مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 30 مرداد ماه سال 1386

-طرح مبارزه با زن بد حجاب به زودی اجرا می شود؛ اح مدی نژاد اعلام کرد به خانم خوش حجاب کلید بهشت و به خانم بد حجاب کلید خانه خودمان را خواهیم داد!!!!!!!!

-شوهر آینده تخصصش یه جوریه که بیشتر افراد مسن سر وکارشون بهش میفته!!!(به جون خودم هیچکس نفهمید تخصص شوهر آینده چیه!!!!) میگه نمیدونم که چی شده که وقتی دخترای جوون یا نوجوون میان پیشم یا به عنوان همراه مریض میان،دفترچه هاشون رو که نگاه میکنم اکثر نسخه ها ،یا داروهای خیلی قوی برای درمان عفونت های مزمن زنانه هستن یا داروهای جلوگیری و...میگه گاهی شک میکنم که شاید سنشون بیشتره و من اشتباه میکنم و به همین خاطر صفحه اول دفترچه رو هم میخونم ولی میبینم که نه!!خیلی کم سنن! میگه گاهی خیلی راحت به خودمم میگن و ازم تقاضای تجدید نسخه یا به قول خودشون داروهای قویتر!!میکنن!(همونطور که گفتم تخصص شوهر آینده یه چیز کاملا متفاوته).

-سر(اول) خیابون عفیف آباد (یه خیابون توی شیراز که الان به خاطر مراکز خرید شیک و لوکسی که اونجا احداث شده بشدت توی بورسه)منتظر دوستم بودم تا بیاد؛ یه دختر حداکثر ۱۲-۱۱ساله(خیلی بهش میخورد اول راهنمایی بود!) توجهم رو جلب کرد...

موهای سیخ سیخی،شلوار برمودا،یه مانتو کوتاه،یه آرایش ناشیانه،یه قد و هیکل ریز و... یه دنیا معصومیت زیر صورت آرایش شده اش! رفت و آمداش و حرکاتش خیلی مشکوک بود؛برا هر ماشین حامل پسری واکنش نشون میداد و هول میشد ولی انگار پسرها هم به خاطر سن کمش محلش نمیگذاشتن یا بر خلاف خواست خودش اصلا حسابش نمیکردن!!!!

یه لحظه متوجه یه  پرادو  شدم که از کنارش گذشت،سرتاپاشو ورانداز کرد و رفت! همون لحظه دوستم اومد و من مشغول سلام و احوال پرسی و.... وقتی اومدیم راه بیفتیم به طرف مراکز خریدی که داخل عفیف آباد هستن،با کمال تعجب دیدم که همون پرادو داره دنده عقب میگیره(آخه عفیف آباد یک طرفه است) و میاد به سمته دخترک!!! وای خدای من! یه مردبنظر من ۶۰ و به نظر دوستم ۶۵ ساله چاق،با موهای یکدست سفید،چشمای هیز،صورت کریه و....

نمیدونم چرا ولی،یه لحظه از ته دلم خواستم خوشبینانه فکر کنم و بگم:آره خوب!فامیلشونه احتمالا! اینجا دیدتش جا خورده و میخواد ازش بپرسه چرا و.......

باورتون نمیشه!!حتی قد دخترک هم به ماشین پیرمرده نمیخورد! یه پاشو گذاشت بالا که مثلا تو همون حالت باایسته و با پیرمرده صحبت کنه که یارو انگاری که به نوه اش کمک میکنه که سوار ماشین آخرین مدلش شه،دست دخترک رو کشید و بردش بالا!!همونجوری که ماشین و نگه داشته بود و ایستاده بود دست دخترک رو کشید و با یه دستشم هی میمالید به صورت دختره!!

حالا حساب کنید که ماهم عین ماست وایساده بودیم اینارو نگاه میکردیم!!! به دوستم میگم بذار تلفن کنم به ۱۱۰ تا بیان! دختره خره! هرچقدرم محتاج باشه(آنچنان هم به سرو وضعش نمیخورد ولی خوب!نمیشد درست حدس زد!)این جای پدر بزرگشه! وای این هنوز کودکه آخه!!!!! میگه تو زنگ بزنی به ۱۱۰ اینا هم تا اونموقع اینجا وامیستن تا ۱۱۰ بیاد؟؟؟؟؟؟؟؟ و بزور دست منو کشید و برد...

