مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 30 مهر ماه سال 1386

سلام!

 

۱-خودم زیاد خوب نیستم! یعنی اصلا خوب نیستم!!! ولی شما عجالتا این کبوتر ها و ساعت و یاهو مسنجر پایین صفحه رو داشته باشین فعلا!!!!

۲- به طرز وحشتناکی دلم می خواد کله شوهر آینده رو بکنم! دیگه یه جوریه که دلم نمی خواد حواب سلامش رو هم بدم! اصلا هم نمی تونم باهاش خوب صحبت کنم!

۳-تو این چند روز گاهی تو تخیلاتم ، خودم رو با همه اونایی که قبلا اسمشون رو هم نمیاوردم تجسم کردم و دیدم که بدم نمیاد که باهاشون ازدواج کنم!!!!! ولی شوهر آینده رو در عین این که آرزوی همیشگیم هست که خوشبخت بشه و حاضرم من بمیرم ولی یه تار مو از سرش کم نشه، حتی دلم نمی خواد باهاش صحبت کنم!!!!!! چه رسد به ازدواج!

۴-احساسم اصلا هم سطحی نیست!!!!!

۵-دلم می خواد از ایران برم(تنهایی البته) و دیگه هیچکس هم دنبالم نیاد و هیشکی رو نبینم! هیچوقت!!!!!

۶- چرا من باید بشم بچه این پدر و مادر؟؟؟ چرا گاهی کاری نکردم که بندازمشون تو دردسر ؟؟ چرا مثل خودشون باهاشون رفتار نکردم؟ چرا نمی تونم یه کم فقط یه کم مثل خودشون باشم؟؟؟  آخه مگه می شه که یه بچه  هیچ تشابه رفتاری،اخلاقی،شخصیتی و حتی چهره هم با پدر و مادرش نداشته باشه؟؟؟

۷- خاک بر سرم کنن واقعا!

۸-خدا مسببین این زندگی منو هم به سزای اعمالشون برسونه!

۹-الان دلم فقط سلامتی ،پول زیاد،آرامش،تنهایی و تنوع می خواد!

۱۰-خسته ام!

۱۱-کلافه ام!

۱۲-کسی که الان اشک های منو نمیبینه می بینه؟؟؟؟؟؟؟؟

۱۳-همین الان شوهر آینده نت هست ولی نه من چیزی می گم و نه اون!! البته ۱۰ دقیقه قبل تلفنی بهش گفتم که دیگه نه اشتیاقی بهش دارم و نه تمایلی برای زندگی کردن باهاش! من از یک سال قبل بهش گوشزد کرده بودم که رابطه ای که این طور بیهوده و مسخره کش پیدا میکنه آخرش به گند کشیده می شه! که شد...

آهان الان داره حرف میزنه:

 

-MAN BA HAMEH VOJODAM KHASTERAM BA HAM EZDEVAJ KNIM MIFAHMI

-va har kary lazem baasheh konam

-man alan vazifeh daram tamhidat madio vaseh en kar farahakonam

-v zendegi vasat besazam ke tosh khoshbakht bashy va kambody nadashteh bashy

-to aan focus kardy ro chizy ke har roz dareh hasisiyateto beshtar mikoneh

-va aaz masael haghigi zendegi darim dor mishim

 

اینا رو الان تند تند داره می نویسه...

توجه کنید که من فقط یه چیز ازش خواستم! که اون مشکلش رو حل کنه! نه پول نه مادیات! هیچکدومش رو نخواستم!!!! هیچی ! هیچی دیگه ازش نخواستم!

۱۴- الهی من بمیرم که اینم از دست من خلاص شه!

۱۵- خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

۱۶-وای دوباره تلفن زد!!!! ای خدااااااااااااا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۱۷- خوب به سلامتی تلفن به یک دقیقه هم نکشید و مثل همیشه قطعش کردم!!

دوشنبه 23 مهر ماه سال 1386

-«خ» اما از همه بهتره! تازگی ها نامزد کرده! همش داره دور اون میچرخه! همه زندگیش تو نامزد داری نامزد بازی و بیرون رفتن و مهمونی های خانوادگی و... خلاصه میشه. بزرک ترین افتخارش هم اینه که تو فلان مهمونی که هوار تا مهمون بوده ،جلو بقیه  دهن شوهرش میگو گذاشته!!!!!! . بعد هم در برابر همه سرش رو کذاشته رو پای شوهرش!منظورش اینه که من امروزی فکر می کنم و برام مهم نیست الان ۳۰۰ جفت چشم اعم از مجرد و متاهل دارن نگام میکنن! من جلو همه اینجوری به شوهرم ابراز علافه میکنم!!

