مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 30 تیر ماه سال 1386

من دوستای پرشین بلاگیم رو میخوام!!!!

تورو خدا زودی بیاید آدرس جدیدتون رو بدید!

چهارشنبه 27 تیر ماه سال 1386

ببخشید به خدا!

سیستمم دوشنبه میاد!!در واقع آقای همسر دوشنبه میاد!!!!!!حالا اگه خیلی گیج شدین یه معنی دیگه ش اینجوری میشه:

آن مرد(آقای همسر)دوشنبه،خواهد آمد! آن مرد در باران،نه ببخشید با لپ تاپ جدید زیر آفتاب داغ،خواهد آمد!

تصورش رو بکنید که چقدر سخته که بخواید همزمان برای تولد،روز مرد و روز پزشک کادو بخرید!!!!!!

چی،در واقع چیا بخرم بهتره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟کمککککککککککککککککککککککک!

خطاب به پریسا:کامنت قبلیت همه وجودم رو سوزوند!!!!!هنوز وقتی به یاد حرفها و زندگیت میفتم اشکم سرازیر میشه! چه میشه کرد....ولی،نمیدونی که حرفهات چه تاثیری بر من و زندگیم گذاشت........

خطاب به بقیه دوستای گل مجازیم: خودتون میدونستین که چقدر خوبید؟ومن چقدر همگیتون رو دوست دارم؟؟؟؟؟؟؟

دوشنبه 25 تیر ماه سال 1386

عزیزم!عشقم!

۲۴تیر، سالروز تولدت خجسته باد.....

پنجشنبه 21 تیر ماه سال 1386

همونطوری که گفتم این متن خطاب به شوهر آینده و بعدش کسایی هست که هنوز نمیدونن از زندگی مشترک و شریک زندگیشون چی میخوان!!

قسمت اول:

عزیز دلم! الان ۵/۴ساله که باهمیم! سالهایی که با اتفاق های منتظره !!!و غیر منتظره زیادی گدشت! شاید زندگی ماهم یه جورایی مث ۸سال ریاست جمهوری خاتمی بود که به قول خودش هر ۹روز یه بحران داشته!!!!!!!!!!!!!!با این تفاوت که ما توی یه برهه از زمان هر روز چند بحران هم داشتیم!!!!!!

محبوبم! شاید برای خیلی از دختر و پسرهای امروزی قابل درک نباشه که تو این ۵/۴سال،مثلا ۸ ماهش رو حتی نتونستیم صدای هم رو بشنویم!چون تو توی یه کشور پرت بودی که حتی از ساده ترین امکاتات ارتباطی هم دور بودی! یا اینکه تو این مدت ما فقط یه بار۲۶ اردیبهشت امسال که من یه ظهر تا عصر تهران اومدم و یه بار هم ۵شنبه۱۴تیر که تو صبح تا شب اومدی اینجا تونستیم با هم باشیم و هم رو ببینیم!

تلفن هم که ...........خودت بهتر میدونی!یا نداشتی و یا قطع بود،یا یک طرفه و...................

ولی من همه این ها و خیلی چیزای دیگه رو به جون خریدم تا تو باشی!تا تورو داشته باشم!

عشق من! یادت هست که وقتی ۳سال پیش یه عده آدم احمق اون توطئه رو ریختن و برات پاپوش درست کردن(هر چند که رفتارهای نه چندان درست خودت بهشون این اجازه رو داد)من بازم ایستادم!صبح ها نیم ساعت قبل از بیرون رفتن از خونه قویترین آرامبخش ها رو میخوردم و بعد میرفتم تا از حق پایمال شده تو دفاع کنم!یادته که تو از شدت ناراحتی بیمار شده بودی و گوشه خونه افتاده بودی؟؟یادت هست که حتی با من هم نمیتونستی صحبت کنی؟

عزیز من! اون ۲هفته رو از اون ۸ماه اقامتت توی اون کشور غریب یادت هست؟؟؟همون ۲هفته ای که حتی اون ۳-۲خط آف لاین های گهگداریت هم قطع شد! ومن نگران چونکه در آخرین پیغامت برام نوشته بودی که ۲تا دکتر سنی مصری رفتن پیش رییس اون بیمارستان آمریکایی که تو کار میکردی و اعتراض کردن که چرا یه عجم!باید اونجا کار کنه!!!!!نوشته بودی که حتی موقع دستشویی رفتن هم تعقیبت میکنن!

