خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 29 آبان ماه سال 1386

(لطفا قبل از خواندن این نامه،نامه ممد به عمویش را بخونید.)

از عمو به ممد:


ممد جان!
سلام! از احوالات ما اگر بپرسی همگی خوب هستیم و ملالی نیست جز دوری شما که امیدواریم آن هم به زودی مرتفع شود و دیدارها ریفرش ببخشید تازه گردد!

ما بعد از این که خرها و گاو و گوسفند ها و بزهایمان را فروختیم و به شهر آمدیم،یک ماشین خارجی!! به نام کمری، سبز لجنی خریدیم با یک پنت هاوس!( این ها را حتما به کد خدا هم بگو تا همه جایش بسوزد که رضا نداد تا من با سکینه خواهرش عروسی کنم!!!!)

 فقط نمیدانیم چرا هر وقت در شهر کمری مان را میرانیم و چپ و راست میشویم همه سرشان را از شیشه ماشین بیرون میکنند و تن خواهر مادر خدابیامرزمان را  در گور میلرزانند؟!! ولی ما همان موقع میفهمیم که خیلی شهری و معروف شده ایم چون همان هایی که به خواهر و مادرمان فحش میدادند همان موقع از گاو و گوسفندهایمان میگویند و انگار میدانند که ما آنها را فروخته ایم!! زن عمویت کلی خوشحال میشود و همان موقع دست هایش را بالا می آورد  تا طلاهایمان را  هم ببینند!!

 یادش به خیر آن موقع هایی که چهار نعل(!) خر(!!) میراندیم و پسر کدخدا هیچ وقت به پایمان نمیرسید!!!


ممد جان! به ترکان خاله هم  بگو که دیگر دوا گلی به پای خر نمالد چون با همین خر مریض هم میشود در شهر کلی پولدار شد! تعجب نکن! در شهر یک جاهایی هست که به آن میگویند فست فود و روی هوا همین خر مریض را میخرند تا با گوشت آن زبان بسته یک چیزهای گردی که میگویند همبرگرد؟چیز برگرد؟قارچ برگرد؟دوبل برگرد ؟ درست کنند و به خورد این شهری های ساده لوح(!!)شکم پرست بدهند!!

ممد جان نمی دانی که این شهری های بخت برگشته شب ها برای همین یک تکه گوشت خر چه صفی میکشند!!!

راستی ممد جان! غلام هنوز هم در دکه اش عصرها ساندویچ تخم مرغ میفروشد؟؟

 

ممد جان! دیگر نمیخواهد شلوارت را برای هاجر پایین بکشی یا او شلوارش را برایت پایین بکشد تا لپتان چال بیفتد!! مگر شما ما*هواره ندارید؟؟ همان هایی که شبیه تاوه(تابه) نان  پزی ننه زبیده هست! من که شنیده بودم شما  همه از همان تاوه ها دارید!! در ما*هواره یک کانال هایی هست که در آن مرتب همه شلوارشان را پایین میکشند تا لپ بقیه چال بیفتد! از امشب با هاجر آن کانال ها را دو تایی تماشا کنید تا لپ هر دویتان چال بیفتد!!

 

ممد جان! گفتی میخواهی دکتر شوی تا با هاجر عروسی کنی! من به تو نصیحت میکنم که دکتر نشوی! چون این جا در شهر،کلی دکتر داریم که اسمشان را روی حلبی نوشته اند و سر هر کوچه و خیابان مثل قارچ های کوه ده بالا ی خودمان سبز شده اند!! پسر غضنفر لحاف دوز یا سید اسمال بنا را که میشناختی؟حتی  آنها هم در شهر دکتر شده اند!!

این جا همه دکتر ها بی پول هستند و نمیتوانند عروسی کنند و دختر بهشان نمیدهند! اگر دکتر شوی هاجر ممکن است با تو عروسی نکند و برود با یک مهندس برج ساز پولدار عروسی کند و گونه هایش چال بیفتد!!

 

ممد جان اگر توانستی تو هم به شهر بیا چون کلی کلاس دارد و خارجی یاد میگیری مثل ما که در جمله اول نامه مان خارجی حرف زدیم!!!