البته اونم حتی ۱ اس ام اس هم نمیزنه که مبادا پول موبایلش زیاد نیاد !

 

به طور کلی تو این ساختمون از یه ذهن باز و روشن یا حرفهای حسابی و اساسی و بطور کلی از یه دید باز، خبری نیست!!!! همه همینن که گفتم! یه کم بالا پایین! توقع دیگه ای هم نمیشه داشت! اون جا نه میشه از سیاست حرف زد،نه از تکنولوژی،نه از علم،نه از مسایل روز،نه از اجتماع و نه از....نه این که فکر کنید منظورم فقط حرفهای گنده گنده است ها نه! ولی فضا،فضای یه عصر تابستون،تو کوچه های کج و کوله است که از وسطش جوی آب و فاضلاب و ... رد میشه و مامان ها در حین اینکه بچه هاشون دارن رو سر هم میش...ن،مشغول تخمه شکستن و وغیبت کردن و پز دادن و طعنه زدن های در لفافه بهم  هستن!!

 

البته بیشتر این ساختمون این جوری شده ! توی بخش ها و ساختمون های دیگه،انسانهای بسیار فاضل و اندیشمند و بزرگواری هستن که آدم واقعا از مصاحبتشون لذت می بره! از خوندن نوشته ها و تفسیر هاشون بال در می یاره و کلا هم نشینی باهاشون غنیمته!

خانم «م» تا حالا جند بار بهم گفته: تو این همه کتاب میخونی خسته نمیشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ فکر میکنه من میرم کوه میکنم و کتاب میخونم و معلومات کشف میکنم!!! 

 

چند بار دیگه هم گه مثلا داشتم با «خ» راجع به اینترنت صحبت میکردم تا اگه بشه تشویقش کنم وقت زیاد تری بذاره و یه کم زندگیش رو متحول کنه،خانم «م» که داشت حرفامون رو میشنید،یهو بر گشت گفت: اینقدر بدم میاد از آدمایی که همش پای اینترنتن!!!!!!!!!!!! منم که دیگه صبر دونیم گنجایشش پر شده بود گفتم:راست میگید! بهتره همه عین شما یا غر بزنن یا غیبت کنند! تو خونه هم فقط توالت دستشویی بسابند و در تدارک رسیدگی به پایین تنه باشند! اگه هم وقتشون اضافه اومد تو صف شیر بایستن و اوقات فراقتشون رو اونجا با زن های محل بگذرونند!

 

رنگش مثل گچ سفید شد و حرف نزد دیگه!!! به خدا من بدجنس و بی ادب نیستم! ولی اولا اصلا کسی با این صحبت نمیکرد و در ثانی دیگه خیلی زیادتر از حدش پا گذاشته بود!  به قول مدیرمون یه بار داشت راجع به این خانم به یکی دیگه می گفت از اون آدماییه که باید زودی حد و حدودشون رو بهشون متذکر شد چون خودش شعور و فدرت تشخیص تعیین مرزش رو نداره !

 

حالا جالب این جاست که این جا و تو این ساختمون کار من به هیچکدومشون ربط پیدا نمیکنه! کار اونا هم! ولی چون حکمم به عنوان مسوول بخش خورده،یه جورایی از من حساب میبرن! از طرف دیگه هم میدونن که اگه کارشون تو این ساختون گیر بیفته،مدیریت تا من نگم کاری رو درست نمیکنه!! مثلا حتی اگه تلفن هاشون قطع بشه یا پرده بخوان یا ... من واقعا نمیدونم اینا اگه کارشون پیش من گیر نبود چی بودن؟؟؟!!!!!!

 

من از سال ۸۰ تاحالا تلوبزیون ایران رو به جز در ۲ مورد نگاه نکردم: یکیش سریال مسافری از هند که وقتی تلویزیون خودمون تمومش کرد و من یه سری نقد ازش خوندم، از طریق شبکه آی آر آی بی، هر ۵شنبه ساعت ۱۲ شب بازپخشش بود که نگاه کردم! و دومی هم سریال نرگس بود که اغفال!!! شدم و از اواسطش تا انتهاش رو نگاه کردم و بعدش هم عین س.گ پشیمون شدم!!!!!!