من ۲هفته بال بال زدم!به هر دری متوسل شدم!در ۲۴ ساعت شاید نیم ساعت میخوابیدم و بقیه رو اشک ریزان پای نت بودم که شاید........همه چیز رو تو گوگل سرچ کردم!مثلا:پزشک جوان ایرانی به طرز مشکوکی در کشور...درگذشت......یا:قتل مرموز پزشک ایرانی در.........ولی به هیج جا نرسیدم!نتیجه سرچ کردن اسمت توی نت فقط پیدا کردن مقاله های علمی بود که تو توی مجله های  مختلف به چاپ رسونده بودی!!!!و من اشک ریزان میخوندمشون!هفته آخر به سفارت مزخرف ایران در اون کشور متوسل شدم!سفیر اولی که از ضجه های من دلش سوخته بود،کاردار سفارت رو برام پیدا کرد.نمیدونی برعکس اولیه چه آدم بیهوده ای بود!!!۴-۳ روز من رو دووند تا اینکه آخرش بهم بگه :خانم!شما نمیدونید من اینجا چقدر کار دارم!من خیلی کار میکنم!!!!!!!!!(حالا جابل اینجایت که طبق گفته خودش اونجا ۱۰۰تا ایرانی هم زندگی نمیکنن!!!!!!!)اصلا خانم!من هرچی گشتم بیمارستان آمریکاییها رو پیدا نکردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(یادته که وقتی تو برام گفتی زنگ زدم آدرسش رو بهش دادم که بدونه؟؟؟؟؟)خانم اصلا چرا شوهرتون نیومده قبلا با ما آشنا بشه تا ما تو مهمونی ها دعوتش کنیم؟و........................

و همه اینها رو وقتی میگفت که من زار زار گریه میکردم!!!!

ادامه در پست بعدی......

چهارشنبه 20 تیر ماه سال 1386

ببخشید!!!نزنید!نکشید!من گناه داشته بودممن همچنان کامپیوتر ندارم ولی این هفته یه لپ تاپ دیگه میخرم.بعد دوباره کما فی السابق صبح،ظهرِ،شب اینجام!

هیچی دیگه اونروز صبح وقتی خونریزی یه کم بهتر شد از اونجایی که شنبه شلوغ ترین روز شوهر آیندست و گیر آوردنش در این روز یه جورایی مث گیر آوردن کره و بنزین!!!!تو این روزاست،خودم رفتم دکتر!!خوب مسلمه که اولین حدسی که خودم میزذم این بور:خونریزی رکتال=کنسر(سرطان)

بنابر این اینجوری:رفتم دکتر(البته من قبلا با این دکتره یه سری کارای علمی کرده بودیم و کاملا میشناختمش،شوهر آینده همیشه از ذست این حرص میخورد!میگفت تو جلسه های علمی وقتی اساتید مثلا دارن درمورد جراحی قلب صحبت میکنن این یهو دستشو تا نصفه بالا میاره و میپره وسط حرف اینا و میگه:به نظر من سردرد........و اونوقت همه میمونن که آخه این چه ربطی ذاشت حالا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)!بعدشششششششش تو مطب دکتر آنچنان دردی گرفتم که نمیتونستم حتی رو تخت بخوابم!!هیچی دیگه دکتره هم که از این وضع من ....گیجه گرفته بود خیلی شیک بهم گفت:خوب البته من اول حدس میزنم که آمیب باشه چون این روزا فوق العاده زیاد شده ولی اگه نبود تو که نباید از سرطان بترسی به خصوص اولش که به راحتی قابل درمانه!!.

