم پیاده روی،رستوران،خرید،سینما یا....

تاحالا نشده منتظر اس ام اس های هیجان انگیز کسی  باشم!!!

نشده واسه دیدن کسی دلم بلرزه!! واسه قرار های ملاقات یواشکی!

اول آشناییمون هم به خاطر شرایط (!!)، همش توی مخفی کاری گذشت!!! تاحالا نشده کسی بهم تلفن کنه بگه الان کجایی؟؟ ناهار خوردی؟ مریض بودی به تر شدی؟؟؟ دلت نگرفته؟؟ دلت هم صحبت نمی خواد؟؟ روزت چطور گذشت؟؟

 شوهر آینده خوبه ! خیلی خوبه!! ولی اونم طفلک زندگیش روی یه روالی افتاد که وضع بد تر، این جوری شد!!

من ۲۱ سالم بود باهاش آشنا شدم!

 خودش دیده و میدونه!! همیشه دور و برم یه عده بودن و هستن که فقط کافیه من لب وا کنم!! با مثلا بگم رو پیشنهادتون فکر میکنم!! فکر نکنید که الان دارم همین جوری به خودم صد آفرین دخترم میدم!! نه!!

ولی من از ۲۱ سالگی با همه این کمبود ها ساختم و دورو بری هام رو هرچند هم بزرگ،ندیدم،به امید اینکه یه روز همه چیز جبران میشه!! همه چیز حل میشه!!

 من دیشب از این که به آقای« ف» جواب رد دادم ، برای اولین بار دلم لرزید!! به شوهر آینده هم گفتم!

اول از خودم بدم اومد و فکر کردم قیافه دلنشین و اخلاق مطیعش،شاید دلم رو برده!!! و از خودم بدم اومد!!چون من این جوری نبوده و نیستم!!

 بعد دیدم نه!!  تمام این کمبود ها دارن سر باز میکنن! بعد از ۶ سال!! بالاخره یه جایی،یه وقتی،یه جوری،فریاد احساسات فرو خورده و غلیانات روحی همیشه مهار شده، در میاد!!

شما بگید! قدم زدن با اونی که دوستش داری،یا دیدنش لااقل سالی یک بار (!! )خیلی توقع زیادیه؟؟ من خیلی متوقعم؟؟؟ من خیلی پستم که اینا رو میگم؟؟؟

شوهر آینده یه مدته،البته با خودکشی به معنای واقعیه کلمه من،یه جورایی متوجه این مسایل شده!!

 مثلا متوجه شده خوب این خیلی بده که یه دختر ۲۵ ساله رو،۶سال، توی یه شهر دیگه متعهد به خودت کنی،بعد ۲ هفته ۲ هفته بهش تلفن(!!) هم نزنی و بعد خیلی خیلی طلبکار بگی خوب خیلیییییییی گرفتار بودم!!!

 واسه همینه که الان ۱ هفته است که هر روز زنگ میزنه! (وای من چه آدم متوقعی بودم که تلفنی حرف  زدن هم برام عقده شده بود!!!!!!) یا روزی چند بار البته کوتاه!!! چون همون موقع مثلا داره لباس میپوشه بره اتاق عمل یا مریض ها دارن در رو میشکنن یا داره بدو  بدو میره بیمارستان چهارم یا پنجم!!!! وعملا وقت درست و حسابی حرف زدن نداره!! 

همش هم میگه من اشتباه کردم اون موقع تا حالا !!

با همه این تفاسیر،این زنگ زدن هاش یا اس ام اس های چند روز اخیرش، اصلا به دلم نمی شینه!! به نظرم خیلی تصنعی میاد!! دلم یه چیز خود جوش می خواد!! یه چیز بکر!!

شاید واسه همین بود که فکر کردم شاید آقای ف ....فقط برام نکته مبهمش اینجا  بود که نظیر آقای ف زیاد بودن و هستن!!! چرا این حالا؟؟ که بعد فهمیدم اینقدر معصومانه و بکر و مظلومانه شروع کرد(بر خلاف همه!) که من فکر کردم حالا چه خبره!!

به هر حال من در یه مکالمه ۵  دقیقه ای جواب منفی رو خیلی رسمی،مثل بقیه خواستگار ها بهش دادم!! و شوهر آینده هم داشت می شنید!! الان هم که می دونم چه مرگم بود دیگه هیچ حسی بهش ندارم! من خودم رو گول نمیزنم!! خیلی نشستم فکر کردم!! دیدم واقعا نه!! فقط دیگه لبریز بودم! پر بودم!

دلم هیجان عشق میخواد !!