زیاده عرضی نیست! سلام ما را به همه برسان و به بیوه کربلایی صمد خدابیامرز  هم بگو منتظر باشد شاید یک روز چند ساعتی به ده آمدیم تا لپش چال بیفتد!!

باقی بقایت! جانم فدایت!!

شنبه 26 آبان ماه سال 1386

من از همه تون واقعا معذرت می خوام! ببخشید اگه ناراحتتون کردم! دیگه دلم داشت می ترکید!

کامنت دونی رو هم برا این بستم که فکر کردم این قدر این پستم افتضاح هست که شما هم سختتون هست چیزی بگید! به خدا اصلا قصد جسارت به هیچ کسی رو نداشتم! تنها دلیلم همین بود!

هر چند بعدش فکر کردم که شاید کار زشتی کردم و رفتارم برخورنده باشه!!

در هر حال من بازم از همه عذر می خوام ...

ولی مطمئن باشید که محبت ها و مهربونی هاتون رو هیچ وقت فراموش نخواهم کرد!

میدونم که این دنیای مجازی برای خیلی ها مثل من باعث دلگرمی و امید هست!

من سعی خودم رو میکنم،ولی شما هم برام دعا کنید که زندگیم زودتر جمع و جور بشه! وضعیتم از هر وقت دیگه ای بحرانی تره!

 

میدونید! شیرازی ها یه ضرب المثل دارن که میگن:درد خود بدون و کسی ندون!! درد من الان اینه! فقط مجبورم همش با یه لبخند پت و پهن حفظ آبرو کنم! آخه کی میتونه حدس بزنه که من،با این سینه ستبر و موقعیت اجتماعی و لبخند حک شده همیشگی و سعه صدر، این همههههه گیر و گرفتارم؟!!!

 

 

پ.ن: امروز ماشین رو نگه داشتم که از گل فروش کنار خیابون گل نرگس بخرم،بعدش پسر گل فروشه سرشو انداخته پایین میگه: آبجی چقدر افسرده ای! یه غم بزرگ تو نگاهته!!!!!!! دنیا ارزش نداره داداشی! خودتو اذیت نکن! الانم راه بیفت برو! من برات دعا میکنم آروم بشی! برو به سلامت! خدای مهربون  نگه دارت باشه!

 

-دلم بیش تر آتیش گرفت! از این که چرا همچین کسی که لااقل شعور و درک حرف زدن داره،این قدر موقعیت نداره تا در حد خودش پیشرفت کنه وباید وایسه کنار خیابون و گل فروشی کنه!

.

 

.

 

.

*خدایا! من به لطف و مهربونی و کرمت،همچنان امیدوارم!

**همتون رو بی نهایت دوست دارم!!

 

شنبه 26 آبان ماه سال 1386

تا حالا شده جو خونه پدریتون به خاطر حضور بی صدای شما  توی اون خونه و رفتارهای وحشتناک  و غیر قابل توجیه مادرتون اونقدر بد شده باشه که وقتی ساعت کاریتون تموم بشه نخوایید برگردید خونه؟؟؟؟ و به خاطر اشک هایی که از صبحش ریختین اینقدر خسته و کسل باشید که حس کنید اصلا توان رانندگی کردن هم ندارید؟؟ و از شدت خستگی ماشین رو یه گوشه پارک کنیدو درها رو قفل کنید و صندلی ماشین رو بخوابونید و یه گوشه تو خیابون بخوابید؟؟؟ و همش هم تنتون بلرزه؟؟

**برای من این اتفاق افتاده!!**

 

آیا شده پنجشنبه شب،بس که در طول هفته، به خاطر فرار از خونه، تو خیابون ها رانندگی کردید(دست کم 5ساعت در روز)،کمرتون حتی وقتی به تخت هم میخوره درد بگیره؟؟

**برای من این اتفاق افتاده!!**

 

آیا شده از زور فشار روحی،وقتی برادر 17 سالتون رو در کلاس کنکورش پیاده کردید ،مثل بدبختها اشکتون جلوش سرازیر بشه و اون که خیلی هم عاطفی نیست از ته دل و با ناراحتی زیاد  بگه: میدونم چقدر سختی میکشی!! و اشک هاتون رو پاک کنه و بگه دیگه گریه نکن! همین سختی هایی که میکشی کافیه اینقدر به خودت فشار نیار!! و شما هزاران بار تو خودتون بشکنید...