از بین طنزها هم شهر قشنگ و  آقا ماشا ا.. و طنز شب های برره رو هم گاه گاهی و بر حسب اتفاق میدیدم(در حقیقت چون تا ساعت 11-12 شب سرکار بودم نمیتونستم اینا رو کامل ببینم) و ازشون خوشم میومد!

 

در عوض عاشق کتابم! اگه یه مبلغ کمی پول داشته باشم و مثلا لباس هم نداشته باشم،یقینا باهاش کتاب می خرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

همه وقتم یا نت هستم،یا کتاب!پ.ن:

1-جهت برطرف کردن تشویش اذهان عمومی و خصوصی بابت فلاسک اداره ما،فردای اون روز اول وقت،به مستخدم گفتم و اونم فلاسک رو اینقدر با موار ضدعفونی شست که دیگه نمیشد طرفش بری چه رسد به اینکه ازش چای بخوری!!! اونوقت خود خانم«م» از خونه شون یه فلاسک دیگه آورد و من با احتمال اینکه  روی این هم لباس ز.ی.ر  پهن میکرده! ازش استفاده نکردم! عوضش گفتم یه فلاسک دیگه آوردن و اونو تو اتاق خودم فرنطینه اش کردم!!!!!!!!

 

2-میگما! تو این دنیای وحشتناک،چه طوری میشه که این دنیای مجازی اینهمه سالم مونده و همه اینقدر این جا خوبن؟؟؟؟  کم کم دارم احساس میکنم که کشش و تمایلم به این دنیا از دنیای واقعی خیلی خیلی بیشتره!!

 

3-رییسم  قرار بیاد ساختمونه ما ور دل من اتاق بگیره!!! این یعنی تا اطلاع ثانوی کتاب خوندن و لاک زدن و و ...ممنوع!!! البته من از رییسم و شخصیتش بی نهایت خوشم میاد و براش خیلی احترام قایلم و از اون هم نسبت به خودم  جز احترام و محبت و لطف چیزی ندیدم!!! امروز داشتیم با خانم «خ» میگفتیم از یه جهاتی بهتر که بیان!!  دست کم افرادی مثل خانم «م »و خانم «الف» و آقای گودزیلا یه کم خودشون رو جمع و جور میکنن!!

 

4-خانم« الفـ» امروز داشت دوست پسرش رو بازخواست میکرد که دیروز که رفته باغ تو شهریار چه کارایی کرده؟؟؟؟ بعد داشت بهش میگفت اگه بهم دروغ بگی مثل اینه که من اگه بعد از تو با یکی دیگه آشنا شدم و ازم پرسید تا حالا صکص هم داشتم بهش بگم نه!!!!!!!!!!!!!!

 

۵-من نه با این جور روابط مخالفم،نه با ابراز علاقه و دوست داشتن معقول و رمانتیک جلو بقیه،نه با رسیدگی به شوهر در هر شرایطی،نه حتی با صکص و یا... من فقط حرفم اینه که هر کسی باید یه سری از مسایل رو با استفاده از شعور و قوه تشخیصش درک کنه! تو این ساختمون هم فقط منم که دین و ایمونم در ظاهر از همه اینا شل و ول تره(هر چند که من عاشق خدای مهربونم و ارتباط خودم با اون هستم!) .۵سال هم هست که با شوهر آینده ام. از همه چیز هم ۵ سال   با هم خیلی خیلی باز و راحت حرف زدیم حتا صک...! ولی اول که هر چی بوده بین خودمون بوده و حتا اگه اینجا هم راجع به همون موضوع نوشته باشم یا از این به بعد بنویسم ،وقیحانه نمی نویسم و مساله رو به کند نمی کشم،دوم اینکه مثلا هیچوقت جلو ۴ تا پسر مجرد بیچاره نمیپرم تو بغل شوهرم و تو دهانش غذا بچپونم و ببوسمش....مگه من چلاقم یا ضعف دارم که نتونم تو خونه و تو خلوتمون عشق و علاقه و دوست داشتنم رو بهش ثابت کنم که حالا بیام جلو چند تا پسر یا دختر مجرد یا حتا بزرگتر های فامیل این مساله رو به اثبات برسونم؟!!!! خانم الفـ هم که دیگه تکلیفش جداست! خیلی مسایل دیگه داره که حالم بهم میخوره! اصلا هم نمیخوام بهش بپردازم! فقط یه اشاره کوچیک که از یه مهندس پولدار پول می گیره ولی در عوض با اون یکی پسره... البته خوب با اون اولی هم مسلما...

