خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 28 شهریور ماه سال 1386

پست قبل رو حذف کردم!درست مثل پست قبلتریش!!!دست به حذفم عالی شده!!!! شانس آوردم که اینقدر پوستم کلفت هست که تا حالا خودم رو حذف نکردم!!!!!!!

اونقدرا حالم بد نیست! ولی داره به هم میخوره!!(حالم رو میگم...). بسکه تو شرایط صد پله از این بدتر هم بودم دیگه بی عار شدم!

دلم فقط آرامش میخواد حتی اگه نسبی باشه!!

میگم من که اینقدر خوب بلدم نقش بازی کنم اونم نقش های شاد،جوری که همه باورشون میشه که خوشبخت ترین دختر دنیا منم،کاشکی رفته بودم بازیگر شده بودم!!! حتما موفق میشدم!!! کمترین حسنش این بود که تاحالا کلی پولدار بودم!! دم به دم مسافرت و تفریح و تنوع و .... مگه بده؟؟ مثلا فکر میکنید که هدیه تهرانی،دائم داره توسط خانوادش تحقیر و توهین میشه که چرا ازدواج نمیکنه؟؟؟؟بعد کار به عمو،عمه،خاله،دایی هاش بکشه که بیان نصیحتش کنن که: عزیزم سن ازدواجت خیلی داره دیر میشه!!!خیلی بده!تو خیلی سخت گیری! بعد مثلا فکر میکنید اونم مثل بدبختها سالها به پای یه نفر که عین ساختمون قراضه میمونده نشسته و کوبیده و از اول با خون دل ساخته!!!!! و حالا که دارن این بلا رو سرش میارن ۱۰۰ برابر بیشتر خرد میشه که کسی از درددلش خبر نداره؟!!!!!! آره خوب! لازم به یاد آوری نیست که همه آدمها به نوعی مشکل دارن! اینو خودم خوب میدونم! ولی بستگی داره اسم چی رو مشکل بذاری!!!!! خوب این میدونم که مشکلات هر کسی برا خودش بزرگه ولی شنیدین میگن:

یکی نالد ز درد بینوایی..........(میدونم بقیه شو همه تون میدونید!)

من هر چقدرهم که تصمیم بگیرم که مثل آدم!!! اینجا بنویسم که الان درد بی درمونم چیه که به قول شماها نمیرم سر زندگی خودم باز نمیتونم!!!! چون همیشه عادت به خفه خون گرفتن داشتم! در واقع من« سندروم خفه خون» دارم!!!!

خدا جونم!!!

«بازم شکرت!!! میدونم که این روزا داری میبینی که مثل....دارم چه غلط هایی میکنم!! خیلی صبرت زیاده که تاحالا حقم رو نگذاشتی کف دستم!!!!! میدونم مثل همیشه داری بهم فرصت میدی تا آدم شم!!!

تورو به بزرگیت قسم ایندفعه بدون نشونه و علامت و اینا،خیلی زود و صریح بهم بگو چه غلطی بکنم!!!!! ولی لطفا از نظر سیکرت موندن مساله و...مثل دفعه های قبل عمل کن!(میدونی که چی میگم؟؟ آره همون دیگه...)»

پی نوشت:

این موردی که برا حلش مثل بقیه زندگیم  آویزون خدا شدم،نه قتله!!!! نه جنایت و نه هیچ چیز دیگه که بخواد به یه شخص دیگه آسیب بزنه!!!!!

این غلطی که کردم فقط و فقط عواقبش متوجه خودم شده و خواهد شد...

***

بعدا نوشت:

بعد از اینکه این پست رو نوشتم و فرستادم ،این:http://gillas.blogsky.com/ پست غزال  رو خوندم...چه بهانه خوبی بود برای جاری شدن بغض های تلنبار شده... مرسی غزال جان!

یکشنبه 25 شهریور ماه سال 1386

-من که فکر میکنم اکثریت این مردم،ماه رمضون،بیشتر به فکرِ* زولبیا بامیه *میفتن تا انسانهای گرسنه و مستضعفین و ...

