من دوباره به سلامتی شیگلا گرفتم!!!! چشم آقای شیطان روشن!!
سه شنبه ظهر چون بی نهایت از صبحش کار داشتم و خیلی هم گرسنه بودم،زنگ زدم تا برام
چیزی که بیرون هیچ وقت بهش لب نمی زنم بعنی همبرگر آوردن!!! من اصولا بین فست فود ها
(البته اگه چی بشه که بخوام بخورم) یا پیتزا می خورم که چند بار توی فر می گرده و ریسک
آلودگیش کمه،یا کنتاکی و یا سوخاری!
ولی با توجه به این که این روزها اشتهام بی نهایت کمه و اون غذاهای بالا هم همگی حجمشون
زیاد بود و یخچال هم در دسترسم نبود،گفتم همون همبرگر آوردن!
عصرش هم از اون جایی که روز قبل ،طی یه اقدام انتحاری کفش های ورزش ام رو دور انداخته
بودم،بدو بدو دنبال کفش گشتم و چون گیرم نیومد،ماشین هم نیاورده بودم،کلاس ورزش هم
نتونستم برم،پیاده رفتم خونه در حالی که به شدت احساس سنگینی می کردم!
عصر و شب هم ای ی ی گذشت و زیاد خبری نبود!!! ولی چشمت روز بد نبینه!! از ساعت ۱۱ شب به بعد....
خودتون از اون لینکی که گذاشتم خودتون بخونید که چه بر سرم اومد!!! فقط همینو بگم که مردم
و زنده شدم!!! فهمیدین که از کجا بوده؟؟ گوجه فرنگی داخل همبرگره!!! احمق بیشعور نشسته
بودتش!!!
-------------------------------
-------------------------------
شوهر آینده که نه گذاشته و نه برداشته(با عصبانیت وحشتناک) میگه:مردیکه احمق!! این گوجه
فرنگی رو سر زمین سگ لیس زده بوده حتما!!!!!
من:



!!! ببخشید من رفتم!!!!
شوهر آینده: کجا؟؟؟
من: دستشویی!!!!!!!
-----------------------------------------
-----------------------------------------
خلاصه!! ۴ شنبه صبح اول وقت که آژانس گرفتم رفتم بیمارستان ۴ تا آمپول زدم! زیر بار سرم هم نرفتم چون هر ۲۰ دقیقه یک بار نیاز مبرم به دستشویی داشتم!!!!!!!
ولی تا شب مردم!! البته خودم زیر بار نمیرفتم تا اون موقع که شیگلا باشه!!! نیستش که آخرین
مدرکم از هارواد بود !!! شب که دیگه داشتم واقعا پس میافتادم با سرشکستگی به تشخیص
اطبا(!!)گردن نهادم(!!) و در عین حال که مدرکم رو دادم ببرن تو پارکینگ که به عنوان سرپوش
بذارنش رو فاضلاب که بالا زده بود،با خفت آنتی بیوتیک رو با اون وضع و با دوز بالا شروع کردم!
باورتون میشه ۴۵ دقیقه بعد از مصرفش خیلی فرق کرده بودم؟؟؟
نه این که فکر کنین خوب شده بودما !!! نه!! منتها یه ۱۵ دقیقه دیرتر می تونستم مدارکم رو برای پناهندگی به دبلیو سی ارائه کنم!!!!!
شب هم که حکیم(!) از پایتخت یه قرص دیگه طبابت فرمودن که هم حرکت روده رو که عین ارکستر
فلامینکو از صبح در تقلا و جوش و خروش بود کم میکرد و هم یه کم راحت تر خوابم برد!!!