 

 ۶-یه مدت خیلی زیادی هست که من نه تنها نمیتونم به شوهر آینده ابراز علاقه کنم و  بگم دوستت دارم و اینا،بلکه اونم که می گه تمام تنم از یه حس خیلی بد پر میشه و مور مور می کنه!! و سریع یه کاری می کنم که دیگه نگه یا تمومش کنه! این که می گم نمی تونم واقعا نمی تونم ها!!! حالا جالب اینجاست که من همیشه تو این موارد راحت بودم و احساساتم رو بیان می کردم!

حالا که خودم رو آنالیز میکنم،می بینم علاوه بر مشکلات عدیده مون که به این مساله دامن زده، اینقدر دور و برم این مساله (ابراز عشق و محبت و صکص و...) به صورت کاذب و غیر واقعی و چندش آور و اغراق آمیز  پر شده،که از نظر روانی روی من این تاثیر منفی رو گذاشته!

اگه دقت کنید این چند تا پست آخرم،از آپارتمان گرفته تا همین پست،همه یه جوریی به این وقایع وصل میشن!

طفلکی شوهر آینده!!!!!!!

۷- هر کاری می کنم نمی تونم پینگ کنم!! محض رضای خدا هر کی دستش رسید فردا صبح این کار رو برای من انجام بده! خدا از بزرگی کمتون نکنه!!!!!!!!

یکشنبه 22 مهر ماه سال 1386

- خانم «م» که از پرسنل قدیمی این جاست و میشه ازش یه سریال درست کرد به نام ماجراهای خانم «م»!!!

یه زن چهل و خودره ای ساله که چشم دیدن تقریبا هیچکس رو نداره! از شوهر گرفته تا دخترهای شوهرش تا همکارها تا ...............

 شغلش هم یه کار مسخره است که این روزه همه جا کامپیوتری شده!!! ولی این دستی انجام می ده!!! اسم شغلش بایگانی هست!!!

ولی در عمل فقط کاغذهای به درد نخور رو پاره می کنه،غر میزنه!روزنامه ها رو دسته می کنه،غر میزنه!

کاعذهای فکس رو با تیغ جدا می کنه،غر میزنه!

از ساعت ۲ تا ۳۰/۱۵ وضو می گیره،جلو در اتاقش سجاده پهن میکنه،و با چادر نماز!!(تو اداره و تو اتاق کار!) نما و دعا  واسه خودش و پدر مرحومش میخونه!!!!! و همه رو با بوی پا  مستفیض میکنه!!!غر میزنه،  تو این مدت تلفن هاش رو ما باید جواب بدیم!!!!،غر میزنه!

 ۳/۳ که از مراسم و مناسک دعا و نیایش! فارغ شد،از آشغالیه(به گویش خودش) محلشون ناله میکنههههه تا شوهر . دختر شوهر . رییس و سوپری محله و ....

بسیار بسیار بسیار خسیسه!!!!! میگه نه چیزی بخوریم و نه بپوشیم و نه بخریم همه رو پس انداز کنیم!! همه پولهاش رو از شوهره مخفی میکنه!!! گاهی سر ۱۰۰۰ تومن کالباس که مثلا شوهره خریده هم باهم دعواشون میشه و هم سر ما رو میخوره و هم تا چند روز با همه تو اخم و تخم هست!!!!

مثل بدبختها لباس میپوشه! دستش رو با مانتوش خشک میکنه! یه بار رفتم آشپزخونه دیدم داره وضو میگیره جورابش رو انداخته رو فلاسک چایی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 تا یه چیز نو تو تن ما میبینه صد جور آه میکشه! مرتب می خواد با من در بیفته که دین من و ما  درست نیست!! خیلی فضوله! آداب اجتماعیش وحشتناک پایینه! و.....