-به نظرتون چرا شوهر همکار من که زن اولش فوت کرده و حالا باهمکار ۴۲ساله من ازدواج کرده،وقتی دختر ۲۵ساله ناز و خانم و مهربونش میاد خونشون،و تازه می ایسته همه کارای خونه شون رو رو میکنه،برمیگرده به همکار من میگه اینو چرا راه دادی تو خونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا ننداختیش بیرون؟؟؟؟(به دختر خودش!). بعدهم بنظرتون چطوری راضی میشه که دختر مجردش،تو خونهک خوابه ی اون یکی دیگه دخترش که شوهر داره،تو اتاقی بخوابه که دختر و داماد جوونش هم خوابیدن؟؟؟ یعنی دختر اولی+شوهرش+خواهر زن مجرد!!!!!!

بعدم تازه یک روز که دختره میاد به اصطلاح خونه باباش اینجوری...تازه همکار من هم نه اینکه حمایتش کنه یا براش مادری کنه ها!!!نه!!! هروقت میاد حداقل کارش اینه که ۵۰ کیلو سبزی میریزه جلوش تا برا خودش و خونه مادرش و...پاک کنه!!دیگه باباش که هیچی...  اونوقت دختره خانمممم!هنرمند(نقاش،مجسمه ساز،خطاط)مربی مهد هم هست! بسیار خوش اخلاق و مهربون و اجتماعی و فهیم!! قیافش هم عین مینیاتورهای تجویدی میمونه!!!!!

-میگم کسی یه چربی سوز خوب،تو مایه های «هیدروکسی کات»که حداقل عارضه رو با بیشترین مکانیسم اثر داشته باشه میشناسه؟؟؟؟؟(این یک خواهش بسیار جدیست!!!)

-اونوقت شما کوچه علی چپ میدونید کجاست؟؟؟؟؟؟ میدونید دیگه مگه نه؟؟؟؟آره دیگه!!!همون کوچه ای که آدما گاهی از سر ناچاری و بدبختی پر رو پر رو میرن توش و سعی میکنن که زندگی س گ ی شون رو نبینند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!من الان دقیقا داخل همون کوچه ایستاده ام!!!! یعنی یکی رو روزه رفتم توش!! الان وسط ها شم!!  گفتم تا بدونید من الان دقیقا کجام!!!!

 تصویر ذهنی آدمهایی که تو کوچه علی چپ هستند هم اگه بخواهید بدونید تقریبا این: شکلییه!!!!!!!!!!!

-دیگه.......آهان!!! بنظرتون اگه کسی جشن عروسی نگیره،بعدا ها تو دلش نمیمونه و قلمبه نمیشه بیاد بالا؟؟؟؟؟؟ اینو لطفا منطقی جواب بدین ها!!!!!

-یه سوال دیگه!! کسی میدونه{ رژِیم انگور }چه جوریه و آیا جواب میده یا نه؟؟؟؟؟

-یکی دیگه!!! این خیلی مهمه ها!!!! چون اصولا آدمایی که دارن تو کوچه علی چپ پیاده روی میکنن!! پاسخ به این پرسش براشون واجبه!!! سوال:کسی میدونه یه *کلاس رقص خوب و مطمئن *توی شیراز،که کلاس هم توی خونه مربی تشکیل!!!!(آدم یاد انتخاب واحد دانشگاه هاروارد میفته!!!!!)بشه،کجاست؟قیمتش هم مهم نیست!!! کسایی که تو کوچه علی چپ پیاده روی میکنن از این خرج ها زیاد رو دست خودشون میزارن!!!! اصلا این جزو اساسنامه کوچه علی چپه!!!!!