بازم میگم! شوهر آینده بی نهایت خوبه!! می دونم که شاید هیچوقت کسی منو اینقدر درک نکنه!! منظورم «نهال» هست!! شوهر آینده کاملن می دونه و می فهمه که «نهال» کیه و چیه!!!!

خودشم بی حد پاکه!! اونقدر که گاهی خودم خجالت می کشم!!!

سالمه!!! میفهمه!! انسانه!! مهربونه!! آرومه!! مطیعه!!احساسیه،موقره،متینه،بسیار آگاه و داناست!! با این حال بسیار افتاده ست!!

عااشقه منه!! در برابر فریاد ها و توهین ها و گستاخی های من سرشو هم بلند نمیکنه!! هر چند از من بزرگ تره!! هر چند که تحصیلاتش از من بیشتره!! هر چتر مقام و موقعیتش از من بالاتره!! و خیلی خوبی های دیگه....

اینا رو گفتم که بدونید با این همههههههه مشکل، واسه چی تاحالا وایسادم!! واسه خوبی هایی که کمیابن!! واسه صفتات برجسته مثبتی که کمتر کسی همشو با هم داره!!!

 

۸-می ترسم بازم بنویسم بعد بازم بیایید بگید چرا اینقدر پراکنده مینویسی!!! والا!!!

 

*************************************************************

 

۹-فقط اینو بگم برم! (غر نزن!!) :

چند روز قبل،داشتم پیاده روی می کردم،توی یه خیابون شلوغ!!  بعد یه دختر خیلی خیلی خیلی معمولی ۸-۲۷ ساله داشت کنارم با موبایلش حرف می زد و با یه پسری ، سر قرار ملاقات چونه میزد و با دست پس میزد و با پا پیش می کشید اساسی!! بعد سرعت قدم هاش رو تند تر کرد و دیگه ندیدمش!! بعد از طی یه مسافتی بهش رسیدم و دیدم که ایستاده و اون پسری هم که داشت نازش رو می کشید اومد و بهش رسید!! بعد که راه افتادن، دختره بهش گفت: من خیلی کاااااارر داشتم ها!!! مجبورم کردی بیام!! هزار (!) تا کار مهم داشتم الان!!

پسره هم نه گذاشت نه برداشت بهش گفت: آخه تحفه!! حالا هزار تا پیشکشت! ۳ تا از اون کارای مهمی رو که  داشتی  الان برام بگو؟!!

دختره هم یه کم شوک شد بعد گفت: چیزه ! سیکرته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پسره: هر-هر-هر-هر-هر-هر برو بینیم بابا!!! خواستم یه کم خالی ببندی ،بعد توش بمونی حال کنم!! برو به اون هزززززززار تا کار مهمت برس!!! ببینم پول لباس این ماه و قبض موبایل و کوفت و زهر مارت رو این ماه کی میخواد بده؟؟ یعنی کدوم بدبختی!!! بااااای !!!!!

توضیح نگارنده: من کنارشون داشتم راه میرفتم!! بعد جای دختره داشتم سکته میکردم!! به خدا داشتم پس میافتادم!!! نمیدونم چرا؟؟ ولی حالم داشت بهم میخورد!! بعدم همش منتظر بودم پسره تو خیابون الان لابد هلش میده یا میزنه تو سرش یا... که البته هیچ کدومش اتفاق نیفتاد!!!!

پ-ن: کاش بعضی ها کلاهشون رو یه کم میداشتن بالا تر!!!!!!!!!

 

بعد اضافه شد: از اون جایی که من نمیتونم که ناراحتی ها و نگرانی هام رو زیاد به بقیه

منتقل کنم،وهمیشه خودم عامل خنده ام بعد از هر مشکلی، و باز از اون جایی که همیشه یه

جای دیوار ترک می خوره تا بشه بهش خندید، و باز هم از اون جایی که این شوهر آینده بدجنس

الان یه اس ام اس برام زد که لازم شد من با بلفی و آرام و بر و بچز فردا قشون کشی کنم تهران

چون به ناموس(!!!)شهرم توهین شده،اس ام اس ش رو براتون میذارم تا اگه فردا خون و خون ریزی شد بدونید چرا و بیایید به نفع من شهادت بدبد!!!!

اظهار علاقه یه شیرازی به نامزدش:

دلم میخواد برم رو بلند ترین قله ها،با همه توان و عشقم داد بزنم:به اندازه تمام ستاره های آسمون،دریاهای روی زمین،همه فرشته های خوب خدا، دوستت دارم،ولی...حیف که اصلا حال ندارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

منم که ارواح هر ۵ تا خاله و هر ۲ تا عمه ام رو رو شهرم حساسسسس!!! اینه که الان خیلی غیرتی ام جون خودم!!!