چند قدم اونورتر ایستادیم که دوستم واسه دخترکش آیس پک بخره و وقتی یه کمیش رو خورد دوباره راه  افتادیم! باز نرسیده به مراکز تجاری ایستادیم تا من از داروخانه (دکتر میر) قرص های معده ام رو بخرم؛ داخل داروخانه منتظر ایستاده بودیم که باز در کمال تعجب همون دختره وارد داروخانه شد و با عجله و استرس بطرف مسوول داروخانه رفت و خیلی بلند و راحت ولی با عجله به آقاهه گفت: آقا لطفا ۲ تا    ک ا ن د و م با طعم.....و....!!!!بمن بدین! یه کم زودتر من عجله دارم!!!!!!!!! و بدون توجه به شاخهایی که رو سر تمام کسایی که اونجا بودن سبز شده بود یه سر تا دم در رفت تا ببینه احیانا شاهزاده پرادو سوار از دستش نرفته باشه!!که دید نه!!  آقا تو پرادو سفیدشون نشستن و یه چشمشون رو باید از   ب ا س ن   یه دختر و چشم دیگه شون رو باید از   س ی ن ه    دختر دیگه جمع کنن...............

خلاصه وقتی مسوول داروخانه بعد از مشورت با دکتر که چیکار کنم و دکتر هم که احیانا دیده بود اینو که کاریش نمیشه کرد لااقل بذار مریضی نگیره ،دستور داد بهش بدن،وسایل کار رو!!!تحویلش داد،دخترک به سرعت باد پرید تو ماشین و یه لبخند کج و یه ماچ رو گونه، از پیرمرده تحویل گرفت و به سرعت رفتن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیگه آماره دخترای فراری و ف ح ش ا و فساد و تن ف ر و ش ی و..............رو که نمیخواد من بگم همه میدونید احتمالا!!!!

چشم همه روشن! چشم آقا!!!!!!!! هم روشن! چشم همه روشن!! هر کشوری کاهش آمار بیکاری،نرخ تورم،خشونت و ......داره، ما کاهش سن  ف ح ش ا  !!!!!!!!

همین!!!!

 

دوشنبه 29 مرداد ماه سال 1386

شما با یه مرد خسته که از ۵صبح کار میکنه تا۲-۱ شب،و امروز که دست برقضا ساعت ۹ رسیده خونه، بهت شدیدا اصرار میکنه که من ۱۲ میام نت و تو هم باید بیای!!! اونوقت تا ساعت ۵/۱ به انتظار میشینی(البته بین خودمون بمونه شوهر آینده نفهمه ها!  خیلی  متوجه گذر زمان نمیشی چون همش داری وبگردی !!میکنی ) تلفنش هم که جواب نمیده! بالاخره ساعت ۵/۱شب یه صدای پر از خواب تلفن رو جواب میده و هی تند وتند و پشت سر هم معذرت خواهی میکنه و از اینکه بقول خودش اصلا نفهمیده چی شده که خوابش برده!!!!! پوزش میخواد ،چیکار میکنید؟؟؟؟؟

................................................................

این روزا تو فاز افسردگی مطلقم!! ولی طبق معمول خنده از رو لبهام قطع نمیشه!!! کف اتاقم از گل سر و دارو و عطر و ادکلن گرفته تا لباسهای های ز....و رو  ،همه ولو ند!!!!!که این در تاریخ زندگی من که حتی شب های امتحان هم اول اتاقم رو مرتب میکردم بی سابقه هست!

.............................................................

زندگیم شدیدا بلاتکلیفه! روزهام با بیهودگی تمام بدون حتی یه نکته مثبت و عطف دارن میگذرن!

اکثر روزهام بدون انجام دادن حتی یک کار کوچک مفید به شب میرسن!

.........................................................