دیگه فعلا همین بسه!!!! میگن بچه رو زیاد بمباران اطلاعاتی نکنید!! روش تاثیر منفی میذاره و ممکنه کارش به اینجا:بکشه!!!پس منم فعلا دیگه سوال نمیکنم که خیلی روم تاثیر منفی نذاره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آهان!!!!فقط یه سوال دیگه!!!!شما جواب بدیم،من قول میدم خیلی روش فکر نکنم و به مغزم فشار نیارم!!!!!سوال:چرا اکثرا نمیتونن تو یه پست برا من ۲تا کامنت بذارن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همین دیگه بسه!!!!!!!! 

***************

**************

پی نوشت:

چون میدونم ممکنه سر این مساله که کوچه علی چپ واقعا چه جور جاییه و آدما اونجا چکار میکنن و اینا،خیلی براتون سوال پیش بیاد،من یه تصویر کاملتر از کوچه علی چپ و آدمهاش اینجا براتون به نمایش میذارم!!باشد که مورد پسند همگان قرار گیرد!!!!

تصویری از یک روز دلپذیر و دل انگیز در کوچه علی چپ:

=>=>=>=>=>=>=>=>=>=>شب هم که مامانشون دعواشون کرد و بردشون تو خونه=>!!!!!!!!!!!

***********

***کوچولوهای عزیززززززز!!! شما هم بهتره تا پرزیدنت نابغه،خوشتیپ،مردمی،جوانگرای،پرهیز از اصراف و ریخت و پاشتون(البته تو محیط های غیر از خانواده خودش!!!!) از دست اینترنت بازی شما تو محیط های کار و اینکه شما اینقدر راحت صیح،ظهر،شب نفتی که میارن در خونه تون رو ۲لپ ۲لپ میخورید ولی موقع کار و خدمت به جامعه میشینید وبگردی میکنید،عصبانی نشده(آخه دکترا گفتن عصبانیت  اصلا واسه پوستش خوب نیست!!)،برید سر کارو زندگیتون و به خلق خدمت کنید ....***

البته مشغول الذمه اید اگه جواب سوالهای منو ندید!!!!!!!

شنبه 24 شهریور ماه سال 1386

مثل اینکه کامنت دونی!!!!!پست قبل(جمعه) برا خیلی ها باز نمیشه!!! البته میشه وباید چند بار موس رو زیرش حرکت بدیم تا هایلایت شه و بعد کلیک کنیم!(اصلا معلوم نیست چه خبره و چرا اینجوری شده) ولی احیانا اگه بازم نشد،کامنت دونی اینجا رو امتحان میکنیم...

امیدوارم تا صبح این مشکل برطرف شه و من این پست رو پاک کنم!

جمعه 23 شهریور ماه سال 1386

 ********************************************

*********************************************

روابط با شوهر آینده هم ۵۰ ۵۰ ست ضمن اینکه حدود ۶۰ درصد هم خودش خیلی مثبت تغییر کرده! اینجور که از زبونش در رفت پیش یه مشاور خوب میره و اون مشاوره خیلی از نظرات و عقاید و تصوراتش رو نسبت به زندگی،ازدواج،تاهل،مسوولیت و ...بهبود بخشیده!

ولی هنوزم به شدت از ازدست دادن من میترسه و همش تو هول و بلاست! اتفاقا بد هم نیست!یه کم برا اینکه به خودش بیاد لازمه!

نمیدونم چی میشه!یعنی آینده م رو ۱درصد هم نمیتونم تصور کنم!

ولی اینو میدونم که هر چی میخواد بشه باید زودتر اتفاق بیفته...

 

فعلا...

 

 

دوشنبه 19 شهریور ماه سال 1386

امشب بعد از ۱ساعت صحبت کردن آروم و منطقی و اساسی،باز آنچنان فریادم به آسمون بلند شد که تا نیم ساعت بعدش هم قلبم داشت وحشیانه تو سینه ام میکوبید و نفس نفس زنان اشک میریختم!

اینقدر این چند مدت بهم خوش!گذشته که برای بار سوم در یک ماه اخیر،میزبانم میهمان ماهیانه ام!!!شدم که با درد و خونریزی زیاد،هموگلوبینم را به ۷ رسانده!!!!!!!!!!