یکشنبه 11 آذر ماه سال 1386

سلام!

۱-به خدا من وبلاگ های همه رو میخونم!!

 

۲-کارم از ۳ شنبه عوض می شه! با استعفام بعد از یک ماه موافقت شد! همین امروز!

 

۳-کار جدیدم بیشتر یه پیش زمینه است برا یه تحول بزرگ!

 

۴-موبایلم از امروز ساعت ۲ بعد از ظهر به علت بدهی قطع شده و من حالا حالا ها خیال وصل کردنش رو ندارم! به احتمال زیاد همین جوری واگذارش میکنم!

 

۵-نمیدونم چرا ! ولی ویارم دوباره کشیده به طرف کتاب های اسماعیل فصیح! الان دارم فرار فروهرش رو میخونم در حالی که نزدیک به ۳۰ کتاب نخونده و مفید دارم!!

 

۶-تو نمایشگاه بین المللی کتاب،یه ناشر شارلاتان یه کتاب رو جوری بهم انداخت که تقریبا با نایلون داشت میکرد توی کیفم!! واسه این که از شرش خلاص شم خریدمش!! عنوانش اینه:چراغ دل شوهرت را روشن کن!!!

ترجمش هم کار این روانشناس به قول داداشم دیوانه  که توی ماه واره برنامه داره،شیرین نوروی،هستش!(مامانه من عاشق این برنامه هاست و داداشم متنفر! واسه همینم تا از مدرسه یا کلاس میاد یه دور کانال ها رو کنترل میکنه و اگه اینا باشن اون کانال رو موقتی واسه مامانم قفل می کنه!!-بله دیگه! دست بالای دست بسیار است!!) بعد شروع کردم بخونمش دیدم نه خیر آقا جون! من چراغ که هیچی! مهتابی و لامپ کم مصرف دل شوهرم رو هم نمیتونم با این چیزا روشن کنم!! آن چنان هم بد ویراستاری شده که بیا و ببین!! واسه همین بعد از خوندن ۴-۳ صفحه، اول بوسیدمش و بعدم شوتش کردم کنار!!

 

۷-مدتیه که به شدت تمایل به پاچه گرفتن  پیدا کردم!! و جزو معدود کارایی هست که دارم  با پشتکار هر چه بیشتر  انجامش می دم تا به دلم نمونه!!!!!!!!!!!

 

۸-نسبت به بعضی از اطرافیانم،دچار یه حس بی نهایت بد شدم! از اونایی که خیلی جلوشو گرفتم تا به وجود نیاد! ولی...   از اون حس هایی که(با زور و اصرار من) دیر اومد ولی دیگه میمونه!!!

 

۹-نمیدونم چرا ! ولی،دارم به خیلی چیزا مشکوک می شم!!

 

۱۰-آقای شیطان(همونی که ۱۲ میلیون پول منو خورد،گردن کشی هم می کنه)  یه مطلبی میخواسته واسم بفرسته،بعد خوب من اون سری گوشی رو روش قطع کردم و جواب همه حرفها و شکر خوردن های زیادیشو مودبانه دادم،پاکت رو میده دست کسی واسم بیاره!(باید به دستم میرسید چون یه مقوله اداری خیلی مهم بود!) بعد رو پاکت قبل اسم خودش نوشته:پروفسور...!!

خیلی اتفاقی به یه مناسبتی توی رادیو باهاش مصاحبه کردن،بعد آنچنان خدا خدایی میکنه هر کی ندونه فکر میکنه این نوه عموی پیا***مبره!!! میگفت: من از سال ها پیش به اخلاص عمل رسیدم! به صداقت!!به پاکی!!!به اعمال صالح!!!!به درآوردن رزق حلال!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من در زندگیم همه سعی ام رو کردم ریالی حرام وارد سفره ام نشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

۱۱-الان متوجه شدی که چقدر دلم میخواد  با این تفاسیر پاشم برات باله برقصم!نه؟؟!

 

۱۲-شما میدونید این همه آشغال هایی که میرن تو لپ تاپ رو چه کارشون میشه کرد؟؟؟قبلا یه چیزی داشتم به اسم جاروبرقی لپ تاپ! تنها مساله اش این بود که هوا رو هم نمیکشید چه رسد به آشغال!!!!