مگه ۲ تا آدم چقدر حرف دارن که فقط به صورت تلفنی ۵ سال با هم بزنن؟؟؟

دلم از اون عشقای ۲۰سالگی میخواد!! از اون نگاه هایی که دل رو میلرزونه! تلفن های دزدکی،قرارای یواشکی!

باورتون میشه؟دلم میخواد اراده کنم ،به عشقم زنگ بزنم،بگم دلم گرفته،منتظرش بمونم تا بیاد،دستم رو بگیره وبا هم قدم بزنیم و ..................... خواسته هام رو که مرور میکنم یا  این متن بالا رو که میخونم،از سادگیشون هم خنده ام میگیره و هم خجالت میکشم!!!! ولی نکته همینجاست! من حتی ساده ترین ها رو هم نداشتم!!!!!!

....................................

حرفی نیست! گله ای نیست!

در عوض نداشته هام،خیلی چیزای خوب دیگه هم دارم؛ فقط،فقط خسته ام!خیلی خیلی خسته! خیلی وقتها خواستم وقایع و اتفاقات زندگیم رو اینجا بنویسم ولی هر بار پشیمون شدم! دلم نمیخواد کسی ناراحت بشه!درست مثل الان که تو دنیای واقعی اینقدر شاد و سرزنده بنظر میام که کسی به ذهنشم خطور نمیکنه که من اصلا مشکل هم داشته باشم!!!!

ببخشید که اینقدر مبهم نوشتم!!!

ایشالا از پست بعد درست میشه! به قول سنجد:برمیگردم! حتما.........

 

 

چهارشنبه 24 مرداد ماه سال 1386

میخواستم مثل آدم!! مطلب بنویسم و راجع به یه سری مسائل مهم صحبت کنم ولی انگار نمیشه!!!چون همیشه باید سر یه سری مسایل خاله زنکی و ظاهرا بی ارزش ولی کاملا تاثیرگذار در زندگی (مثل چیزی که الان میخوام بنویسم)،درگیری فکری پیدا کنم!!!!!

 

...شما برای یه آدم کلا کم غذا که به خاطر مصرف یه دارو5 کیلو گرم اضافه وزن پیدا کرده و الان 1ماه هست که با پرداخت 150هزار تومان پول بی زبون به یه باشگاه ورزشی تضمینی!،روزی 5ساعت!(از 3عصر تا 8شب) داره جون میکنه و شدید ترین ورزش ها رو انجام میده،و از مطالعه،زندگی،استراحت و...باز مونده و حالا بعد از 1 ماه که وزن کرده 2کیلوگرم هم افزایش وزن داشته!و با این جواب مربی که:چون بدنت عضلانی و پیچیده است، ورزش باعث پهن تر وحجیم تر شدن عضلات و ماهیچه هات شده!!!!  روبرو شده،و در ضمن دقیقا 9روز دیگه هم عروسی دعوته که براش عذاب آور و در عین حال واجبه!(همون مسئله خاله زنکی تصور حسادت و ...)و بازم در ضمن!،مبلغ 200 هزار تومان هم صرف خرید لباس کرده که واقعا هم زیباست (شیرازی ها اگه خواستن بگن تا آدرس رو بنویسم)،و دوباره بازم در ضمن!!،امشب که لباس رو پرو کرده در نهایت نا امیدی دیده از بغل،جلو(شکم)،عقب و...تو طرحه ! و بشدت نیاز به عقب نشینی داره!!! چه توصیه ای دارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نه خدایی خیلی جدی دارم میپرسم ها!!چه توصیه ای دارید؟؟؟

پی نوشت:

-وقتی میبینم به جای مطالعه،تحقیق،جوانی،تفریح ،لذت بردن از زندگی و حتی از یه ورزش ملایم و مداوم و دلچسب،مدام باید تو این فکرای سطحی و مسخره و وقتگیر و نفسگیر باشم ،حالم از خودم و موجودیتم و از همه مهمتر زن بودنم بد میشه!!

-اگه واقعا راه ی دارید که واقعا ممنون میشم!هر چند که احتمالا توقع و تصورم احمقانه و عامیانست!!!!!!!!!!!!!!