بعد از یک ساعت که با آرامش براش تشریح کردم که: به خاطر زندگی اون معطل شدم و وضعیت خوانوادگیم به خاطر اون داره ویران میشه و اگه من تو این ۵سال مشکلاتش حل شده بود و الان سر خونه زندگیه خودمون بودیم خیلی از مشکلات فعلی نبود و چقدر خوب بود که الان که خیلی از مسائل حل شدن این مشکل هم حل شده بود و ما از باهم بودنمون لذت میبردیم و اینکه حتی صبحم که بهش زنگ زدم،اون مشکل محسوس بوده و منو رنجونده و خیلی ناراحتم از اینکه جدا از وضعیتم تو خونه که به شدت وخیم شده،بهترین روزهای عمرم داره تو بلاتکلیفی هدر میره و بعدهم برای بار صدهزام بهش گفتم که تبعات منفیه اون مشکل چیه و چه وجهه بدی میتونه داشته باشه و اصلا از من گذشته در شان خودش هم نیست و ...خیلی راحت و ریلکس برگشته بهم میگه:خوب تقصیر خودته که اونجا موندی و نمیذاری کارو تموم کنیم و بریم سر زندگیمون!!!!!!!!!!!!

دیگه بهتره از فریادهایی که که کشیدم و اشکهایی که ریختم و آتیشی که دلم رو سوزوند هیچی نگم!!!!!!!

هر چی بگم که چی داره دلمو میسوزونه فایده نداره!! فقط این جمله از کامنت« قزن» رو که برام نوشته بود و چو ن عین درد دلم بود دلم رو به آتیش کشید  اینجا میذارم:

( از سرد شدن حرف زدی : خوب این یه چیز کاملا طبیعیه . یعنی زودتر از اینا باید منتظرش می بودی . چون ۵ ساله که تقریبا با هم یا حالا با فکر هم زندگی کردین .و تو بیشتر عذاب کشیدی تا کسی که کنار همسرشه . چون اون نفر اگر بحث و اعصاب خردی با شوهرش داشته در مقابلش ۵ بار هم خوشی داشته ولی تو فقط چزیدی تو این رابطه پس حق داری زده بشی )

بعدم نوشته بود:

 (آیا وقت هم داری که مثل ۱۸ ساله ها باشی ؟ امیدوار و مطمئن به آینده ؟!)

چی بگم دیگه؟؟مخلص کلام و درد دل من رو گفته!

۵سال حتی از کمترین حق طبیعی و غریزی ت هم محروم موندی! کسی نبوده که لااقل هفته ای یک بار دستش رو بگیری نیم ساعت بری باهاش قدم بزنی!! اگه دلت گرفته بود یا مشکلی داشتی که میخواستی براش بگی باید صبح تا شب اینقدر چشمت رو به گوشی ت میدوختی که شاید زنگ بزنه و شایدم نه!

اصلا کسی باور میکنه که ما تو این ۵ سال،فقط بعد از نوروز امسال(۸۶)بود که تونستیم ۳بار همدیگه رو ببینیم؟؟ یعنی مثل آدمیزاد!!!!!باهم دور از محیط های کاری و غیره باشیم؟

اینقدر خواستگاراهاتو  الکی دست بسر کرده باشی و پرونده باشی که به همه از جمله خوانواده ت این امر مشتبه شده باشه که تو اینقدررررر خوشی!!!که حاضر نیستی مث دخترای دیگه مسیر روتینه زندگیت رو بری و حاضر نیستی زیر بار مسوولیت زندگی بری!!! و اوناهم تو ۲۵ سالگیت دیگه تحملشون تموم شده و مجبوری هر توهین و تحقیر و بی حرمتی رو بپذیری و صدات هم در نیاد که مبادا تو این درگیری های خونوادگی مجبور به یه انتخاب ناگهانی بشی و اونوقت شوهر آینده ناراحت میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! از طرفی هم اینقدر بهت تلقین کرده که برا خودتم باور شده که ۱۰۰٪اگه با هرکس دیگه ازدواج کنی قطعا بدبخت خواهی شد!!!!