این همه ادعای دین و مذهب می کنه ولی یه ذزه شکرگزار نیست!!! بعضی روزا می یاد عیییین برج زهر مار همه باید تا عصر تحملش کنن! حالا چی شده؟ دیشب شوهرش 100 تومان بیشتر خیار شور خریده!!!!!!!!!

پ.ن:

این هفته تکلیفم با آقای شیطان روشن میشه! یا من اخراج میشم،یا اون از زندگی من اخراج میشه!!!!!!!!

جمعه 20 مهر ماه سال 1386

به یک عدد دوست ، خواهریا برادر بزرگتر ، از همین امروز تا آخر عمر،خیلی فوری نیازمندیم!

شرایط:

-همراز

-مهربان

-دلسوز

-صادق

-صمیمی

-قابل اعتماد

همین! شرایط سنی هم نداریم!!!!!

خدمات:

تمام موارد فوق بعلاوه هر آنچه در چنته داریم،از سوی ما برای او !!!!!!!!!!

توجه: این آگهی محدودیت زمانی ندارد و ممکن است در چند نوبت دیگر در این روزنامه،ببخشید! اصلاح می کنم در این وبلاگ ، تکرار شود!

 

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه 19 مهر ماه سال 1386

 صبح مثل کسی که ۴۸ساعت یک ریز داشته کتک می خورده از خواب پامیشم! دست کم ۲-۳ ساعت طول می کشه تا یه دوش بگیرم،یه چایی بخورم،یه کم به خودم برسم(آرایش کنم)،لباس بپوشم و از خونه بیام بیرون! نبم ساعت طول می کشه تا جای پارک پیدا کنم!!

-حالم از صدای آقای «س» که مثل گودزیلا می مونه بهم می خوره!! صداش خیلی وحشتناکه و چون خودش گوشش نمی شنوه فکر می کنه بقیه هم همینطورن و مدام داره پشت تلفن به اون بدبختایی که می خواد ازشون پول بگیره و بچزونتشون داد و هوار می زنه!!

-«الف» که تازه با من هم اتاق شده دقیقا از صبح که میاد تا ظهر داره با تلفن با دوست پسر تهرونیش که ۲-۳ سال هم از خودش کوچیکتره حرف می زنه و این قدر صداشو و لحنش رو فاجعه آمیز می کنه که من مدام یاد زنهایی که تو فیلم های قدیمی نقش ف ا ح ش ه ها رو بازی می کردن به خصوص زمانی که داشتن با مشتری هاشون حرف می زدن می افتم!!!

به طور کلی مضمون حرفهاشون اینه که آقای دوست پسره تهرانی این دفعه ابروهاشو نازک تر کنه یا ۸(هشتی)رو بیشتر کنه؟ یا اینکه اون داره از این می پرسه این دفعه که دیدمت چیکارت کنم؟؟؟؟ که اینم بهش می گه که چیکارش کنه!!!! دقیقا ۹۰٪ مکالمه شون صکص هست و بقیه اش هم مثل همون ۹۰٪ تهوع آور!!!!!

اصلا نه شرم میدونه چیه و نه حیا!!!! چند دفعه که اینقدر حرفهاشون چندش آور بوده که من رفتم پایین تو ماشین نشستم!!! یا بر خلاف میلم رفتم تو اتاق خانم« م» !!!!!

دیگه حالم داره بهم می خوره!! انگار هیچ حرف دیگه ای تو دنیا نیست که اینا با هم بزنن!

وسطهاش یه ۵ دقیقه ای که تلفن نمیدونم چی میشه که قطع میشه،و منم که به عادت همیشگی اگه کاری نداشته باشم دارم کتاب میخونم،یعنی دارم تو اون وضع سعی میکنم تمرکز کنم که بخونم،شروع میکنه با من حرف زدن و محتوای حرفاش یا راجع به آرایشگاه ست یا پارتی تو باغ خواهرش یا دوستاشون،یا پسرای خیابون فلان یا... حالا جالبه من تو این مدت سرم رو هم از رو کتاب بلند نمیکنم که حتا نگاهش کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!