-جدا برای خودم متاسفم که با این همه مشکل و مکافات و درد که تو زندگیم دارم چی میگم و چی مینویسم!!!!

-واقعا چیکار کنم حالا ؟؟؟
شنبه 13 مرداد ماه سال 1386

همبستگی بزرگ وبلاگ نویسان با دانشجویان در بند

(  برگرفته از سایت  http://14mordad.blogfa.com/post-1.aspx   )

۱۴ امرداد ۱۳۸۶ جنبش آزادی خواه و عدالت خواه مشروطه در ایران ۱۰۱ ساله می شود

اما

هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند.

۱۴ امرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی می رسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجی‌حیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی در بند هستند.

به احترام این فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس های ایرانی با دانشجویان دربند" تغییر دهیم.

به امید آزادی تمامی دوستان دربندمان.


پی نوشت ۱ : از همه وبلاگهای حامی این طرح میخواهیم که با همین پست به روز باشند و برای سرعت بخشیدن به روند همبستگی وبلاگ نویسان و دانشجویان به جز تبلیغ هایی که در سایت ها و وبلاگ های پرخواننده می کنیم هر کس حداقل ۱۰ نفر از دوستانش را برای پیوستن به این حرکت جمعی دنیای مجازی و همبستگی با دانشجویان دعوت کند.

من هم:شیلا،نرجس،امیرآشتیانی،هیوا،باران،قزن قلفی(کپلی سابق)،شبنم(مامان پانیذ)،نازمنگولا،غزال و مهسا رو دعوت میکنم...

 

ضمنا مساله اون ۲جوون روزنامه نگار کرد (عدنان و هیوا)که به اعدام محکوم شدن رو هم یادتون نره!!!!!!!!!!!!

شنبه 13 مرداد ماه سال 1386

دیروز قرار بود شوهر آینده بیاد اینجا ! قرار بور ۷صبح پروازشون بشینه اینجا و ۱۰/۸ شب هم از اینجا بپرن!! ساعت ۶صبح واسم اس ام اس زد که: اعلام کردن که هواپیما نقص فنی داره و تاخیر داریم!!!!!تو الان نیا فرودگاه تا بهت خبر بدم که کی بیای!!!!!!

منو میگید! از اضطراب و ترس سقوط مردم! سقوط به علت نقص فنی بگیر تا.......سقوط عمدی و........همه اومد جلو چشمم!!!!

 ۱۰۰۰۰۰بار شمارشو گرفتم تا بهش بگم اصلا اومدنو بیخیال شه و............ولی جواب نداد! دیگه به همه کائنات و مقدسات و ......متوسل شدم تا این سالم برسه! خلاصه بعد از چند مدت واسم اس ام اس زد که تازه سوار شدیم و ۱ساعت دیگه فرودگاه باش!

خلاصه سوار ماشین شدم و همین جور در حال خوندن دعا رانندگی کردم تا رسیدم فرودگاه! وقتی رفتم تو فرودگاه(در حالی که منتظر بودم یه خاطر سقوط هواپیما!!!!!!!!!!!!وضع غیر عادی باشه!) دیدم شاخ شمشاد دارن تو محوطه فرودگاه قدم میرنن!!!!!  با هیجان و اضطراب ناشی از اون بهش میگم چی شده بوووووووووووووووووووووووووووووووودددددددد؟؟؟؟؟؟؟؟ میگه چی نقص فنی؟ میگم آره! هر هر هر هر میخنده...:خلبان اعلام کرده:به علت گرفتن توالت هواپیما!!!پرواز با تاخیر انجام شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا استرس ها و نگرانی ها هیچ!!!!!!!!!! من جدا تو روی اونایی که موقع دعا ازشون کمک خواستم شرمنده شدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هیچی دیگه.............بعدشم برنامه گشت و گذار و این حرفا............

صبحانه جاتون خالی هتل هما،بعدشم که یه سر رفتیم شهرک صدرا(یه شهرک که اطراف شیراز تاسیس شده و قیمت خونه هاش و زمینش روز به روز داره میره بالاتر)،بعدشم رفتیم قلات(همون فرحزاد در ابعاد کوچک!!!) !