چی بگم؟چی بگم که از دردای این دل وامونده هرچی بگم کمه پس بهتره مثل همیشه هیچی نگم!!!!!!

****************************

*********************

خدایا!

در هر حال ازت ممنونم و کرم و بزرگواریت رو سپاسگزار!!

خوب میدونم که داده هات نعمتن و نداده هات حکمت!!

خدای خوبم!

خودت بهتر میدونی که از جریان و شیوه زندگیه ۲۵ سالم فقط تو آگاهی و بس!! خودت میدونی که زندگیم....(میدونم که میدونی منظورم چیه!)

حتما اینم میدونی که ۲۵سال فقط سکوت کردم و صبوری و این ۲ صفت از نعمتهای تو هستن که به من فراوون دادیشون و انگاری سهمم از این ۲تا، از نعمتهای دیگه ت بیشتره! بازم شکرت...

میدونم که اگه  اون زندگی و روند...(همونی که خودت میدونی)،برای من دیگه درست نشد،ولی تو خیلی عادلانه از مسببش انتقام گرفتی یا در واقع به سزای اعمالش رسوندیش هرچند که خود کم حردش هیچ متوجه نیست!!

پس بازم کرم و عدالت و بزرگواریت رو شکر!

میدونم که وضعیتم ممکن بود خیلی خیلی بدتر از اینا بشه جوری که حتی خودم گاهی انتظارش رو داشتم ولی تو با مهربونی و سخاوت و عدلت،توی خیلی از موارد، زندگیم رو به سمتی بردی که حتی اگه لیاقتش رو هم داشتم،ولی با توجه به شرایطم گاهی انتظارشو نداشتم...

خدا جونم!

ممنون! نشانه هات خیلی برام واضح هستن! ببخش اگه گاهی  از سر غفلت نمیبینمشون!!

من تلاشم رو برای یه زندگیه خوب،همونی که تو خودت همیشه گفتی حق همه بنده هات هست،کردم و خواهم کرد!!!میدونم که تو بی هیچ توقع و انتظاری،همیشه برام بهترین ها رو خواستی میخوای!

میدونم که گاهی همین بهترین ها،اونایی هستن که خیلی هم واضح و آشکارند ولی من نمیبینمشون!!یا سعی میکنم که نبینم! تو ببخش...

خدای مهربانم!

تو خودت گفتی که ار ما حرکت و از تو برکت! من به برکت تو خیلی امیدوارم!خیلی!

پس خدای من،خدای خوبم!

میدونم که صبر تو برعکس طاقت ما خیلی زیاده !!!!!!! ازت میخوام مثل همیشه اینبار هم بدادم برسی و نذاری که نابود بشم!دوباره  همه چیز رو مثل همیشه به خودت میسپارم و با آرامشی که همیشه تو بحرانهای اینچنینی بهم هدیه میدی،امیدوارانه برای بهبود بقا تلاش میکنم...

متشکرم!!!!!!

***************

پی نوشت: من همیشه با خدا اینجوری و چه بسا راحت تر صحبت میکنم!!! ۲تا دوست خیلی صمیمی رو دیدین که بهم میرسن چیکار میکنن؟دقیقا همون شکلی!! خدای من اونی نیست که چوب بدست اون بالا نشسته و گاهی با اون چوبه آتیشی که میخواد منو توش بسوزونه رو هم میزنه و شعله ورتر میکنه و گاهی هم اون چوبه رو به زمین میکوبه و با خشمی که از نگاه کردن به گناههای من پیدا کرده سیبیل های کلفتش رو میجوه و از دست من حرص میخوره و خشمگینه و منتظره تا من برم اون بالا که اول موهامو آویزون کنه،بعد فلکم کنه و بعد هم بسوزوندم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدای من خدای مهربون و عاشقیه که خالصانه و بی هیچ توقعی حتی یه تشکر کوچولو،زندگیه تک تک بنده هاش رو زیر نظر داره و از هیچ محبتی به بنده هاش فروگذار نیست!!!! که گاهی دیدن و حس کردن این محبت ها و حمایت ها چشم بصیرت میخواد که خیلی ها از جمله من ندارند!!!!!!!!!

