تا حالا شده جو خونه پدریتون به خاطر حضور بی صدای شما توی اون خونه و رفتارهای وحشتناک و غیر قابل توجیه مادرتون اونقدر بد شده باشه که وقتی ساعت کاریتون تموم بشه نخوایید برگردید خونه؟؟؟؟ و به خاطر اشک هایی که از صبحش ریختین اینقدر خسته و کسل باشید که حس کنید اصلا توان رانندگی کردن هم ندارید؟؟ و از شدت خستگی ماشین رو یه گوشه پارک کنیدو درها رو قفل کنید و صندلی ماشین رو بخوابونید و یه گوشه تو خیابون بخوابید؟؟؟ و همش هم تنتون بلرزه؟؟
**برای من این اتفاق افتاده!!**
آیا شده پنجشنبه شب،بس که در طول هفته، به خاطر فرار از خونه، تو خیابون ها رانندگی کردید(دست کم 5ساعت در روز)،کمرتون حتی وقتی به تخت هم میخوره درد بگیره؟؟
**برای من این اتفاق افتاده!!**
آیا شده از زور فشار روحی،وقتی برادر 17 سالتون رو در کلاس کنکورش پیاده کردید ،مثل بدبختها اشکتون جلوش سرازیر بشه و اون که خیلی هم عاطفی نیست از ته دل و با ناراحتی زیاد بگه: میدونم چقدر سختی میکشی!! و اشک هاتون رو پاک کنه و بگه دیگه گریه نکن! همین سختی هایی که میکشی کافیه اینقدر به خودت فشار نیار!! و شما هزاران بار تو خودتون بشکنید...
و صبح جمعه که از خواب بیدا میشید چشم هاتون از شدت ورم وا نشه و صداتون از شدت جیغ هایی که تو ماشین در حالی که شیشه ها رو بالا کشیدید زدین در نیاد؟!
**برای من این اتفاق افتاده!!؟**
شده تا حالا حتی یک بار هم نتونید روی حضورمرد زندگیتون توی تمام این سال هایی که باهاش بودین( حتی حضور تلفنیش) حساب کنید؟! یعنی در طی روز اصلا یا بهتون تماس نگیره ،یا جواب تلفن هاتون رو نده؟!
وقتی هم اعتراض میکنید با ادعای فراوون بگه خوب سر کار بودم! و شما هر چند که میدونید تا حدودی راست میگه ولی دیگه مطمئن هستید که با کسی طرفید که به هیچ وجه نمی تونه تو زندگیش تعادل برقرار کنه و در همه حال خودش رو محق میدونه!
و شما به این فکر کنید که آیا همه همکار های مرد زندگیتون،توی زندگیشون همینطورن؟؟ مثلا توی 5 سال حتی اگر هم تمام روز خونه باشن نه به زن زندگیشون زنگ بزنن و نه جواب تلفن هاش رو بدن و در جواب اعتراض هم مثلا بگن ما خسته ایم !! از خواب بیهوش بودیم! و اون بدبخت هم خفه بشه!!!! اگه بچه شون مریض بود چی؟؟ اگه زنشون تصادف کرده بود چی؟؟
**برای من این اتفاق افتاده!!**
آیا شده به جایی برسید که به خاطر رفتار های زشت و غیر قابل توجیه اطرافیان نزدیکتون مثل مادر،همسر و... احساس کنید تمام آنچه سال ها برای خودسازی خودتون و زندگیتون رشته اید داره کم کم پنبه میشه؟! احساس کنید که دیگه نمیتونید ادامه بدین؟
به شدت عصبی بشید؟! دیگه هیچ چیز رو نتونید تحمل کنید؟!
دیگه تحمل هیچکدومشون رو نداشته باشید! دیگه حتی نتونید مثل همیشه در برابرشون سکوت کنید!!