خونه شون رو فروختن،یه آپارتمان کوچیک تو یه جای بهتر خریدن،بازم ۵۰ میلیون کم دارن!! الان ۳ ماهه!   چون پدر هم ندارند،وقتی اومد رو زد،دلم سوخت و گفتم حیفه آلاخون والاخون(درسته؟) بشن تازه ۵ میلیون هم حق فسخ این آپارتمانه بوده که کم کم فروشنده می خواست به اجراش بذاره(بعد از ۳ ماه).

از پدرم خواهش کردم و اونم  به یکی از دانشجوهاش که رییس شعبه مرکزی یکی از بانک هاست سپرد و اونم که ار خدا خواسته می خواست یه کاری برا پدرم کرده باشه گفت بیان تا ۳ روزه بهشون یه وام ۵۰ میلیونی بده!

براشون وقت ملاقات با آقای رییس گرفتم ساعت ۳۰/۸ صبح در حالی که فروشنده آپارتمان مصرا آخرین مهلت رو ۵ روز بعد براشون تعیین کرده بود و می خواست ۵ میلیون حق فسخ رو بگیره ازشون!!!

اونوقت تو این مرحله بحرانی اینا از شب قبل از وقت ملاقات تا ۴ شب بعدش ،هر شب تو خونه شون مهمونی های افطار و شام آنچنانی برگزار بود!!!!!! حساب کنید تو اون وضع که زندگیشون معلقه!!!

روز قرار ازش می پرسم رفتید؟؟

میگه: میدوووووونیییییی چییییی هس‌تشششش؟؟؟(«میدونی چی هستش»دقیقا همین جوری کشدار بخونید!)،ما گفتیم ......(بخونید حرفهای بی معنی و چرت و پرت)

بعد یه روز قبل از فسخ با پررویی اومده می گه ما امروز بریم پیش رییس بانک؟؟؟؟؟می شه به پدرت بگی از بانک ملی هم برامون وام بگیره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا جالب ابجاست که من یه دارویی میخوام که فقط از اروپا میشه تهیه ش کرد به خصوص از انگلیس!

اکثر خانواده پدری من آمریکا و کانادا هستن .از اون جا هم میشه ولی سخت تر ! ولی از انگلیس خیلی راحته! برادر این خانم انگلیس هست و من موقعی که بهش گفتم،همون موقع هم باهاش شرط کردم که من اول پول دارو(که خیلی هم گرونه)و هزینه پست دی اچ ال رو از طریق صرافی براش می فرستم بعد ایشون برا خریدش اقدام کنن!!!

 اگه بگید از اون وقتی که گفتم(خیلی وقت پیش) این اصلن به روی خودشم آورده باشه!!!!!!!! من که ازش خواهش تمنا نکردم! مجبورش هم نکردم! بهش گفتم اونم قبول کرد! اگه «نه» گفته بود تکلبفم از اول روشن بود!!!!! منم دیگه بدون هیچ حرفی قید  تهیه اون دارو رو از این طریق زدم!!!

ادامه دارد...

سه شنبه 17 مهر ماه سال 1386

توی پست های اولم(فروردین ماه) چند بار راجع به یه موردی نوشتم مثل:

پنجشنبه 9 فروردین ماه سال 1386

من:

*  ۲۴ساله-شاغل(مطبوعاتی)-بسی مرارت دوران کشیده ام!!!!!چندسال از ۸صبح کار کردم تا ۱۲ شب!!!به امیدی که بتونم زندگیمو زودتر و بهتر بسازم و در ضمن به شوهر آینده هم خیلی فشار نیاد!آخرش میدونید چی شد؟ ۱۲میلیون تومن طلبکار بودم (از رئیس بخشم)۲میلیون هم از کل مجموعه (که فرار بود به گفته خودشون روز آخر که استعفا میکنم بهم بدن )که آخرش همشون پولمو بالا کشیدن!!!!!!!فکر نکنید من بی عرضم یا............سر اون ۲میلیون تقریبا فهمیدم با یه مافیا!!!!!!!طرفم وسر اون ۱۲ میلیونهم با یه آدم به اصطلاح و به ظاهر خیلیییییییییی تحصیلکرده سرشناس ولی در باطن شارلاتان قالتاق!!!!

یا:

یکشنبه 26 فروردین ماه سال 1386

خیلی خسته ام!

از هر چی که وجود داره! از اون ۵-۲۴سالی که همش ترس بود و حشت و تهدید و خشونت و بغض و تنهایی و سکوت !سکوت !سکوت !