 

شنبه 17 شهریور ماه سال 1386

الان ۲ روزه که شوهر آینده جفت پاشو تو یه کفش کرده و میگه بذار بیام خونتون قال قضیه رو بکنم!!!!!! اون مشکلشم ۶۰٪ بهتر شده! نمیدونم از زور و فشارای منه و موقتی،یا واقعا روبه بهبوده؟! اصلا نمیتونم تشخیص بدم! مطمئنم که اگه این مساله بعد از ازدواجم بروز کنه من دیوانه میشم!!

از طرفی هم من نمیخوام تا اون مشکل هنوز وجود داره هرچند کم،اون تو خانواده من بیاد!

از طرف دیگه هم به خاطر جنگ روانی که مامانم تو خونه و هر جای ممکن برام درست کرده دیگه هیچ جا امنیت ندارم!!!!

تو خونه که وضعیت خراب!!!!!! به هر آدم فضولی هم که از زندگی من پرسیده گفته که من نمیذارم که خواستگار بیاد خونه و ....! هر کی از راه میرسه یا نصیحته یا متلکه یا محاکمه ست یا...

امروزم نتیجه گرفتن(البته به کمک فامیل)که کارای خیریه ای که من میکنم(پرورشگاه،موسسات خیریه و...)باعث شده که من ازدواج نکنم!! احتمالا از این به بعد سر این مساله هم بحران خواهیم داشت!! واقعا که باید برم خانواده فرهنگی م رو طلا بگیرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از یه طرف دیگه باز فکر میکنم که اصلا گیرم من به جای شوهر آینده با یکی دیگه ازدواج کنم! وو اونم این مشکلات شوهر آینده رو نداشته باشه! ولی از کجا معلوم که یه سری مشکلات حادتر و بحرانی تر نداشته باشه؟! خیلی از مسائل هم که بعد از ازدواج خودشون رو نشون میدن.اونوقت چی میشه؟؟؟!!

 کلا از ازدواج متنفر متنفر متنفر شدم! اگه یه سر سوزن، فقط یه سر سوزن،آزادی داشتم غیر ممکن بود که ازدواج کنم! لااقل الان!! ولی چه کنم که از هر طرف گیر یه عده آدم افتادم که ادعای روشنفکری و عقل کل بودنشون خفه ام کرده!!!! میگم که هیچ جا امنیت ندارم!!

دلم یه ذره  آزادی میخواد! یه دل خوش!

در حال حاضر وضعیت شوهر آینده از نظر من اینجوریه:

معایب:

۱)۵سال من کشیدمش بالا و از صفر بلند شد! الان به یه وضعیت نسبتا نرمال رسیده و دیگه مثل قبلا کار نمیبره چون خودش نسبتا راه افتاده! ولی هنوزم گاهی باید مواظبش بود! الیته اکثریت قریب به اتفاق مردا همینحورین ولی خوب...

۲)همون مساله ای که تو این چند پست اخیر گفتم که اگه تمام خوبیهای عالم رو هم باهم داشته باشه تحمل این یه مساله غیر ممکنه و خودشم میدونه...

...........

مقل هر زن ناچار ایرانی باید بگم که بقیه مسائل قابل تحملند!!!!! من اگه برا شوهر  آینده کاری هم کردم لیاقتش رو داشته و نوش جونش و مسلما نمیخوام تا آخر عمر این مساله رو میخ کنم تو چشمش ولی،تنها چیزی که ازش خواست یه ذره آرامش بوده!! همین موضوعی که الان ما سرش درگیریم رو من ۲ساله بهش گفتم.همه جوره هم براش توضیح دادم!هزار جور مثال براش زدم!خواهش کردم...