و صبح جمعه که از خواب بیدا میشید چشم هاتون از شدت ورم وا نشه و صداتون از شدت جیغ هایی که تو ماشین در حالی که شیشه ها رو بالا کشیدید زدین در نیاد؟!

**برای من این اتفاق افتاده!!؟**

 

شده تا حالا  حتی یک بار هم نتونید روی حضورمرد زندگیتون توی تمام این سال هایی که باهاش بودین( حتی حضور تلفنیش) حساب کنید؟! یعنی در طی روز اصلا یا بهتون تماس نگیره ،یا جواب تلفن هاتون رو نده؟!

وقتی هم اعتراض میکنید با ادعای فراوون بگه خوب سر کار بودم! و شما هر چند که میدونید تا حدودی راست میگه ولی دیگه مطمئن هستید که با کسی طرفید که به هیچ وجه نمی تونه تو زندگیش تعادل برقرار کنه و در همه حال خودش رو محق میدونه!

و شما به این فکر کنید که آیا همه همکار های مرد زندگیتون،توی زندگیشون همینطورن؟؟ مثلا توی 5 سال حتی اگر هم تمام روز  خونه باشن نه به زن  زندگیشون زنگ بزنن و نه جواب تلفن هاش رو بدن و در جواب اعتراض هم مثلا بگن ما خسته ایم !! از خواب بیهوش بودیم! و اون بدبخت هم خفه بشه!!!! اگه بچه شون مریض بود چی؟؟ اگه زنشون تصادف کرده بود چی؟؟

**برای من این اتفاق افتاده!!**

 

آیا شده به جایی برسید که  به خاطر رفتار های زشت و غیر قابل توجیه اطرافیان نزدیکتون مثل مادر،همسر و... احساس کنید تمام آنچه سال ها برای خودسازی خودتون و زندگیتون رشته اید داره کم کم پنبه میشه؟! احساس کنید که دیگه نمیتونید ادامه بدین؟

به شدت عصبی بشید؟! دیگه هیچ چیز رو نتونید تحمل کنید؟!

دیگه  تحمل هیچکدومشون رو نداشته باشید! دیگه حتی نتونید مثل همیشه در برابرشون سکوت کنید!!

**برای من این اتفاق افتاده!!**

 

آیا شده که از صبح یکریز برا انجام کاری با مرد زندگیتون تماس بگیرید و اون جواب نده و درست همون زمانی که با ترس و لرز فراوون از خواب چند دقیقه ای تون توی ماشین پریدین،زنگ بزنه و باز خیلی خیلی حق به جانب بگه: خوب عزیزم من سر کار بودم!!!!!! و شما اونقدر فریاد بکشید و جیغ بزنید که قلبتون از دهنتون بیرون بزنه و تلفن رو محکم پرت کنید کف ماشین؟!!

**برای من این اتفاق افتاده!!**

 

تا حالا شده با تمام وجود احساس کنید بدبختید؟ تنهایید؟ هیچکس رو ندارید؟ حس کنید تمام تئوری هاتون برای زندگی بیرنگ شدن؟حس کنید هیچ کس نیست که حتی فقط برای همون لحظه ای که توی بحرانید باهاش حرف بزنید؟

شده اینقدر نوع زندگیتون و شرایط زندگیتون عجیب و غریب و وحشتناک باشه که روتون نشه حتی اینجا که یه دنیای مجازیه عنوانش کنید؟؟ تا حالا پیش اومده که روتون نشه به کسی بگید که خانواده به اصطلاح سطح بالاتون،چه بلایی تو زندگی سرتون آوردن؟؟؟

**برا من این اتفاق افتاده!!**

.

.

.

  اینبار هیچ انگیزه و توانی برای بلند شدن و خود سازی ندارم! خیلی خسته ام خیلی!!دیگه بریدم!! خفه شدم از بس حرف نزدم!! بسکه هی گفتم درست می شه! تموم می شه! بذار هیچی نگم! بذار گله نکنم!

