امشب بعد از ۱ساعت صحبت کردن آروم و منطقی و اساسی،باز آنچنان فریادم به آسمون بلند شد که تا نیم ساعت بعدش هم قلبم داشت وحشیانه تو سینه ام میکوبید و نفس نفس زنان اشک میریختم!
اینقدر این چند مدت بهم خوش!گذشته که برای بار سوم در یک ماه اخیر،میزبانم میهمان ماهیانه ام!!!شدم که با درد و خونریزی زیاد،هموگلوبینم را به ۷ رسانده!!!!!!!!!!
بعد از یک ساعت که با آرامش براش تشریح کردم که: به خاطر زندگی اون معطل شدم و وضعیت خوانوادگیم به خاطر اون داره ویران میشه و اگه من تو این ۵سال مشکلاتش حل شده بود و الان سر خونه زندگیه خودمون بودیم خیلی از مشکلات فعلی نبود و چقدر خوب بود که الان که خیلی از مسائل حل شدن این مشکل هم حل شده بود و ما از باهم بودنمون لذت میبردیم و اینکه حتی صبحم که بهش زنگ زدم،اون مشکل محسوس بوده و منو رنجونده و خیلی ناراحتم از اینکه جدا از وضعیتم تو خونه که به شدت وخیم شده،بهترین روزهای عمرم داره تو بلاتکلیفی هدر میره و بعدهم برای بار صدهزام بهش گفتم که تبعات منفیه اون مشکل چیه و چه وجهه بدی میتونه داشته باشه و اصلا از من گذشته در شان خودش هم نیست و ...خیلی راحت و ریلکس برگشته بهم میگه:خوب تقصیر خودته که اونجا موندی و نمیذاری کارو تموم کنیم و بریم سر زندگیمون!!!!!!!!!!!!
دیگه بهتره از فریادهایی که که کشیدم و اشکهایی که ریختم و آتیشی که دلم رو سوزوند هیچی نگم!!!!!!!
هر چی بگم که چی داره دلمو میسوزونه فایده نداره!! فقط این جمله از کامنت« قزن» رو که برام نوشته بود و چو ن عین درد دلم بود دلم رو به آتیش کشید اینجا میذارم:
( از سرد شدن حرف زدی : خوب این یه چیز کاملا طبیعیه . یعنی زودتر از اینا باید منتظرش می بودی . چون ۵ ساله که تقریبا با هم یا حالا با فکر هم زندگی کردین .و تو بیشتر عذاب کشیدی تا کسی که کنار همسرشه . چون اون نفر اگر بحث و اعصاب خردی با شوهرش داشته در مقابلش ۵ بار هم خوشی داشته ولی تو فقط چزیدی تو این رابطه پس حق داری زده بشی )
بعدم نوشته بود:
(آیا وقت هم داری که مثل ۱۸ ساله ها باشی ؟ امیدوار و مطمئن به آینده ؟!)
چی بگم دیگه؟؟مخلص کلام و درد دل من رو گفته!
۵سال حتی از کمترین حق طبیعی و غریزی ت هم محروم موندی! کسی نبوده که لااقل هفته ای یک بار دستش رو بگیری نیم ساعت بری باهاش قدم بزنی!! اگه دلت گرفته بود یا مشکلی داشتی که میخواستی براش بگی باید صبح تا شب اینقدر چشمت رو به گوشی ت میدوختی که شاید زنگ بزنه و شایدم نه!
اصلا کسی باور میکنه که ما تو این ۵ سال،فقط بعد از نوروز امسال(۸۶)بود که تونستیم ۳بار همدیگه رو ببینیم؟؟ یعنی مثل آدمیزاد!!!!!باهم دور از محیط های کاری و غیره باشیم؟
اینقدر خواستگاراهاتو الکی دست بسر کرده باشی و پرونده باشی که به همه از جمله خوانواده ت این امر مشتبه شده باشه که تو اینقدررررر خوشی!!!که حاضر نیستی مث دخترای دیگه مسیر روتینه زندگیت رو بری و حاضر نیستی زیر بار مسوولیت زندگی بری!!! و اوناهم تو ۲۵ سالگیت دیگه تحملشون تموم شده و مجبوری هر توهین و تحقیر و بی حرمتی رو بپذیری و صدات هم در نیاد که مبادا تو این درگیری های خونوادگی مجبور به یه انتخاب ناگهانی بشی و اونوقت شوهر آینده ناراحت میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! از طرفی هم اینقدر بهت تلقین کرده که برا خودتم باور شده که ۱۰۰٪اگه با هرکس دیگه ازدواج کنی قطعا بدبخت خواهی شد!!!!