از اون آدم بیشعور تحصیلکرده ای!(تو پستهای اولم راجع بهش نوشتم) که ۱۲میلیون تومن منو نداد و اون زحمتای طاقت فرسایی که ۵سال براش کشیدم رو در یه آن به لجن کشید! و خرج سوگلی های دور و برش کرد و به هر روش و شیوه ای منو تهدید کرد که پولم رو فراموش کنم چون اون قلدر بود!می تونست! چون هر ۲۲بهمن میرفت فریاد میزد که: *اسرائیل باید از صحنه روزگار حذف شود!!!!* و حالا که سوگلی هاشو تا اروپا هم برده و براشون تو یکی از همون  کشورا ویلا هم خریده و الان که اونا نه تنها به ریشش هم خندیدن بلکه آبرو و حیثیت کاریشو هم به گند کشیدن تمام کارا و بدیهایی که در حق من و شوهر آینده کرده رو یهو یادش رفته و مثل آدمهای معصوم و مظلوم و بیگناه دوباره برگشته و میخواد که بازم جمع  و جورش کنیم!!!!حالم بهم میخوره از اون اشک هایی که با اون سن و سال پریشب ریخت! حالم بهم میخوره از خودم که شبش به شوهر آینده گفتم:دلم براش سوخت! خسته ام از این جمله شوهر آینده که هی میگه:دیدی اونی که کاراش و رفتاراش ابنقدر عصبیت کرده بود و برات کابوس شده بود چقدر ضعیفه!!!!

انگار اصلا متوجه نیست که تو اون برهه زمانی که ابن آقا فقط زوم کرده بود اول رو نابودی شوهر آینده و بعدم من چه فشار و استرسی خواسته و ناخواسته به من وارد شد که شرایط رو آروم کنم و یا مبارزه کنم!

به هر حال...

اون آقای به اصطلاح و به ظاهر خیلیییییییییی تحصیلکرده سرشناس ولی در باطن شارلاتان قالتاق!!!! بیشعور تحصیلکرده،  دوباره وارد بازی شده!! یعنی خودش شروع کرده!! امشب زنگ زد و ۳۰/۱ ساعت عربده کشید و وقتی من دوباره بعد از یک سال ،مطالبات ۳ سال به تعویق افتادم رو طلب کردم،کفری شد و قرار شد که منو به خاک سیاه بنشونه!!!

جالبه! من نزدیک به یک ساله که تقریبا باهاش هیج ارتباطی نداشتم و حتی درست ندیدمش!! قید پولم رو ،هم به توصیه شوهر آینده و هم به خاطر حفظ آرامش خودم زده بودم!!

هیچ دلیلی هم برای تماس امشبش نداشت!! فقط یک ساعت فحش داد که تمام مردم ایران احمقند چون پشت سر من حرف می زنند و من خیلی آدم خوبیم!! یک ساعت فریاد کشید که از نظر من تمام مردم ایران و شیراز بیمار روانی هستند و من که سالمم اینو تشخیص میدم!!!

هر کی راجع به من تو تمام موارد خوب فکر نکنه کثافت و کثیفه و....

در تمام این مدت من بهش می گفتم خوب اینایی که می گید به من چه ارتباطی داره؟؟؟ که اونم عربده می کشید: اجازه بدید!!اجازه بدید!!!!!!!!!!!

آخرش هم کلافه شدم و بعد هم سر پولم شد که گفت شما تصورات منو راجع به خودتون بهم ریختید که الان می گید پولتون رو می خواید!!!!!!! و از این مزخرفات....که البته من خیلی خیلی مودبانه ولی قاطع در هر موردی جوابش رو دادم و در آخر هم که دیگه به حد جنون رسیده بود،قسم خورد که من رو به خاک سیاه مینشونه و از فردا با استفاده از نفوذش و به جان مادرش!!!(قسم خورد) از کار بیکارم می کنه و....

چون که من بعد از ۶ سال(از سال۸۰)گفتم پولم رو می خوام و اون پول دست اون حلال نیست و.....

این آدم یه مرد ۵۶ ساله است که تقریبا با هر آدم درست حسابی که دور و برش بوده و زیر باز زورگویی هاش و حماقت هاش نرفته به نوعی همین معامله رو کرده!از جمله با شوهر آینده و خیلی های دیگه...