 ازپریشب تا حالا بر عکس همیشه که زود دلم می سوخت و جواب میدادم و بازم اعصاب خودم رو خرد می کردم،اصلا دلم نمی خواد که با شوهر آینده حرف بزنم!! حرف بزنم که چی بگیم؟ که باز با اعتماد به نفس فراوون بگه رفتارهات اشتباهه؟ که یه کاری کنه که من عملا و علنا ازش عذر خواهی هم بکنم؟!

 بگم ببخشید اون روز جمعه که مریض بودم و تو تمام مدت خونه بودی،نه تلفن هام رو جواب دادی نه بهم تلفن کردی! بگم ببخشید  که با اون حال تا 8 شب هم صبر کردم بلکه تو زنگ بزنی و نزدی! بگم تو بیمارستان و زیر سرم باز هم منتظر بودم که زنگ بزنی و بهت بگم چی تو سرمم ریختن و تو بازم زنگ نزدی! بگم ممنون که تا فردا شبش بهم زنگ نزدی! بگم مرسی که بعدش با روی فراوون گفتی خوب حالم خوب نبود خسته بودم خوابیده بودم!!!

بگم ممنون که با اینکه قول دادی آخر همون هفته که آنفولانزا به شکمم زد و بازم کارم به بیمارستان کشید بازم تو از صبح جواب منو ندادی!! بعدم که وقتی میخواستم آمپول بزنم زنگ زدی و فقط گفتی آخیییی!!!!! همین!!!

...اصلا حوصله شو ندارم!!!

...و اما مامان! خیلی برات متاسفم! من همه کار برات کردم!همه کار! متاسفم که باید بگم من وضعم تو خونه پدر و مادر پر مدعام،از پریا(دوستم که لینک وبلاگمه)،صد مرتبه بدتره!

متاسفم که باید بگم تو هیچوقت لیاقت بچه نداشتی! همون پسرت که براش میمیری و میمردی،الان اونم برات تره خرد نمیکنه! هرچند که تو از لج من هر کاری باهات بکنه بازم براش میمیری! متاسفم که سال هاست« مامان» صدات نکردم! متاسفم!!!

 من به جز احترام و احترام و احترام کاری کردم مگر؟؟ مگر جز ادب و محبت از من چیزی دیگه ای هم دیدی؟؟ خیلی خوشحالی که کاری کردی که الان  همون آب هم  که توی خونه می خوردم نمی خورم؟! متاسفم برات!!

 خیلی خوشحالی که آبروی منو همه جا بردی که شوهر نمی کنم؟! خیلی خوشحالی که سالهاست وقتی منو می بینی روتو بر میگردونی؟ خیلی خوشحالی که موقع پخش تنها برنامه مورد علاقه من میای جلو تلویزیون و کنترل رو قایم می کنی پشتت؟!

 من که 7 ساله تو خونه غذا نمیخورم دیگه چته؟! چرا جنجال راه انداختی که میخوای فقط برا 3 نفر غذا درست کنی؟؟ من فقط توی خونه ات چای و آب می خوردم که اونم دیگه نمیخورم!! متاسفم برات که اونروز صبح که از شدت معده درد مجبور شدم ناشتا قبل از رفتن به سرکار،با قرصم آب بخورم اینقدر جنجال راه انداختی!!! ببخشید! نمیدونستم که اینقدر معده درد میگیرم والا آب میخریدم از قبل !!

متاسفم که با این همه ادعای شخصیت دهنت برا من که آزارم به تو نرسیده تاحالا،اینقدر به حرف های زشت وا میشه!! متاسفم که به قول روانپزشک فعلی ات و روانکاو سابقه ت که منو(!!) برای درمان (!!) پیشش برده بودی و اخیرا گاهی پدرم(شوهر خودت)،اینقدر به من  حسادت میکنی! من که کاری باهات  ندارم!!