بعد از نهار هم که طی یه عملیات جسورانه!!!  رفتیم یه جایی به اسم شب شتری!!!!!!!!   یه جاییه بالاتر از قلات که راهش هم یه جورایی پیچیده هست و هم مخفی! من از وقتی بچه بودم میشنیدم که میگفتن اونجا خطرناکه و برای گردش توی اون منطقه باید چند خانواده (تعداد زیاد) رفت چون توی کوه هاش مخفیگاههای زیادی داره که محل اختفا و در واقع سکونت قاچاقچی ها ی مواد مخدر هست!!!!!!!!! دفعه قبل که رفتیم قلات یه کسی که اونجا کار میکرد بما گفت حتما اونجا هم برین که ما هرچی گشتیم راهشو پیدا نکردیم!حالا ایندفعه شوهر آینده اصرارررررررررررررررررررررررر که باید پیداش کنم!!!!! ماشالا بچه هم که باهوووووش! خلاصه رفتیم!!!! وای که چقدر قشنگ و باصفا بود! درخت های سرسبز و زیبا آب روون و.......................فقط خدایی یه وقت فکر نکنین اونجا تا یه باد میومد و برگها تکون میخوردن من سکته میکردم و پدر شوهر آینده رو در میاوردم ها!!!!!!!!!!!! اصلا ناراحت میشم اگه یه وقت تصور کنین اینقدر یه جون شوهر آینده غر زدم که حتی خودمم خسته شدم! ولی کلا از همه اینا و خیس شدن سر تا پامون به خاطر رد شدن از آب(چون اعلی حضرت عشقشون کشیده بود اونور آب بشینن!) که بگذریم خیلی خوش گذشت!! ساعت 20/8 هم که برگشت.....

*******************************************************

خطاب به شوهر آینده:

 عشق من! مرسی که اومدی! ببخشید که تو این چند ماه خیلی اذیتت کردم و تو مثل همیشه فقط صبورانه تحمل کردی و حق رو بمن دادی! میدونم که میفهمی تو چه شرایطی هستم! مرسی که اینقدر خوبی!خوشحالم که اینقدر مردی! مرسی که کمر همت بستی که همه نواقص گذشته رو جبران کنی! ممنون که داری مزه واقعی حمایت رو بهم میچشونی! خوشحالم که تاحالا به پات صبر کردم چون ارزشش رو داشتی و داری!

 

عزیز دلم! ممنون که 3هفته قبل با وجودی که مریض بدحال داشتی و نتونستی بیای  لپ تاپ رو با هواپیما برام فرستادی تا بقول خودت بیشتر از این حوصله م سر نره!و از تکنولوژی و دنیا  و همینطور از وبلاگم (که آدرسش رو هرچی خواهش کردی بهت ندادم!!!!!!) عقب نمونم! و هفته بعدش هم چون گوشیم مورد پیدا کرده بود و توبا اینکه پاییز یه گوشی مجهز واسم خریده بودی  برام یه گوشی نو و مجهز دیگه فرستادی چون بقول خودت طاقت نداری ببینی من اذیت شم در حالی که خودت هنوز همون گوشی قدیمی دستته!

ممنون ار اون کیف وصندلی که واسم آوردی و چقدرهم که زیبا و شیک بود.....

 خدای خوبم:

خدا جونم! بابت همه چیز ازت ممنونم! ممنون که شوهر آینده رو سر راه من قرار دادی و مسیر زندگی من رو تغییر دادی! حالا خیلی خوب میتونم درک کنم که چقدر خوب شد که از اون مسیر قبلی خارج شدم!!!

سه شنبه 9 مرداد ماه سال 1386

نه خدایی من اصلا متوجه نشدم چطور پرشین رو باز کنم!!!!

اینجانب نهال ملقب به همسر آینده،بسیار مصر میباشم که از حالت ک...ن گشادی مفرط!!!خارج شده و به صورت روزانه و بدون لیبل فارسی به روز نمایم!!!!!!!!!!