خلاصههههههههههههههههههههههههه با حال زار و عرق ریزان راهی آزمایشگاه سرکوچه دکتر شدم!به خانمه گفتم:ببین خانم من حالم خیلی بده!جواب آزمایشم رو الان میخوام خیلی اورژانس۱میتونید؟؟گفت:آره!سریع....تومن پول بدین! پول رو که گرفت و گذاشت تو صندوق خیلی ریلکسسسسسسسسسس گفت:خانم الان اصلا نمیتونم ازتون آزمایش بگیرم!یرید ساعت ۴عصر بیاید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هیجی دیگه!حتی حال این یه کلام حرف هم بزنم نداشتم!!!بنابراین عین آدمهای بدبخت!!!!!!راهمو کشیدم و رفتم............

دیگه کوتاه کنم که خدا اونروز چقدر اتفاقی شوهر آینده رو رسوند و...............

بیماری من *شیگلا* بود(http://www.elmiran.com/modules.php?name=News&file=article&sid=14) یا(http://www.dostan.net/view.asp?id=50192782036100001) ودقیفا علائمش هم اس...خونی و.............الان خوبم!دارم آنتی بیوتیک میخورم ولی هنوز عین خانم های باردار.....

پی نوشت:

*مواظب آمیب هم باشید!غذاهای بیرون وآلوده و.....به خصوص مامانایی که نی نی دارن......

*وقتی به محیط های درمانی میرید کاملا آمادگی دعوا هم داشته باشید!!

*وقتی اینجوری خونریزی دارید خودتون پانشید راه بیفتید این ور اونور!!!خوی اگه رفته بودی تو کما کی بدادت میرسید آخه تازه رانندگی هم میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(عین این جمله رو هم دکتر و هم شوهر آینده بهم گفتن!)

*هنوز کسی واسه اون سایت رژیم غذایی پایه هست؟؟یا به عبارتی هنوز کسی حال داره به خودش برسه،مانکن شه،خوشتیپ شه،همش بره لباسهای تنگ وجینگیلی مستونی بپوشه؟؟؟؟

همینجوری:به شوهر آینده میگم:تو که لپ تاپ داری!واسه منم این هفته داریم یه دونه نو میخریم!کاش این لپ تاپ قدیمیه رو ردش میکردیم میرفت!میگه نهههههههههههههههههههههههههههههه نگهش دار!من میخوام از این به بعد برم باهاش رسیور آپ دیت کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و من همچنان بسی خوشحالم که این مملکت آدمارو اینجوری میکنه:!!!!!!!!!!!!!!!

*

شنبه 16 تیر ماه سال 1386

فقط اومدم تا این مطلب رو تند تند بنویسم و برم!

از ۲هفته یش تا حالا من مرتب دچار درد شکمی و تهوع بودم!من سابقه معده درد فراووون دارم ولی این معده درد نبود! کل شکمم بود.مییچید و به شدت هم حالت تهوع داشتم!دائم مث خانم های باردار ............خودم که به استرس های این مدت ربطش میدادم و..........

حالا تا اینجا رو داشته باشید؛

......

۲شنبه شوهر آینده اومد اینجا!۷صبح اومد و ۸شب برگشت.من از صبحش باز عین حامله ها....خلاصه کنم!برای ناهار رفتیم قلات!شیرازی ها میدونن کجاست.دربند یا فرحزاد رو به مقیاس ۱۰۰/۱ کوچیکتر کنید میشه قلات!!!!!ناهار جای همه نه خالی!!!!!!!ششلیک خوردیم با ماست و سالاد رو هم بدون اینکه حتی دست بخوره برگردوندیم!!!!!

حتی گوجه های کباب رو نه من خوردم و نه شوهر آینده!قبل از رفتنش هم بس که من از صبح اول وقت حالم بد بود از داروخانه برام قرص ضد تهوع خرید و رفت.....صبح جمعه هم تا بیدار شدم باز حالت ....که باز قرص خوردم و کاملا خوب شد...

شنبه(امروز صبح)صبح پاشدم برم دستشویی در حالی که دردی هم نداشتم یه لحظه دیدم که کف دستشویی غرق خون شده!!!وحشت کردم!اول گفتم شاید باز پ ر ی و د شدم ولی بعد دیدم که نه.......خالا مگه بند میومد!!!به هیشکی نگفتم از خونه اومدم بیرون.......

الان دیسکانکت میشم زود میام بقیشو میگم...

   1      2    >>