 این 3 سال که یه شیفت شدم کم بهت محبت کردم؟ با هزینه خودم بیرون بردمت،رستوران،کافی شاپ،خرید،پارک،مهمونی،تمام مراکزی که خودم ازشون خرید میکردم رو بهت نشون دادم تا تو هم بری ازشون خرید کنی تا حساسیت هات کمتر بشه!

برات طلا خریدم در صورتی که خودم حتی به تکه طلا هم ندارم!! یعنی داشتم! ولی تو همه رو به زور ازم گرفتی و فروختی تا برا خودت طلا بخری!!

ولی از یه جهت خیلی خوشحالم میدونی چرا؟؟؟؟؟؟ چون به شهادت همه،خودم و خودت هیچ جوری مثل تو نشدم!! 2تا آدم 180 درجه عکس همدیگه!! هفته قبل روان پزشکت میگفت دیگه اصلا حتی بهت فکر هم نکنم! میگفت دیگه به هیچ وجه قابل تغییر نیستی!

بابا! خیلی از تو هم دلگیرم!! خونسردی و بی تفاوتی تا چه حد؟؟ شما دیگه خیلی غربی شدی! زندگی کردن تو غرب خیلی سردت کرده! چقدر بهم میگی که سکوت کنم؟! چرا هیچی نمیگی؟! تو چه پدری هستی که عین خیالت نیست که دخترش 7 ساله تو خونه غذا نمیخوره! که دخترش چه طوری تو این شرایط زندگی میکنه! همون یه ذره هم که این 1 سال تغییر کردی از ترس آینده خودته! میترسی که رفتاری که الان با من میشه،چند سال دیگه با خودت بشه و تو به من احتیاج پیدا کنی! فقط وقتی 7 سال پیش من به خاطر فرار از محیط و جو خونه رفتم سر کار رگ غیرتت ورم کرد و تا 3 سال روزگار منو همراه مامان سیاه کردی؟؟ فقط وقتی گفتم می خوام با برادرم(!)برم مسافرت غیرتت گل کرد؟ فقط وقتی من تو نوجوونی ضد آفتاب میزدم تو کفری میشدی؟؟

 وقتی 2 ماه پیش که جو خونه وحشتناک بود و تو که جلو آنتن نشسته بودی،خیلی ریلکس گفتی من سعی میکنم تو همین شرایط هم از زندگیم نهایت لذت رو ببرم،تنم لرزید آقای دکتر!!

 یادت باشه همین مامان 3 سال پیش که عمل داشتی،حتی حاضر نشد 2 ساعت پشت سر هم تو بیمارستان وایسه و مثل همیشه فقط من بودم! یادت باشه که سال قبل که یه عمل سرپایی هم داشتی، باهات نیومد و من خرد و خسته از سر کار اومدم و وایسادم!

...............

...................

..........................

خداااااااااااااا!!!!! دارم پس میفتم! حواست هست؟؟؟
پنجشنبه 24 آبان ماه سال 1386

هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووراااااااااااااااااااا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

درست شد!!!!!!! زنگ زدم به نمایندگی رهجو تهران! تلفنی راهنماییم کرد و درست شد!!!

الان ذوقمرگم ! میرم سر کار ، برمیگردم و جبران مافات می کنم!!

دوشنبه 21 آبان ماه سال 1386

سلام!

*دلم برای همتون تنگ شده!!! خیلی خیلی زیاد!

**کامپیوترم کماکان خرابه و با هیچ روشی هم نتونستم درستش کنم! به این تعمیرکارهای کامپیوتر هم نمی تونم اعتماد کنم!

فقط همین رو بگم که وقتی کامپیوتر مدل بالا جلوته و نمیتونی ازش استفاده کنی،درست مثل اینه که به آهنگ ۸/۶ یا بندری یا عربی شاد و بلند  گذاشتن و دست و پاهات رو هم بستن که نتونی تکون بخوری اصلا!!!!

***فقط توفیق اجباری بود که یه کم کارهای عقب افتاده ام رو انجام بدم! اول که یه اتاق تکونی اساسی کردم،بعد از سال ها رفتم بازار وکیل! و سرای مشیر و تا دلتون بخواد بدلیجات جینگیلی خریدم!! یه پارچه بنفش خوشرنگ ساتن و یه قرمز خیلی خیلی شاد و شیک هم خریدم تا برا تو خونه بدم واسم بدوزن...