حالا چه جوری خوابم برد؟؟؟؟ اینجوری:
من( گوشی به دست توی تخت در حالیکه از شدت درد و نیاز به دستشویی و ا-س-ت-ف-ر-غ و جای آمپول های صبح و انقلاب ۵۷ و تورم اقتصادی و ... و ...و ... دارم اشک میریزم و سر شوهر آینده نق میزنم): واااای !! خیلی حالم بده!!! آخه این چه دردی
بود؟؟؟؟حالا چکار کنم؟؟
شوهر آینده(در حالیکه صبحش ساعت ۴ با اس ام اس من مبنی بر اینکه حالم بده با ترس از خواب پریده بود و ساعت ۶ هم سر راند بود و از صبح هم هر نیم ساعت یک ساعت بین کارش هی به من زنگ میزد و اصرار رو اصرار که این شیگلاست و آنتی بیوتیک بخور و الا تمام روده ات رو می گیره و بدبخت می شیم و ...): چیزی نیست قربونت
برم! آنتی بیوتیک خوردی خوب میشی! آنتی بیوتیکه الان شیگلا رو تیکه تیکه میکنه !! ولی کاش
سرم زده بودی! میدونی چقدر از بدنت آب و پتاسیم رفته؟؟؟؟؟ حالا اشکال نداره !! فردا صبح اول یه
آزمایش بده بعدم یه آمپول آنتی بیوتیک دیگه بزن و سرم هم بزن و شروع کن به آب گوجه فرنگی
نمک زده خوردن!!
من: واااااااااااااای چقدر میگی کاش سرم زده بودی !!! اونوقت کی میرفت دستشویی؟؟؟ من
آزمایش نمیدددددددددددددددددددددددددددددددددم ! بدم میااااااااااااااااد !
یه کار دیگه بگو!!!! من از ا-س-ت-ف-ر-اغ می ترسم!!!!!!! نههههههههههه!!!! اصلا همش تقصیره
توئه!!!!!که من ساندویچ بیرون خوردم!!! وای !!! ای خدا !! ای زمین !!! ای فلک!!!
شوهر آینده: بگیر بخواب عزیزم! بخواب که اگه آنتی بیوتیک شروع نکرده بودی بدبختمون
میکردی! بگیر بخواب! بخواب قربونت برم که کاش اون چند سال هم تو گروه پزشکی کار نکرده
بودی و حالا با همون اطلاعاتی که داری اینقدر قد قد(!!) نمی کردی برام !!! بخواب عزیزم! بخواب
که من چکار کنم اینقدر تو لجبازی!!
من(در حال خواب تقریبا): راستی اون دختر همسایه مون بود که چند ماه پیش بله برونش
بود؟؟؟ کارتش رو آوردن هفته دیگه عروسیشه!!!
شوهر آینده:مبارکش باشه!! ایشالا روزی من!!!!!! و تو البته!!! بگیر بخواب عزیزم...چشماتو
ببند...به من گوش بده تا خوابت ببره!
من(خواب دیگه):همه رفتن سر خونه زندگیشون! جز من بدبخت!!!
شوهر آینده: بخواب عزیزم... تقصیره خود خرته بس که لجبازی! حالا هی بشین از ترک دیوار هم
ایراد بگیر!! بگو اینجات کجه،اونجات راسته!!! منو هم دیوونه کردی! بخواب قربون سر لجباز و
شخصیت غالبت برم که من در برابرت نطقم هم در نمیاد!!!!
من(خواب خواب):فردا حالت رو میگیرم! مرسی از تشخیصت حکیم!!
شوهر آینده: خواهش میکنم!!! من اگه یه روز تو حالم رو نگیری حیروون میمونم!! در ضمن
ویزیتتون یه کم زیاد شده!! البته پول مول نیستا!!! اقلام دیگه ست!! میدونی که؟؟
من:داره خوابم میبره...
شوهر آینده: آره!! ۶ ساله تا به این جاش(!!) میرسه تو خوابت میبره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من:اگه پسر خوبی باشی جبران میشود!! البته در آینده !!!!
شوهر آینده: آره جون خودت!!!!!! بیگیر بخواب!!!