**برای من این اتفاق افتاده!!**
آیا شده که از صبح یکریز برا انجام کاری با مرد زندگیتون تماس بگیرید و اون جواب نده و درست همون زمانی که با ترس و لرز فراوون از خواب چند دقیقه ای تون توی ماشین پریدین،زنگ بزنه و باز خیلی خیلی حق به جانب بگه: خوب عزیزم من سر کار بودم!!!!!! و شما اونقدر فریاد بکشید و جیغ بزنید که قلبتون از دهنتون بیرون بزنه و تلفن رو محکم پرت کنید کف ماشین؟!!
**برای من این اتفاق افتاده!!**
تا حالا شده با تمام وجود احساس کنید بدبختید؟ تنهایید؟ هیچکس رو ندارید؟ حس کنید تمام تئوری هاتون برای زندگی بیرنگ شدن؟حس کنید هیچ کس نیست که حتی فقط برای همون لحظه ای که توی بحرانید باهاش حرف بزنید؟
شده اینقدر نوع زندگیتون و شرایط زندگیتون عجیب و غریب و وحشتناک باشه که روتون نشه حتی اینجا که یه دنیای مجازیه عنوانش کنید؟؟ تا حالا پیش اومده که روتون نشه به کسی بگید که خانواده به اصطلاح سطح بالاتون،چه بلایی تو زندگی سرتون آوردن؟؟؟
**برا من این اتفاق افتاده!!**
.
.
.
اینبار هیچ انگیزه و توانی برای بلند شدن و خود سازی ندارم! خیلی خسته ام خیلی!!دیگه بریدم!! خفه شدم از بس حرف نزدم!! بسکه هی گفتم درست می شه! تموم می شه! بذار هیچی نگم! بذار گله نکنم!
ازپریشب تا حالا بر عکس همیشه که زود دلم می سوخت و جواب میدادم و بازم اعصاب خودم رو خرد می کردم،اصلا دلم نمی خواد که با شوهر آینده حرف بزنم!! حرف بزنم که چی بگیم؟ که باز با اعتماد به نفس فراوون بگه رفتارهات اشتباهه؟ که یه کاری کنه که من عملا و علنا ازش عذر خواهی هم بکنم؟!
بگم ببخشید اون روز جمعه که مریض بودم و تو تمام مدت خونه بودی،نه تلفن هام رو جواب دادی نه بهم تلفن کردی! بگم ببخشید که با اون حال تا 8 شب هم صبر کردم بلکه تو زنگ بزنی و نزدی! بگم تو بیمارستان و زیر سرم باز هم منتظر بودم که زنگ بزنی و بهت بگم چی تو سرمم ریختن و تو بازم زنگ نزدی! بگم ممنون که تا فردا شبش بهم زنگ نزدی! بگم مرسی که بعدش با روی فراوون گفتی خوب حالم خوب نبود خسته بودم خوابیده بودم!!!
بگم ممنون که با اینکه قول دادی آخر همون هفته که آنفولانزا به شکمم زد و بازم کارم به بیمارستان کشید بازم تو از صبح جواب منو ندادی!! بعدم که وقتی میخواستم آمپول بزنم زنگ زدی و فقط گفتی آخیییی!!!!! همین!!!
...اصلا حوصله شو ندارم!!!
...و اما مامان! خیلی برات متاسفم! من همه کار برات کردم!همه کار! متاسفم که باید بگم من وضعم تو خونه پدر و مادر پر مدعام،از پریا(دوستم که لینک وبلاگمه)،صد مرتبه بدتره!
متاسفم که باید بگم تو هیچوقت لیاقت بچه نداشتی! همون پسرت که براش میمیری و میمردی،الان اونم برات تره خرد نمیکنه! هرچند که تو از لج من هر کاری باهات بکنه بازم براش میمیری! متاسفم که سال هاست« مامان» صدات نکردم! متاسفم!!!
من به جز احترام و احترام و احترام کاری کردم مگر؟؟ مگر جز ادب و محبت از من چیزی دیگه ای هم دیدی؟؟ خیلی خوشحالی که کاری کردی که الان همون آب هم که توی خونه می خوردم نمی خورم؟! متاسفم برات!!
خیلی خوشحالی که آبروی منو همه جا بردی که شوهر نمی کنم؟! خیلی خوشحالی که سالهاست وقتی منو می بینی روتو بر میگردونی؟ خیلی خوشحالی که موقع پخش تنها برنامه مورد علاقه من میای جلو تلویزیون و کنترل رو قایم می کنی پشتت؟!