****در ضمن ۳ بار هم رفتم نمایشگاه کتاب(امروز روز آخرشه) و خودم رو خفههههه کردم!!! اول که به نظرم هر چی کتاب تو نمایشگاه کتاب تهران زیاد میاد،میارن این جا!! باور کنید!! ولی خوب،من سری کتاب های اسماعیل فصیح رو کامل کردم،شاهنامه خریدم، به علاوه کلی کتاب دیگه! ولی از همش بامزه تر کتاب آشپزی خریدنم بود!!!!!!!

ییهووو حس زن بودنم(!!) گل کرد و از اون جایی که من با کمال شرمندگی حتی کته هم بلد نیستم بپزم،و از ترس اینکه نکنه در آینده شوهر آینده از گرسنگی، دور  از جونش،زبون آقای شیطان و خانم م لال، مرده  بشه و من بی شوهر(!!) بمونم، در آخر خرید هام(جمله بندی رو داشتین که؟!) رفتم سراغ کتاب های آشپزی و یه کتاب آشپزی نمیدونم رزیتا؟آزیتا؟اصغر؟غضنفر؟؟ (ا گیر نده خوب!! اسمش یادم نیست الان کافی نتم!!) خریدم . یه کتاب آشپزی رزا رو هم پیش خرید کردم(بعدا میرم مغازه ازش می گیرم).

اون اولی که دستمه همون شب اول یه نگاه بهش کردم بد نبود...

 البته یعدا به این نتیجه رسیدم که برنج رو میشه ریخت تو پلوپز و آب ریخت روش تا خودش درست شه! خورشت رو هم که همه چیزا رو خرد میکنی میریزی رو هم با آب و روغن و رب گوجه فرنگی  تو زودپز خودش می پزه!!!!!!!!

بعد تر به این نتیجه رسیدم که اصلا شوهر آینده از صبح که میره تا ساعت ۱-۱۲ شب خونه نیست که من بخوام براش غذا بپزم و خانمی کنم!!!

بعدتر+تر تازه یادم افتاد که شوهر آینده شدیدا بدش میاد زنش همش بره تو آشپزخونه غذا بپزه!! نه این که فقط حرف باشه و بعدا عوض شه ها!! نه! واقعا بدش میاد!(خدایا هزار مرتبه شکرت!!).خوب خیلی هم عجیب نیست! چون از ۲۲ سالگی تا ۳۴ سالگی بیشتر خارج از ایران بوده و خوب این فرهنگشون حسابی روش تاثیر گذاشته! از اون مرداییه که دلش می خواد خودش بره کار کنه،بعد من از صبح تا شب یا درس بخونم،یا به قرتی بازی هام برسم!!!! کلاس رقص برم،موسیقی،شنا،زبان،خرید،مهمونی یا...  البته درس وپیشرفت علمی من خیلی خیلی براش مهمه! همین طور شاد نگه داشتن روحیه ام!

بعدتر+تر+تر به این فکر افتادم که اصلا من می خوام با شوهر آینده ازدواج کنم یا نه؟!! البته این پاراگراف دیری نپایید که دود شد رفت هوا چون یک ساعت بعدش خیلی خیلی ریلکس حالم رو واسه این حرف گرفت!!!!!!

*****زن صاحبخونه شوهر آینده رفته پیشش گفته:دکتر خانمتون رو(منظورش من بودم) طلاق دادین؟؟؟ هنوز عروسی نکرده؟؟ آخیییی!!خیلی اذیتتون کرده لابد!!! البته من هم اون پسراییم که زن دارن هیچی! اون ۳ تا که مجردن هر کار میکنم زن نمیگیرن!! تو خونه موندن اون ۳تا و لیلا!! نمیدونین دکتر چه دختر ماهیه! از هر انگشتش یه هنر می باره! نه این که دختر خودمه اینو می گم ها!!  نه!! برید(!!) از همه محل(!!) تحقیق کنید! همه تعریفشو می کنن! الانم داره فوق لیسانش میگیره! البته خیلی دوست داشت پزشکی بخونه ها! ولی خوب دیگه! نشد! البته بقیه(!!) داماد هام هم خوبن! اونا هم (!!)همین خیابون میشینن!!