-----------------------------------------------
----------------------------------------------
وای!!!! الان بعد ۴۸ ساعت که فقط یه کم آب میوه خوردم،یه دونه سیب زمینی آب پز کوچیک خوردم،همین جوری دارم تقاص پس میدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خیلی بیماری بدیه!!! تورو خدا حواستون باشه! به خصوص به غذاهای بیرون! مخصوصا سالاد و اینا....دیگه از سوزش و زخم و خونریزیش و ... هیچی نگم به تره!!!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یه چند صحنه از مکالمات من و خانواده خوبم حین مریضی:
نیمه شب سه شنبه،در حالیکه خیلی زیاد گلاب به روتون بالا آوردم و الان اومدم تو حمام تا سر و صورتم رو بشورم-حمام هم چسبیده به اتاق خواب مامان بابام:
پدرم در حالیکه از صدای دوش آب بیدار شده: نهال چی شده؟؟؟
من با هق هق در حالیکه همه تنم داره میلرزه و رو پام نمیتونم باایستم:.....شده!!! همه
دستشویی کثیف شده بود،شستمش! فقط دمپایی کثیقه! اگه میخواید برید دستشویی اون
دمپایی رو نپوشید!( قابل توجه اینکه من هیچوقت تو خونه کار نمیکنم-میدونید که چرا- ولی
اونشب توی اون حال این کارو کردم-حالا هم هی تند تند دارم میگم دمپایی کثیفه که پدرم پاشون
کثیف نشه!!!!!!!!!)
-مامانم که خیلی خیلی وسواسیه و مکالمه ما رو هم شنیده ،بدو بدو از تو اتاق میاد بیرون و من در این فکرم که ببین!! بالاخرا مادره!! دیده من مریض شدم چه طوری دوید!!!نگران شده!!
مامانم(به پدرم):صبر کن یه دمپایی دیگه بیارم برات!!!!!!
-و بعد از تعویض دمپایی کذایی یه راست میره توی اتاقشون!!!!!!بدون هیچ حرفی!!!
پدرم(در حالیکه از دستشویی اومدن بیرون): اشکال نداره!!! خوب شد بالا آوردی!! دیگه راحت می شی!!!
-و بعد اونم به اتاقشون رفت!!!!!
فردا صبح ساعت ۶: پدرم امروز دانشگاه یه شهر دیگه هستن و ساعت ۶ در حالیکه من با حال نذار توی دبلیو سی هستم راننده میاد دنبالشون و میرن!! منم میبینم حالم خیلی بده و ساعت ۷ در حالیکه یه بند دارم هق هق میکنم و با یه وضعیت بد آژانس میگیرم و میرم بیمارستان!!!
در حال برگشتن از بیمارستان توی آژانس موبالم زنگ میخوره! مامانم!
-نهال کجایی؟؟
من:گفتم بهش...
-میخوای بیام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من(در حال بی صدا اشک ریختن):کجا؟؟ تو آژانس؟؟؟؟
-ببین! برا خودت آب میوه موز و ... و... و.... بخر!!
من:خداحافظ!
ساعت ۱۰:۲۵ صبح همون روز در حالیکه من بازم با وضعیت بد تو ...هستم و مامانم ساعت ۱۰:۳۰ با خواهرش قرار داره و لباسش رو هم پوشیده و در خونه هم بازه و بیرون در ایستاده و سرش رو آورده تو خونه(آخه دستشویی کنار در ورودی خونه است!):
-نهال میخوای(!) باایستم برات کته درست کنم با ماست بخوری!!!!!!!!
من(از اون تو): نه!! برو!
-پس حتما آب میوه هایی که خریدی بخور!
من:حتما...
ساعت ۱۱،من خوابم که میبینم شماره پدرم رو گوشیم افتاده:
من:سلام بابا!
-سلام-چه طوری؟؟بهتری؟؟
من:آره ! ممنونم! شما خوبید؟؟
-دکتر رفتی؟؟چی گفت؟
من:براشون تعریف میکنم...
-خیلی خوب! استراحت کن! به مامانت هم بگو الان برات کته درست کنه با ماست بخور!!! حتما حتما حتما بهش بگیا!
من(در حالیکه بهشون نمیگم من ۲قلپ آب هم که میخورم تاوان پس میدم چه رسد به کته! و بقیه مسائل توی خونه!!!-چون فایده ای نداره!!): چشم! میگم! حتما!!مواظب خودتون باشید!
۵شنبه،در حالیکه من بی حال توی آفتاب سالن پذیرایی افتادم و پدرم هم استثنائا ۲ ساعتی خونه است:
مامانم: اگه نهال عروسی دختر همسایه نیاد همه هی میپرسن ازمون!!!