 

۱۳-شما اگه یه پدر،جلوی روتون،به خاطر فقر مالی و عدم توانایی خریدن کاپشن میزد تو سر دختر های دبیرستانی دو قلوش که تازه خیلی مظلومانه میگفتن ما کاپشن نمی خوایم،چه حال میشدین؟؟ وقتی مغازه دار شهرستانیش کاپشنی رو که به لعنت خدا هم نمی ارزید،یه قرون تخفیف نمیداد و وفوع  این صحنه ها هم تو مغازه اش یه ذره دلش رو آب نکرد!!!!!

 

۱۴-شما میدونید :دل خوش سیری چند؟؟(سهراب هم خودش نفهمید !!نفرستیدم سراغ اون!)،آرامش چطور؟محبت؟

 

۱۵-یعنی یکی پیدا میشه فردا صبح منو پینگ کنه؟؟؟

 

۱۶-به نظرتون تاییدیه نظر خواهی رو بردارم؟؟

 

۱۷-حتما حتما حتما یادم بیار تا راجع به پست قبلی یه چیزی بگم!! الان حسش نیست!

 

۱۸-خدایا ! جهل و تعصب های خرکی(!!) رو از جامعه سابقا متمدن ما ریشه کن کن!(گفتی الهی آمین؟؟؟؟)

 

۱۹-ببخشید! حال غلط گیری نداشتم!! به درستی افکار و انصاف و عقایدتون ببخشید!!

 

۲۰-همتون رو دوست دارم!!!!

دوشنبه 5 آذر ماه سال 1386

این چند وقته میدیدم هی راه میرم نفس نفس میزنم! خیال می کردم عیبناک شدم!!!

 

همش میترسیدم ایندفعه که با خانم جونم بغچه بغل رفتیم حموم عمومی،اگه قوم و خویش اون

 

پسره که هر روز سر راه عطاری که میرم  واسه درد پای خانم جون دوا میگیرم،وامیسته و منو دید

 

 میزنه،بیان برا پسند،اونوقت من تو حموم هی نفسم بیگیره چه خاکی باید تو سرم کنم؟!!! (از

 

خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون،بین خودمون باشه،از شما خیالم راحته،فقط نمیخوام

 

کسی دیگه بفهمه!من الان ده ساله هی چشم به راهم این ننه و خواهر و خاله این پسره بیان

 

دهن منو بو کنن،پرو پامو ببینن،موهامو ببینن،ولی هنوز نیومدن!! البته میان ها! قراره بیان! البت

 

اینو پسره بهم نگفته ها! نه!!!!!!! اینو من از نگاه هاش فهمیدم!!!!! آره!)

 

 خلاصه!!۳-۲ باری دور از چشم خانم جون به مادرم قضیه رو گفتم اونم اکید تاکید کرد که خانم جون

 

 مطلقا نفهمه که اونوقت تمومه شهر میفهمن!!!! گفت چیزیت نیست دختر! رو خودت عیب نذار!!

 

اسمت سر زبونا میفته بختت بسته میشه رو دستم میمونی!!!!

 

خلاصههه! خانمی که شما باشین و آقایی که اونا باشن،امروز که داشتم این کامنت دونی رو یه

 

 سر و صفایی میدادم و دستی به سر و گوشش می کشیدم(آخه آقا جونم همیشه می گه: دختر

 

 باس خانوم باشه! از هر انگشتت یه هنر بباره! تو کدبانوگری و خانومی نمونه باشه! مثل باشه!

 

عصرا که از حجره میاد،منو و مادرم مث پروانه دورش می گردیم و خانم حونم هم یه ریز قربون صدقه

 

 اش میره!! بگذریم...)چی داشتم میگفتم؟ آهان! امروز که داشتم این کامنت دونی رو صفا میدادم

 

و آب و جارو میکردم،کامنت صمیم رو دیدم!(این صمیم خانم هم از اون دخترای کدبانو و نمونه

 

است! مثل همه آشناهاست! هر دختری رو میخوان نصیحت کنن و بعد بفرستن سر خونه

 

زندگیش،هی این صمیم رو براش مثال میزنن:خانمه،کدبانوئه،هنرمنده،درس خونده ست،آداب

 

میدونه،شوهر داری بلده،با قوم شوهر درست تا میکنه و از همه مهمتر آشپزیش بیسته!!!) صمیم

خانم گل گلاب برام نوشته بود:

سلام نهال جون.
حالا تا هنوز نوک انگشتت خشک نشده ! منم به یه بازی دیگه دعوتت میکنم.
۷ تا کلمه کلیدی که با سرچشون به وبلاگ تو رسیدن.احتمالا تو هم با دیدنشون غافلگیر میشی!!
از بخش گزارش آمار بازدید کننده ها نگاه کن