بعد که دیده شوهر آینده همینطور با دهان باز داره نگاش میکنه،خیلی کلافه میگه: خلاصه دکتر فکراتونو بکنید! با ابن که آپارتمان های من یک خوابه هستن، اما من اینجا به تعداد نفرات توی هر خونه کرایه میگیرم! یعنی اگه بخوای امسال تمدید کنی،و یه زن دیگه(!!)بگیری،یاید ۴۰۰ تومن اجاره بدی! اگه هم وسط سال بچه دار شدی ۶۰۰ تومن!!!!!!!!  اگه هم خواستی جور دیگه(!!!) تصمیم تگیری که خوب اونوقت قضیه فرق میکنه!!!(شوهر آینده می گفت نهال به خدا این جمله آخر رو که میگفت نیشش تا بناگوش باز شد یهو!!!)

******خانم م این روزا گیر داده به من که چرا شیرازی حرف نمیزنم؟؟؟؟؟؟؟؟ بهش میگم اصلا ربطی به این نداره که من این لهجه رو دوست دارم یا نه!! من از بچگی این جوری عادتم دادن که سلیس و کتابی حرف بزنم!  همین!!!!!! باز میگه:می میشه؟(مگه میشه/شیرازی بخونید) آدم ۲۵ سال یه جا زندگی میکنه بعد اصلا لهجه نداره!!! او ور (منظورش اون یکی دفتره)،میگفتن شما شیرازی نیسین(نیستین)!!

من :با دهان باز،بر و بر،فقط نگاهش میکنم!!

بقیه همکارا:شلیک خنده شون رو هواست!!!

بازم  م بدو بدو اومده به من و چند تا از همکاران میگه: او زنو(شیرازی بخونید) کی بود؟موش؟انوش؟ که میگفتن رفته فضا ها...

من:انوشه انصاری!

م:ها .همی! دروغ گفتن! نرفته بوده ها!!! سر ما  ره کلاه گذاشته بودن!!(همشو شیرازی بخونید)

----آخیش! چقدر حرف زدم! همش تو دلم مونده بود!!!

---توروخدا یه راهی بگید من این کامپیوتر رو درستش کنم!!! خوب من دلم براتون تنگ می شه خوب!! می خوام زود زود بیام بهتون سر بزنم ولی این جوری نمیشه! البته الان همه وبلاگ ها رو خوندم ولی چون وقت نیود خیلی کامنت نگذاشتم!

---دوستتون دارم هوارتااااااااااااااااااااااا !!

ـــخانم حلزون عزیزم! حتما میام و توی اون بازی شرکت می کنم.

--یکی محض رضای خدا منو پینگ کنه! من کافی نتم!!

چهارشنبه 16 آبان ماه سال 1386

۲ روز قبل،صیح داشتم کامنت شرررررررررروور جون رو جواب می دادم که بهو کامپیوترم شروع کرد به عدد تایپ کردن!! هر بلایی که بگید سرش آوردم ولی فایده نداشت!!!

این لپ تاپ من وبندوزش ویستاست و شوهر آینده یادش رفته قبل از فرستادنش برای من،ازش بک آپ بگیره!! این یعنی که من هیچ سی دی ازش ندارم! البته رفتم یه سی دی بوتیبل ویستا هم خریدم ولی متاسفانه مثل ویندوز اکس پی،گزینه ریپیر نداره!!

اگر هم بخوام کلا ویندوزش رو عوض کنم،برا نصب همه برنامه هاش به مشکل برمی خورم!!

اینه که الان نمیدونم چکار کنم!!! در حال حاضر هم بین کار و کلاس هام یه سر اومدم کافی نت!!!

اگه کسی میدونه که باید چکار کنم،خیلی خیلی ممنونش میشم که بهم بگه...

من بدون کامپیوتر میمیرررررررررررررررررررررررررررررررم!!!!!!!!!!!

پس تا مرده نشدم بگید خوب؟؟؟؟؟؟

   1      2      3    >>