چی بگم؟چی بگم که از دردای این دل وامونده هرچی بگم کمه پس بهتره مثل همیشه هیچی نگم!!!!!!
****************************
*********************
خدایا!
در هر حال ازت ممنونم و کرم و بزرگواریت رو سپاسگزار!!
خوب میدونم که داده هات نعمتن و نداده هات حکمت!!
خدای خوبم!
خودت بهتر میدونی که از جریان و شیوه زندگیه ۲۵ سالم فقط تو آگاهی و بس!! خودت میدونی که زندگیم....(میدونم که میدونی منظورم چیه!)
حتما اینم میدونی که ۲۵سال فقط سکوت کردم و صبوری و این ۲ صفت از نعمتهای تو هستن که به من فراوون دادیشون و انگاری سهمم از این ۲تا، از نعمتهای دیگه ت بیشتره! بازم شکرت...
میدونم که اگه اون زندگی و روند...(همونی که خودت میدونی)،برای من دیگه درست نشد،ولی تو خیلی عادلانه از مسببش انتقام گرفتی یا در واقع به سزای اعمالش رسوندیش هرچند که خود کم حردش هیچ متوجه نیست!!
پس بازم کرم و عدالت و بزرگواریت رو شکر!
میدونم که وضعیتم ممکن بود خیلی خیلی بدتر از اینا بشه جوری که حتی خودم گاهی انتظارش رو داشتم ولی تو با مهربونی و سخاوت و عدلت،توی خیلی از موارد، زندگیم رو به سمتی بردی که حتی اگه لیاقتش رو هم داشتم،ولی با توجه به شرایطم گاهی انتظارشو نداشتم...
خدا جونم!
ممنون! نشانه هات خیلی برام واضح هستن! ببخش اگه گاهی از سر غفلت نمیبینمشون!!
من تلاشم رو برای یه زندگیه خوب،همونی که تو خودت همیشه گفتی حق همه بنده هات هست،کردم و خواهم کرد!!!میدونم که تو بی هیچ توقع و انتظاری،همیشه برام بهترین ها رو خواستی میخوای!
میدونم که گاهی همین بهترین ها،اونایی هستن که خیلی هم واضح و آشکارند ولی من نمیبینمشون!!یا سعی میکنم که نبینم! تو ببخش...
خدای مهربانم!
تو خودت گفتی که ار ما حرکت و از تو برکت! من به برکت تو خیلی امیدوارم!خیلی!
پس خدای من،خدای خوبم!
میدونم که صبر تو برعکس طاقت ما خیلی زیاده !!!!!!! ازت میخوام مثل همیشه اینبار هم بدادم برسی و نذاری که نابود بشم!دوباره همه چیز رو مثل همیشه به خودت میسپارم و با آرامشی که همیشه تو بحرانهای اینچنینی بهم هدیه میدی،امیدوارانه برای بهبود بقا تلاش میکنم...
متشکرم!!!!!!
***************
پی نوشت: من همیشه با خدا اینجوری و چه بسا راحت تر صحبت میکنم!!! ۲تا دوست خیلی صمیمی رو دیدین که بهم میرسن چیکار میکنن؟دقیقا همون شکلی!! خدای من اونی نیست که چوب بدست اون بالا نشسته و گاهی با اون چوبه آتیشی که میخواد منو توش بسوزونه رو هم میزنه و شعله ورتر میکنه و گاهی هم اون چوبه رو به زمین میکوبه و با خشمی که از نگاه کردن به گناههای من پیدا کرده سیبیل های کلفتش رو میجوه و از دست من حرص میخوره و خشمگینه و منتظره تا من برم اون بالا که اول موهامو آویزون کنه،بعد فلکم کنه و بعد هم بسوزوندم!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خدای من خدای مهربون و عاشقیه که خالصانه و بی هیچ توقعی حتی یه تشکر کوچولو،زندگیه تک تک بنده هاش رو زیر نظر داره و از هیچ محبتی به بنده هاش فروگذار نیست!!!! که گاهی دیدن و حس کردن این محبت ها و حمایت ها چشم بصیرت میخواد که خیلی ها از جمله من ندارند!!!!!!!!!