بعد من دوزاریم افتاد که چمه!!! چرا هی نفس نفس میزنم! نگو مال  بازی های این چند روز و بپر

 

بپراشه!! خدا رحم کرد که زود فهمیدم! وگرنه بختم بسته میشد!! البته پیش این دعا نویس آخری

 

که رفتم،یه معجونی داد که گفت حرف نداره! ما که تا شیشم آقا جونم بیشتر نذاشت درس

 

بخونیم! ولی اون موقع ها تو کتابا درباره یه هیولاهایی نوشته بودن به اسنم دایناسور! این دعا

 

 نویسه هم میگفت این معجونه مخلوطه عنبیه چشم راست دایناسور مونث و انگشت کوچیک

 

آسیاب شده پای چپه دایناسور مذکره!!! خیلی هم پول گرفتا! ولی میگن کارش حرف نداره! بخت

 

 باز میکنه،مهر میندازه تو دل،انتقام میگیره از هوو و اوووووووووووووو خیلی چیزای دیگه! اینو من

 

نمیگم ها!! عشرت خانم دختر خاله مادرم که مادر زاد معلول ذهنیه،تو ماست بندیه ننه کلثوم شنیده بوده! آره!

 

والا صمیم جون!

من الان که دارم اینو مینویسم،تازه ۲۴ ساعته عضو وبگذر شدم!! آخه من که مث شما مدرسه

ندیدم که!! همون تا شیشم خوندم! بععععد تو همین ۲۴ ساعت،۱۶ بار از طریق یه سایتی به

اسم گوگول(!!)دنبالم گشتن(به قول شماها سرچم کردن-با عشوه بخون! آخه مث خودتون گفتم!! منکه اگه این مدل حرف بزنم آقاجونم به خاک سیاه میشوندم!!!!!).

اونوقت تو همین ۱۶ بار به کلماتی بر خوردم که شرمم شد!!!!!! یعنی من این جا چی مینویسم

 

 مگه؟؟؟ اگه آقا جونم بفهمه؟؟اون پسره؟؟قوم و خویشاش؟ وای خدا مرگم بده! بدبخت میشم!!!!!!

 

من که رو ندارم بازنویسیشون کنم صمیم!! محض همینم برات همونو کپی میکنم میذارم این جا

 

خودت سیاحت کن!! فقط بپا باد به گوش آقام نرسونه که تیکه بزرگم گوشمه!!!!!

بیا ! ایناها! کپی اش کردم! خودت ببین:

 


 

عبارات جستجو شده در موتورهای جستجو
رتبه عبارت تعداد
1 داستان

4

2 ma2nafar

2

3 برنامه دویدن بروی تردمیل

1

4 داستان آ****ویزون

1

5 داستان حمام  ما**مان

1

6 داستان زندگی

1

7 داستان لپ**** خا*له

1

8 داستان من و زهرا

1

9 داستان من ومامان

1

10 داستانهای ... تپل

1

11 دخترک بدحجاب

1

12 دستان من و دختری

1

13 ضدافتاب نیوآ برای پوست چرب

1

14 ک.ا.ن.د.و.م

1

15 من میخوام ای دی درست کنم

1

۱۶ همسر آینده

1

 من موندم که این که فقط آمار ۲۴ ساعت اینه!! اگه یه مقدار بگذره چی میشه!!!!

 

صمیم جونم!! مورد ۱۰ از اون حرفایی بود که کلاس شیشم که میرفتیم رو در مستراح می نوشتن و عیب بود! واسه همینم حذفش کردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

مواردی هم که ستاره بارون شدن ،ستاره ها رو خودم گذاشتم جون ترسیدم خودم فیلم تر بشه!!!!!

 

من واقعا شرمنده ام! الان لرزه تو تمومه جونمه! صمیم تو قول دادی!! تو قول دادی هیشکی

 

نمیفهمه!! صمیم من کلی پول دعا نویس دادم که این پسره بیاد منو بگیره! نذار سیاه بخت بشم!

نذار آقا جونم از غم بی شوهری من سکته کنه! نذار خانم جونم هی راه بره آه بکشه! نذار مادرم

پیش سر و همسر،پیش یارون شوهر رو سیاه شه!!!!!!!

صمیم تو قووووووول دادی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! صمیمممممممممممممم!!!

 

راستی صمیم جون! من میخوام هر کی رو که تا حالا شرکت نکرده تو این بازی دعوت کنم! تو که ناراحت نمیشی فردا تو سفره نذری  اقدس خانم چشاتو برام نازک کنی؟ هان؟؟ 

   1      2    >>