زن و بچه هاش از دستش فرار کردن(دقیقا فرار کردن) و تا حالا با ۵۸۶۷۹۸۰۹ دختر،زن مطلقه و بیوه و .... رابطه داشته و یا خواستگاری کرده که یک از یک معلوم الحال تر بودن و جالب اینجاسبت که همنا هم بعد از یه مدت که خوب تیغش زدن،مثل زباله پرتش کردن بیرون!!!!

موقعیت و نفوذش هم ای جا و هم پایتخت بسیار زیاده و البته برای به دست آوردن این موقعیت سواری هم زیاد داده!!! ولی خودش با قلدری انکار می کنه!!

حرف و حدیث خیلی خیلی پشت سرش بوده و هست ولی تاحالا که همین قلدری و نفوذ به دادش رسیده ولی تا حدودی از این قضیه لطمه هم زیاد خورده!!!!!

مقام علمیش اینجا نسبتا بالاست و خودش امشب می گفت من مشهور ترین آدم اینجام!!!!!!!!!

به مقام شوهر آینده در حد مرگ حسادت می کنه و علاوه بر دردسر هایی که براش درست کرد،یه مبلغ قابل توجهی از پول اون رو هم خورد!!!!!!!

من تو محل کار فعلیم از عزت و احترام زیادی برخوردارم،این اونجا فقط یه مسوولیت کوچیک داره ولی با توجه به نفوذش ممکنه بتونه بقیه رو نسبت به من تو رودربایستی مقابل خودش قرار بده و هر کاری بکنه!!!

با توجه به شناختی که ازش دارم حتما این کارو می کنه!!!

به قول خودش من تنها کسی هستم که به هیچ عنوان کارهای اشتباهش رو حتی تایید هم نمی کنم!!! امشب هم که داشت اینا رو میگفت(اخراج من و به خاک سیاه نشوندنم و ...) با گفتن جمله بروووو بابا ،تلفن رو قطع کردم!!(بعد از ۳۰/۱ ساعت عربده کشی اش و در آخر تهدید کردن من!).

به قول خودش همیشه در برابر من محترمانه خیط شده!!!!!!

امشب می گفت که من قادرم هر کسی رو که بخوام حمایت کنم ولی انگار شما خیلی رو پای خودتون ایستادین!!!!! از آدمهای دور و برش که بهش هیچ گونه وابستگی (از هر لحاظ)ندارند و مستقلند،به شدت وحشت داره و به هر طریقی سعی در نابود کردن و خرد کردنشون داره!!!!! هر بار یکی و اینبار بعد از مدتها تلاش کردن و نتونستن بازم اومده سروقت  من!!!!!!!!!!

همه همکارهای همرده خودش که راجع بهش بامن صحبت کردن،تمام خصوصیات بالا بعلاوه خیلی موارد دیگه رو راجع بهش میگن و تایید میکنن.

میگم که! صابونش به تن خیلی از آدم های درست حسابی خورده....

امشب که دیگه آخراش که داشت تهدید میکرد و ... من هم به سیم آخر زدم  و بهش گفتم خیلی هم خوبه! هیچ مساله ای نیست!! پول من رو بیارید بعدش هر کار که دوست داشتید بکنید....

می دونم این به من پول بده نیست!!! تازه به قول شوهر آینده ۱۲ میلیون اون سال کجا و تورم و سود پول الان کجا!!! حالا به روز کردن پول پیشکش!! اون همون اصلش رو هم نمی ده !!!!!!!!

نمی خواستم اینا رو اینجا بنویسم ولی نمی دونم چی شد که نوشتم؟!!

یه توضیح کلی: هم من و هم شوهر آینده یه مدت با این آقا کار کردیم(البته من بیشتر)و الان هم که چوبش رو داریم می خوریم!!!!!!! به طور کلی می گه من پول شما رو نمی دم و شما هم حق ندارید این رو جایی بگید!!!! البته هم من و هم شوهر آینده قید پولمون رو زده بودیم ولی خودش باز اومد و شروع کرد!!!! امروز با همکارش که راجع بهش صحبت می کردم می گفت که این اسکیزوفرنی داره چطور شما تاحالا متوجه نشدید؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

   1      2    >>