-حالا من این دختر رو ۲ بار هم ندیدم!!!!!!!!!!!!!
مامانم:عروسی نهال،باید مربی یوگای من،کمک مربی مون،اون دوستم که ۷ سال پیش توی
کلاس های مدیتیشن باهاشون آشنا شدم،همسایه طبقه اولیمون چون با شوهر دختر عمه اش
نسبت داره، نه اصلا تمام همسایه های این ساختمون ،همسایه های خونه قبلیمون،اون دوستم
که همکلاسیم بوده و ...و ...و...و...رو هم دعوت کنیم(علاوه بر فامیل۴۰۰ نفری مون!!!)
داداشم:خوبه ها!!! شما هم تمام کسایی که باید دعوتشون می کردین و تنبلیتون شده دعوت
کنید تو عروسی نهال!!! همه کسایی که از اول زندگیتون بهتون گفتن سلام رو هم دعوت کنید!!
من:من اصلا عروسی نمیگیرم! در ضمن! شماها هم عروسی پسرتون از این ولخرجی ها کنید!!
مامانم: مگه تو بیوه زنی و شوهر قبلیت مرده که نخوای عروسی بگیری یا عروسی کم هزینه(!!)بگیری؟؟؟؟؟
من:همین که گفتم...(و رفتم تو اتاقم چون واقعا از موندن و استراحت کردن تو خونه حالم جا اومده
بود به انداه کافی!! و میدونم که بحث با اینا فایده نداره و آخر اونقدر آبروی منو همه جا میبرن که
مجبور بشم کاری رو که میخوان بکنم!!
۱ ساعت بعدش دختر خاله ۱۳۰ کیلویی و خاله زنکم که بارها با سو استفاده از اخلاق مامان بابام برام شر درست کرده-پشت تلفن با مامانم:
-آره خاله !! عروسی ...بود(خواستگاری که من ۵ سال قبل جوابش کرده بودم!) بعد من ۱۲ کیلو
هم لاغر کردم!!! عروس هم خیلی خوشگل بود! حالا عروسی بعضی ها که اسمشون رو میترسم
ببرم(!!!!)۴۰ کیلو لاغر میشم!!!
مامانم: ها ها ها ها !!!!
بعد از قطع تلفن به بابام: مریم میگفت :برا عروسی«بعضی ها که میترسم اسمشون رو ببرم »
لاغر میشم! مثل تو که پشت تلفن به داداشت گفتی چون به خاطر ماشین نهال مجبورم ماشینم
رو بیرون پارک کنم،فعلا ماشین جدید نمیخرم،تا هر وقت بعضی ها که اسمشون رو نمیارم(!!)
ازدواج کردن ،بعد ماشینم رو عوض میکنم!!!!!! ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها
ها ها...
پ.ن:
۱- بازم میگم! الهی همه خانواده ام همیشه سلامت و تندرست و شاد و موفق باشن! الهی غم ندونن چیه! الهی ۱۲۰ سال با سربلندی زندگی کنن! ولی من برم!! من از پیششون برم! نه با قهر و ناراحتی! ولی برم! ما اصلا مثل هم نیستیم!
۲-الهی شماها هیچوقت هیچ مریضی از جمله شیگلا نگیرید!! الهی همیشه سلامت باشید!
۳-خوب من بسیار مشعوفم که برنامه ریزی های پست قبلم به شیگلا و دستشو...و بیمارستان ختم شد!! نمیدونم اگه برنامه ریخته بودم برم فضا چی می شد؟؟؟؟؟ از کجا سر در میاوردم؟!!
۴-خدایا ببخش اگه گاهی غر زدم! به نادانی و حماقتم ببخش! قدر نعماتی که اینقدر راحت بهم دادی رو خوب میفهمم...
۵-نذر کردم اگه وضعیتم درست شد و رفتم سر خونه زندگی خودم،یه جشن مولودی درست و حسابی و شاد و بزن و بکوب بگیرم!! دعاش به خاطر سپاسگزاری از خدا،بزن و بکوبش هم به خاطر ابراز خوشحالی...