الان بعد از ۲سال که تقریبا هر ۲ تایم اور شدیم،و وقتی اینقدر منو تا سر حد جنون برد که دیگه هرآنچه نباید میگفتم رو گفتم و اونم بالاخره بعد از هزارمین مشاجره من، مث هر آدمه دیگه در دفاع از خودش مقابله به مثل رو شروع کرد و رومون تو روی هم تا حدودی باز شد،من دارم میگم انگاری۶۰٪بهتر شده! یعنی اکه از همون موقع جدی گرفته بود الان خیلی بهتر بود و اینهمه مشکل نداشتیم!

من با شوهر آینده از بقیه جهات واقعا مشکل جدی ندارم! نه خانواده ای که بخوان  مدام سوهان روحم باشن،نه مردیه که نگاه ناپاکی داشته باشه،نه اینکه بخواد خودشو با مدرک و تحصیلاتش مدام به رح من بکشه! توو این ۵ سالم اگه کسی دعوا کرده من بودم،داد زده من بودم،دری وری گفته من بودم،تحقیر کرده من بودم!!!!!!!!!!!!!! از صد تا حرف و دعوام یکیش رو هم حتی سر بلند نمیکنه!!! جدا اگه به کدوم از این رفتارایی رو که من باهاش کردم بامن میکرد من غوغا میکردم!!!!!! این ۲-۳روزه هم که این کنتاکت ها و مسائل پیش اومد،الان دیگه داره خودکشی میکنه!!! باهزارویک زبون معذرت خواهی و پوزش خواسته!حتی اکه من جوابش رو با تندی و خشونت بدم!!!!! 

ولی من یه وضع بدی م!! نه با این عذرخواهی ها و ....دلم یه ذره نرم میشه و نه میتونم بهش بی تفاوت باشم!!! اصلا نمیدونم باید چیو باور کنم!! خودمم دچار یک تضاد شخصیتیه شدید شدم!!

خیلی جدی دوست دارم برم پیش مشاور ولی نمیدونم از خودم بگم یا خانواده م یا اون!!!!! هممون مشکلیم به نوعی!!!!  اگه من از طرف خانوادم اینقدر تحت فشار نبودم الان کلاف سردرگم نبودم!! خانواده ای که اصلا نفهمیدن دخترشون چطوری بزرگ شد ولی همیشه متوقع و پر ادعا و طلبکار بودن و هستن!! دیگه یه ذره آبرو واسم نذاشته مامانم!!! یکی از خوبیهای شوهر آینده هم همینه که اولا خونه زندگیش یه شهر دیگه ست و من از این وضعیت نجات میام و دوم اینکه هر چقدر این وضعیتو پیرهن عثمونش نمیکنه!!!

چون وضعیت اون هم با خانوادش از این بهتر نبوده و هر دومون جدا از خانواده هامون باهم یه جوری کنار میایم!

...............................................................................................................................

-ذهنم خیلی مغشوش و درهم برهمه...

-غزال جان  من تورو ادد کردم ولی یاهو اینو نشون نمیده چرا؟در ضمن اون مساله کامنت ها همیشه که اینجوری نیست!! شاید استثنا اینجوری شده!

-آرام عزیزم!! هنوز بشدت خود درگیری دارم!!!!!!! به نظرت با این ذهن آشفته اصلا میتونم با مشاور صحبت کنم؟؟؟

-حسم به شوهر آینده خیلی عجیب غریب شده!!! احساس میکنم حتی اگه سرم رو هم ببرن نمیتونم مث سابق بهش ابراز علاقه کنم با به ابراز  علاقش جواب بدم!! اصلا به اون صورت از صبح تا شب یه ریزمنتظر تلفنش نیستم!! نه اینکه برام مهم نباشه نه!مسلما اگه زنگ نزنه نگرانش میشم  ولی....

-اه اه اه!!!! تو برزخ خیلی بدی ام!!!!!!!!

 

 

 

 

 

 

   1      2    >>