من که 7 ساله تو خونه غذا نمیخورم دیگه چته؟! چرا جنجال راه انداختی که میخوای فقط برا 3 نفر غذا درست کنی؟؟ من فقط توی خونه ات چای و آب می خوردم که اونم دیگه نمیخورم!! متاسفم برات که اونروز صبح که از شدت معده درد مجبور شدم ناشتا قبل از رفتن به سرکار،با قرصم آب بخورم اینقدر جنجال راه انداختی!!! ببخشید! نمیدونستم که اینقدر معده درد میگیرم والا آب میخریدم از قبل !!
متاسفم که با این همه ادعای شخصیت دهنت برا من که آزارم به تو نرسیده تاحالا،اینقدر به حرف های زشت وا میشه!! متاسفم که به قول روانپزشک فعلی ات و روانکاو سابقه ت که منو(!!) برای درمان (!!) پیشش برده بودی و اخیرا گاهی پدرم(شوهر خودت)،اینقدر به من حسادت میکنی! من که کاری باهات ندارم!!
این 3 سال که یه شیفت شدم کم بهت محبت کردم؟ با هزینه خودم بیرون بردمت،رستوران،کافی شاپ،خرید،پارک،مهمونی،تمام مراکزی که خودم ازشون خرید میکردم رو بهت نشون دادم تا تو هم بری ازشون خرید کنی تا حساسیت هات کمتر بشه!
برات طلا خریدم در صورتی که خودم حتی به تکه طلا هم ندارم!! یعنی داشتم! ولی تو همه رو به زور ازم گرفتی و فروختی تا برا خودت طلا بخری!!
ولی از یه جهت خیلی خوشحالم میدونی چرا؟؟؟؟؟؟ چون به شهادت همه،خودم و خودت هیچ جوری مثل تو نشدم!! 2تا آدم 180 درجه عکس همدیگه!! هفته قبل روان پزشکت میگفت دیگه اصلا حتی بهت فکر هم نکنم! میگفت دیگه به هیچ وجه قابل تغییر نیستی!
بابا! خیلی از تو هم دلگیرم!! خونسردی و بی تفاوتی تا چه حد؟؟ شما دیگه خیلی غربی شدی! زندگی کردن تو غرب خیلی سردت کرده! چقدر بهم میگی که سکوت کنم؟! چرا هیچی نمیگی؟! تو چه پدری هستی که عین خیالت نیست که دخترش 7 ساله تو خونه غذا نمیخوره! که دخترش چه طوری تو این شرایط زندگی میکنه! همون یه ذره هم که این 1 سال تغییر کردی از ترس آینده خودته! میترسی که رفتاری که الان با من میشه،چند سال دیگه با خودت بشه و تو به من احتیاج پیدا کنی! فقط وقتی 7 سال پیش من به خاطر فرار از محیط و جو خونه رفتم سر کار رگ غیرتت ورم کرد و تا 3 سال روزگار منو همراه مامان سیاه کردی؟؟ فقط وقتی گفتم می خوام با برادرم(!)برم مسافرت غیرتت گل کرد؟ فقط وقتی من تو نوجوونی ضد آفتاب میزدم تو کفری میشدی؟؟
وقتی 2 ماه پیش که جو خونه وحشتناک بود و تو که جلو آنتن نشسته بودی،خیلی ریلکس گفتی من سعی میکنم تو همین شرایط هم از زندگیم نهایت لذت رو ببرم،تنم لرزید آقای دکتر!!
یادت باشه همین مامان 3 سال پیش که عمل داشتی،حتی حاضر نشد 2 ساعت پشت سر هم تو بیمارستان وایسه و مثل همیشه فقط من بودم! یادت باشه که سال قبل که یه عمل سرپایی هم داشتی، باهات نیومد و من خرد و خسته از سر کار اومدم و وایسادم!
...............
...................
..........................
خداااااااااااااا!!!!! دارم پس میفتم! حواست هست؟؟؟